هفته پیش تولدم بود . ساعت 9 بود و اصلا حوصله نمی کردم از خواب بیدار شم . به سختی از رختخواب بیدار شدم و از پله ها پایین رفتم . امیدوار بودم همسرم به من بگه "تولدت مبارک" و یک هدیه ناقابل هم تقدیم من کنه ولی بر خلاف تصورم اون به زور به من صبح به خیر گفت چه برسه به تولدت مبارک . خوب اینم از مزایای ازدواجه .
اما گفتم حتما بچه ها الان میان تولدم تبریک میگن . بچه ها هم پس از خوردن صبحانه حتی از من خداحافظی هم نکردند . بنابراین وقتی خونه رو به قصد محل کار ترک کردم خیلی حالم گرفته بود .
هنگامی که وارد دفتر شدم منشی من جین با لبی خندان گفت " صبح بخیر رئیس ، تولدتون مبارک" خیلی با این حرفش حال کردم .
تا ساعت یک مشغول کار کردن بودم که ناگهان جین در زد و وارد شد وگفت : " امروز خیلی روز بزرگی و تولد شما . اگه افتخار بدید ناهار با هم بریم بیرون . فقط من و شما .
من گفتم "مرسی جین این بهترین چیزی بود که در کل روز شنیدم . من آماده ام"
در راه برگشت از رستوران جین گفت " رئیس امروز خیلی روزه خوبی فکر نمی کنم نیاز باشه بریم دفتر نظر شما چیه ؟"
من گفتم "آره موافقم اما خوب کجا بریم؟"
گفت "نظرتون در مورد آپارتمان من چیه؟"
vahid2005 | ارتقاء : حدود 5 ماه قبل | ارسال : حدود 5 ماه قبل
- تا کنون 11 رای مثبت و 0 رای منفی به این لینک داده شده - تا کنون 0 نفر این لینک را در لیست مورد علاقه خود قرار داده ( اند ) - این لینک مربوط به هیچ کدام از موضوعات مورد بحث نمی باشد
موضوع مورد بحث :
کاربرانی که رای داده اند ( سبزها مثبت ،قرمزها منفی )