جوابها
جوابی برای این لینک فرستاده نشده
آمار سایت
بازدید امروز : 23615 بازدید دیروز : 195503 کل بازدیدها : 84294293 کاربران آنلاین : 9 نفر مهمانان آنلاین : 204 نفر کل کاربران : 29345 نفر جدیدترین کاربر : parsan انجام شد
|
![]()
|
جوابها
جوابی برای این لینک فرستاده نشده
آمار سایت
بازدید امروز : 23615 بازدید دیروز : 195503 کل بازدیدها : 84294293 کاربران آنلاین : 9 نفر مهمانان آنلاین : 204 نفر کل کاربران : 29345 نفر جدیدترین کاربر : parsan انجام شد
|
![]()
|
در مناطق شمالی اوگاندا هزاران كودك قربانى خشونتهايى هستند كه بين نيروهاى دولتى و گروه چريكى و جنايتكار LRA در جريان است. اين گروه چريكى كه خود را «ارتش مقاومت خداوند» مینامد، مدعى است كه براى سرنگونى رژيم اوگاندا مبارزه میکند، اما قراين نشان مىدهد كه اهداف سياسى مشخصى ندارد و فقط مشتى مسيحى افراطى و بنيادگرا را (كه عقيده دارند ايمان به خدا گلولهها را بىاثر مىكند) دور خود گرد آورده تا روستاها را ويران كنند، به خانهها و مغازهها دستبرد بزنند، كاشانهها را بسوزانند و غيرنظاميان را مورد شكنجه و تجاوز و قتل و غارت قرار دهند.
جنگجويان اين گروه افراطى پس از تخريب روستاها، جنازهها را ول میکنند، اما كودكان خردسال را، كه معصومانه به پيكر بیجان والدين خود چسبيده و اشك مىريزند، همراه خود میبرند. آنها را با طناب يا زنجير به یکدیگر مىبندند تا فرار نكنند. محمولههاى سنگين غارتی را بر دوشهاى نحيف این اسرا جابجا میكنند. و به همین شکل بازمیگردند به پناهگاههاى خود. اگر كودكى نتواند پا به پاى چريكها قدم برداشته و يا احتمالاً اقدام به فرار نمايد، در دم كشته میشود؛ البته نه به مرگ سريع، نه توسط گلولهای در سر، كه به ضربات چاقو و قمه و چماق كه به دست ديگر اسراى كوچك ساخته شدهاند. حكايت دردناك و غمانگيز زیر را دختربچهای ۱۶ ساله به نام سوزان تعریف میکند برای بازرس سازمان عفو:
يك پسربچه مىخواست فرار كند، ولی دستگير شد. دهانش را پر از فلفل قرمز كردند و پنج نفرى او را کتک زدند. دستهايش را بستند و بعد ما را كه تازه اسير شده بوديم، مجبور كردند او را با چماق بكشيم. من حالم خيلی بد شد. پسرك را از قبل مىشناختم. هر دو اهل يك روستا بوديم. من نخواستم بزنم، ولی آنها گفتند پس تو را هم مىكشيم. با تفنگ به سوى من نشانه گرفتند و من مجبور شدم آن كار را بكنم. پسرك هى از من پرسيد: «چرا اين كار را میكنى؟» من فقط گفتم مجبورم. بعد كه او را كشتيم به ما گفتند دست و صورتمان را خونی كنيم. من سرم گيج رفت. يك جسد ديگر در كنارم بود و بوى بد آن اذيتم میكرد. به ما گفتند خون او را به دست و صورت بزنيم تا ديگر از مرگ نترسيم و خيال فرار نكنيم.
من از كارهاى بدى كه كردهام خيلی خجالت میکشم... وجدانم در عذاب است كه باعث مرگ ديگران شدهام... وقتى به خانه برگشتم مجبور شدم از جادو و جنبلهاى قديمى استفاده كنم تا پاك شوم. هنوز خواب پسربچه را مىبينم. از یک روستا بوديم. او به خوابم مىآيد و مىگويد كه من او را الکی كشتم. و من گريه میکنم.
تيموتى ۱۴ سال دارد و با حالتى سرد و بىاحساس از خاطرات جنگىاش میگويد:
من تيراندازىام خوب بود و در خيلی از جنگها در خاك سودان شركت كردم. سربازان دشمن معموﻻً چمباته مىزدند، ولی ما در يك خط راست مىايستاديم. فرمانده پشت سر ما بود. او معموﻻً مىگفت مستقيم بدويد به طرف آتش مسلسلها. فرمانده پشت سر ما بود و اگر كسى نمىدويد، او را کتک مى زد. همين طور مىدويديم و تيراندازى مىكرديم. راستش نمىدانم كه آيا كسى را كشتهام يا نه، چون نمىشود فهميد كه گلولهها كجا مىروند. ولی خيال مىكنم كه در طول اين همه جنگ آدم كشته باشم... اولين بارى كه در خط اول بودم يادم هست: ...
http://www.scribd.com/doc/2973934/Chon-Ghatre-Bar-Sang
اگر بخواهیم فقط یک اشکال ادیان را بگیم همین است که باعث چه کشتارها که نشده اند