او هم مثل من و پينوكيو افتاده بود در دام نهنگ و ميخواست راهي بجويد براي فرار. فكرهايمان را ريختيم روي هم. پينوكيو گفت برويم دم مخرج نهنگ و منتظر بشويم تا به همراه دفعيات ديگر بريزيم وسط دريا. من گفتم كه بهتر است دور هم خوش باشيم و قصه بگویيم و فقط بگذاريم تا عزرائيل در را باز كند و بيايد تو و آنوقت عزرایيل را آنجا قال بگذاريم و بزنيم به چاك. او هم پيشنهاد كرد كه کشتی بسازيم، چون بيرون رفتن از دهان يك نهنگ كار سختي نيست. مهم بيرون است. دريا كه بزرگ است، كه بيرحم است، كه هزار كوسه و نهنگ دارد، چالههايي دارد كه تن انسان را ميكِشند پایين. و خشكي، گذرگاهي امن تا چه اندازه دور است. ناپيداست. براي رسيدن به موعوِد دور دست بايد سوار بر چيزي باشيم و هيهات كه به بلندپروازي هيچ موجي اعتمادي نيست. پس کشتی بسازيم. از چوب و هر آنچه كه بشود. پس کشتی بسازيم، كه تحمل تنهامان را داشته باشد. پس کشتی بسازيم و بيفكنيم به آب به موج و به طوفان و به خروش و خشم دريا. پينوكيو مانده بود مفتون دهان او كه آبروي كلمات بود. آنچنان زيبا بود و زيبا ميشد كه كلمه زانو ميزد، ضعيف ميشد و خُرد ميشد و هجاي مَرد ، زيبا و دلبر به ما ارزانياش ميكرد. پينوكيو با دهاني از ايمان و باور گفت بسازيم. و کشتی بسازيم. از دماغ من و دهان ...
vertigoneh | ارتقاء : حدود 10 ماه قبل | ارسال : حدود 10 ماه قبل
- تا کنون 17 رای مثبت و 0 رای منفی به این لینک داده شده - تا کنون 1 نفر این لینک را در لیست مورد علاقه خود قرار داده ( اند ) - این لینک مربوط به هیچ کدام از موضوعات مورد بحث نمی باشد
موضوع مورد بحث :
کاربرانی که رای داده اند ( سبزها مثبت ،قرمزها منفی )