در ته راهرو اتاقی هست که هم زندانی و هم زندانبان، به آن اتاق اعدامیها میگویند. همان در کلفت و کرمی و چوبی همه اتاقها را دارد، اما به نظر میرسد که خاموشی پرنحوست و شومی آن را فرا گرفته است.
چراغ ساده شیشهای، سالم و سفید و صاف و گیجکننده، از سقف آویخته است، چراغی که دریده و پرآرامش و دردآور، نور میدهد. اگر این چراغ شیری بود و ساده شیشهای نبود، فرق میکرد! حتماً فرق میکرد! پیجامه آبیرنگی به میخی آویزان است که هرکه به «دادگاه» میرود.
باید آن را، چه بلند، چه کوتاه، بپوشد. توی پستو پیجامه «دادگاه» را دیدیم. ساک مسعود نبود. من با سر به گوشهام در ته سلول خزیدم مثل چیز، مثل غیرانسان.
پیراهن پیجامه آبیرنگ دادگاه هنوز به میخ آویزان است ولی شلوارش روی زمین افتاده است. حتماً مسعود را آوردهاند و با پیجامه خودش بردهاند.
هوشنگ با آهستگی بیسابقه حرکات خم میشود و شلوار را برمیدارد و به خودش فشار میدهد و آن را به میخ، روی پیراهن آویزان میکند و بعد کج میرود به زاویه کنار کولر و دست را به دیوار میزند و سرش روی دستش میافتد.
نصرالله با رنگی تاسیده به لباس و دیوار نگاه میکند. منوچهر از سوراخ کلید بیرون را میپاید. ایرج که نزدیک او ایستاده است، میرود توی پستو.
devprogramnet | ارتقاء : حدود 3 ماه قبل | ارسال : حدود 3 ماه قبل
- تا کنون 19 رای مثبت و 0 رای منفی به این لینک داده شده - تا کنون 0 نفر این لینک را در لیست مورد علاقه خود قرار داده ( اند ) - این لینک مربوط به هیچ کدام از موضوعات مورد بحث نمی باشد
موضوع مورد بحث :
کاربرانی که رای داده اند ( سبزها مثبت ،قرمزها منفی )