...
ناتوان و درمانه شده بود فرسنگها از موطناش دور افتاده بود و در آستانهى چشمان خستهاش خود را مىديد .. دخترى تنها و بىكس در غربت و در انتظار ماجرايى غريب و غير منتظره .. از دست تقدير ديگر به تنگ آمده بود، لب به شكوه باز كرد و درحاليكه سيل اشك از چشمانش جارى شده بود پرسيد : « آخر چرا ..؟ چرا بايد تمام اين اتفاقات بد براى من بيفتد،.. چرا من حق ندارم روى خوشبختى و آرامش را ببينم !؟ » و هيچ پاسخى نشنيد … از روى ماسهها بلند شد و به سمت شهر رفت. افسانه اى در چين حكايت از آن داشت كه روزى يك زن خارجى پيدا خواهد شد و ....
- تا کنون 6 رای مثبت و 0 رای منفی به این لینک داده شده - تا کنون 0 نفر این لینک را در لیست مورد علاقه خود قرار داده ( اند ) - این لینک مربوط به هیچ کدام از موضوعات مورد بحث نمی باشد
موضوع مورد بحث :
کاربرانی که رای داده اند ( سبزها مثبت ،قرمزها منفی )