بغض پيرمرد تركيد .
- پسرم… پسرمه .
- پسرت ! خب چي ميگه ؟
پيرمرد قفس سيمي ريز بافت را كه با مهره هاي رنگين تزيين شده بود در سينه اش جمع كرد و در حاليكه قطره هاي اشك روي مژه هاي كوتاهش سنگيني مي كردند جواب داد :
- مي خواد منو بذاره آسايشگاه.
- آسايشگاه ؟
دانه اشك درشتي روي شانه پرنده چكيد و او را تر كرد.
- زنش ميگه اگه من توي خونه باشم پسرشون خوب تربيت نميشه ؟ مي فهمي ؟
دوستش با چشمهاي گرد شده او را نگاه مي كرد و قبل از اينكه چيزي بگويد ، پيرمرد ادامه داد :
- تو هم فكر مي كني اگه من تو خونه باشم نوه ام بد بار مياد ؟ نوه خودم ، كه از پسرم هم بيشتر دوستش دارم !
saghar | ارتقاء : حدود 7 ماه قبل | ارسال : حدود 7 ماه قبل
- تا کنون 10 رای مثبت و 0 رای منفی به این لینک داده شده - تا کنون 0 نفر این لینک را در لیست مورد علاقه خود قرار داده ( اند ) - این لینک مربوط به هیچ کدام از موضوعات مورد بحث نمی باشد
موضوع مورد بحث :
کاربرانی که رای داده اند ( سبزها مثبت ،قرمزها منفی )