تبلیغات در دنباله
جواب‌ها
جوابی برای این لینک فرستاده نشده
 جزییات لینک
  • تا کنون 0 نفر این لینک را در لیست مورد علاقه خود قرار داده ( اند )
  • این لینک مربوط به هیچ کدام از موضوعات مورد بحث نمی باشد
  • RSS نظرات این لینک
آمار سایت
بازدید امروز : 20947
بازدید دیروز : 88559
کل بازدیدها : 22476358
کاربران آنلاین : 22 نفر
مهمانان آنلاین : 62 نفر
کل کاربران : 17877 نفر
جدیدترین کاربر : yekvahid
انجام شد
15
انگلیسی نوشته | 220 بازدید | سرگرمی | 666guy.wordpress.com | صفحه لینک
به فیس‌بوک بفرستید  به توییتر بفرستید  ارسال لینک برای دوستان
یه روز یه پسر جوان میره توی داروخانه و به فروشنده میگه که: "یه کاندوم می‌خواستم، راستش رو بخوای دارم با دوست دخترم واسه شام میرم بیرون، شاید یه موقعیتی پیش بیاد که بتونم یه کم باهاش حال کنم!" فروشنده کاندوم رو بهش میده و پسره میره بیرون اما هنوز از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و دوباره میگه: "اگه میشه یه کاندوم دیگه هم بهم بدید، آخه خواهر دوست دخترم هم خیلی ناز و خوشگله، همیشه وقتی که منو می‌بینه پاهاشو به طرز شهوت انگیزی باز می‌کنه، فکر کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم یک حالی کنم!" فروشنده کاندوم دوم رو بهش میده و پسره میره اما دوباره از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و میگه: "یه دونه کاندوم دیگه هم به من بدید، آخه مامان دوست دخترم هم خیلی ناز و دل رباست و همیشه وقتی منو می‌بینه نگام میکنه و نخ میده، فکر کنم از من میخواد که یک کارایی بکنم!" موقع شام پسره سر میز نشسته در حالی که دوست دخترش سمت چپش هست، خواهر دوست دخترش سمت راستش و مادر دوست دخترش روبروش نشسته! در همین حال پدر دختره هم میاد سر میز شام و ناگهان پسره سرش رو میاره پایین و شروع می‌کنه به دعا کردن: "خداوندا...به این سفره برکت بده و به خاطر همه چیزهایی که به ما دادی ممنونیم!" [ ادامه در بخش نظرات ]
amirapt  amirapt | ارتقاء : حدود 1 سال و 6 ماه قبل | ارسال : حدود 1 سال و 6 ماه قبل
  • +2
hich hich حدود 1 سال و 6 ماه قبل گفت :
جالب بید
برای نظر دادن وارد اکانت خود شوید