آه ایدآلها دورغند. خوابند. خیالند. زندگی همین دو دوتا چهارتاست. همین در کنار هم پیر شدن. عشق آیا ممکن است٬ نه. آیا عشق دو دوتا می کند. نه نمی کند. مایی که غرق خودیم چطور می توانیم عاشق شویم. چطور میتوانیم دل ببازیم. عشق هوس نیست. حوصلهام از یکنواختی زندگی سر رفته است حال عاشق بشوم. سرم که گرم شود فراموشش می کنم. عشق هایی که بدنبال کمال اند عشق نیستند. عشق ناخواسته است. دنبال دلیل نیست. دنبال زیبایی نیست. دنبال هیچ نیست جز معشوق. عاشق نه می تواند دوری معشوق را تحمل کند و نه وصالش را. عشق دیوانه می کند.
در جوانی فرصت دیوانگی نداشتم و در پنجاه سالگی این دیوانگی را تجربه کردن و در ذهن مزه مزه کردن بوی مرگ می دهد. عشق در سن و سال من بوی تلخی دارد. بوی حماقت شیرین.باید به آن نیاندیشم. باید بگریزم. اما زندگی را ما انتخاب نمی کنیم. زندگی ما را هر جا خواست می برد. مرا با خود آورده است در آستانه موهای سفید و در ذهن من در پرده سفید آرزوها خیلی وقت است که همه چیز به پایان رسیده است و این جمله نقش بسته است: پایان. من همین زندگی را می خواهم. به همین زندگی عادت کرده ام. همین ازدواج. همین زن. زنی زحمتکش و پایبند زندگی. دعوا می کنیم و بعد آشتی. زندگی همین است. برای من همین است. باور کرده ام همین است. اما ذهن من پر از ماجراست. پر از ...
vertigoneh | ارتقاء : حدود 7 ماه قبل | ارسال : حدود 7 ماه قبل
مطالب محمد آقازاده رو بسيار دوست دارم، اين يكي هم مثل هميشه فوق العاده است، چندين بار عنوان پست را عوض كردم، نهايتاً اين شد، حتماً عناوين بهتري هم ميشد، مرا به بزرگي خودتان ببخشيد.
دیروز،
اشتیاق در سماور قصه های مادربزرگ قل قل میخورد و
عشق
آنقدر قلقلکی بود
که دست کنجکاوی کودکیمان هم میتوانست از دور روده برش کند.
امروز
عادت
امتداد طیف خواهش
التماس آهنربایی بدنها را
به ته مزه ای تلخ از جفت گیری های خرگوشی متصل کرده
و فردا
در چله تابستان هم
چای ام یخ خواهد کرد.
..........................................
یک شعر بی ربط! که سالها قبل سروده بودم. نخستین روزهایی که فهمیده بودم ایده آل ها دروغند!
- تا کنون 20 رای مثبت و 0 رای منفی به این لینک داده شده - تا کنون 1 نفر این لینک را در لیست مورد علاقه خود قرار داده ( اند ) - این لینک مربوط به هیچ کدام از موضوعات مورد بحث نمی باشد
موضوع مورد بحث :
کاربرانی که رای داده اند ( سبزها مثبت ،قرمزها منفی )
مرسی بابت لینک
اشتیاق در سماور قصه های مادربزرگ قل قل میخورد و
عشق
آنقدر قلقلکی بود
که دست کنجکاوی کودکیمان هم میتوانست از دور روده برش کند.
امروز
عادت
امتداد طیف خواهش
التماس آهنربایی بدنها را
به ته مزه ای تلخ از جفت گیری های خرگوشی متصل کرده
و فردا
در چله تابستان هم
چای ام یخ خواهد کرد.
..........................................
یک شعر بی ربط! که سالها قبل سروده بودم. نخستین روزهایی که فهمیده بودم ایده آل ها دروغند!