.........از سمت شمال خیابان تخت جمشید به سمت غرب میرفتم. که سر خیابان ویلا ناگهان گیتا را دیدم که کنار عدهای سر نبش همانطور محجوب و خندان، با مانتویی تا سر زانو و روسری بلند مشکی ایستاده.
خیلی گرم و صمیمی با هم روبوسی کردیم. کلی حرف زدیم. با افتخار از کارهایی که داشتیم میکردیم گفتیم. گیتا گفت که او هم در جنوب شهر به مردم فقیر تدریس میکند. از شانسمان محل تدریسمان نزدیک به هم بود، خزانه و دروازه غار و...
حدود یک ربعی شد با هم حرف زدیم، گفتم گیتا چرا اینجا ایستادهای؟ منتظر کسی هستی. گفت نه. گفتم اگر راهمان یکی است با هم برویم.
با خنده چند زن جیغجیغو و چادری را نشان داد که داشتند کیف عابران را میگشتند. این صحنه برای همهمان عادی بود. گفت مرا گرفتهاند. با تعجب گفتم: شوخی نکن. تو را؟! نیشکانش گرفتم: «توی تودهای سازشکار را؟»
با لبخند گفت آره و کیفش را که زیپش باز بود نشان داد. برای اینکه این چادر مشکی را در کیفم پیدا کردهاند. گفتم مگر چادر مشکی جرم است؟ من هم هر وقت جنوب شهر برای تدریس نهضت سوادآموزی یا کلاسهای بهداشت میروم چادر در کیفم میگذارم و نزدیکیهای آنجا ـ حدود میدان راه آهن ـ که رسیدم سرم میکنم.
گفت امروز مجاهدین راهپیمایی کردهاند و چند مغازهی حزباللهی را آتش زدهاند و ...
hich | ارتقاء : حدود 1 ماه قبل | ارسال : حدود 1 ماه قبل
- تا کنون 11 رای مثبت و 0 رای منفی به این لینک داده شده - تا کنون 0 نفر این لینک را در لیست مورد علاقه خود قرار داده ( اند ) - این لینک مربوط به هیچ کدام از موضوعات مورد بحث نمی باشد
موضوع مورد بحث :
کاربرانی که رای داده اند ( سبزها مثبت ،قرمزها منفی )