جوابها
جوابی برای این لینک فرستاده نشده
آمار سایت
بازدید امروز : 131057 بازدید دیروز : 200583 کل بازدیدها : 84250262 کاربران آنلاین : 8 نفر مهمانان آنلاین : 166 نفر کل کاربران : 29343 نفر جدیدترین کاربر : ashkan_35 انجام شد
|
![]()
برای نظر دادن وارد اکانت خود شوید |





و پھلوان و جھانگرد شدند و با ھم طغيان کردند و آزادی خواستند. کوتاه سخن، آنکه، با ھم
زيستند و با ھم مردند و ھرگز و ھيچگاه در ذھن ھيچيک از آنان اين انديشه نابرادرانه
شگفت انگيز خطور نکرد که : زبان فارسی از من نيست. آنان اين زبان را که خود آفريده
بودند و ميراث مشترکشان بود ھمواره از آن خود می دانستند و بود و بود وبود، تا رسيد به
افسانه پردازی ھا و ھويت تراشی ھا و تاريخ سازی ھای دشمنان تاريخی ايران. تا رسيد به
بازماندگان تزارھا و بدبختانه اين بار در جلوه ای مردم فريب و رنگ آميز و جھان فريب.
ی که کعبه آنانرا در تزارستان برپا داشته بودند. نيرنگ « مذھب جھانی کارگران » در جامه
پوشيد و تفرقه افکند و ھويت ساخت، تاريخ « اردوگاه خلق ھا » تزاری اين بار جامهء
آذربايجان نگاشت، ھويت آذری ساخت، تاريخ تاجيکستان و ھويت اُزبکستان تراشيد و
پرداخت. « خلق ھا خاور » افسانهء
و چنين بود که نظامی در فرھنگنامه ھای دست ساخته آنان ھمچون حسين بن منصور
فيلسوف » ، نائل شده بود « خلق ھای خاور » حلاج که به افتخار رھبری طبقات ستمکش
ناميده شد! اما، ھرگز در شرح حال وی کلامی درباره اينکه « ماترياليست خلق ھای خاور
او به فارسی سرود و شيرين او به زبان فارسی برکُشته فرھاد ناليد و مجنون او به زبان
فارسی صبا را پيغامگزارِ عشق ليلی کرد، و پنج گنج او پنج گنچ پارسی بود، سخنی نرفت.
خوانده شد اما در « خلق ھای ستمکش خاور » بيش از ھفتاد سال خاقانی شروانی شاعر
فرھنگ پرداخته ھای آنان سخنی درباره آنکه او به فارسی بر ويرانه ھای مدائن گريست و
برشکوه و شوکت برباد رفته ديرين ايران زاری کرد، سخنی به ميان نيامد. و چنين بود که
ھويتی در برابرھويتی قد برافراشت و تاريخی در برابر تاريخی و زبانی در برابر زبانی
درايستاد تا بساط سلطه گسترده تر تداوم يابد و زور و نيروی قدرتی بزرگ، با ھمه توان
تاريخ تراشی بين المللی اش و ھويت سازی جھانگيرش و آکادميسين ھای رسمی و حزبی و
امنيتی اش کارکرد و کرد و کرد، تا شد آنچه شد. پس بنگريم و باز بنگريم به آنچه
می انديشيم.
- 11 -
به خاستگاه و آبشخور انديشه ھای خود بنگريم و باز بنگريم تا مبادا از زبان دشمن سخن
گفته باشيم! و مبادا آنکه بيرق آرزوھائی را که ھمواره بر شانه ھای زخمی بزرگان ياد شده
سرزمين ما برده می شد به کناری بيفکنيم و نی سواری ميدان باقرف ھا و غلام يحيی ھا
پيشه کنيم! تا مبادا آن برادری که پدران ما به يکديگر می ورزيدند، از ميان ما که امروزه
در اين آشوب ھاي بنيان کن خانگی و جھانی به برادری ھای بزرگتر و استوارتری
نيازمنديم رخت بربندد و ھريک از ما يوسف خود را به زر ناسَره بفروشيم.
مبادا برادران! ھرگز چنين مبادا!
باری، پس با تو می گويم :
درياب گوھری که ترا نيست
کم گير باوری که تار ھست.
م.س
1992/2/ پاريس، 21