تبلیغات در دنباله
جواب‌ها
جوابی برای این لینک فرستاده نشده
 جزییات لینک
آمار سایت
بازدید امروز : 17373
بازدید دیروز : 209479
کل بازدیدها : 84395912
کاربران آنلاین : 3 نفر
مهمانان آنلاین : 145 نفر
کل کاربران : 29355 نفر
جدیدترین کاربر : oudi007
انجام شد
18
به فیس‌بوک بفرستید  به توییتر بفرستید  ارسال لینک برای دوستان
او هم مثل من و پينوكيو افتاده بود در دام نهنگ و مي‌خواست راهي بجويد براي فرار. فكرهايمان را ريختيم روي هم. پينوكيو گفت برويم دم مخرج نهنگ و منتظر بشويم تا به همراه دفعيات ديگر بريزيم وسط دريا. من گفتم كه بهتر است دور هم خوش باشيم و قصه بگویيم و فقط بگذاريم تا عزرائيل در را باز كند و بيايد تو و آن‌وقت عزرایيل را آن‌جا قال بگذاريم و بزنيم به چاك. او هم پيشنهاد كرد كه کشتی بسازيم، چون بيرون رفتن از دهان يك نهنگ كار سختي نيست. مهم بيرون است. دريا كه بزرگ است، كه بي‌رحم است، كه هزار كوسه و نهنگ دارد، چاله‌هايي دارد كه تن‌ انسان را مي‌كِشند پایين. و خشكي، گذرگاهي امن تا چه اندازه دور است. ناپيداست. براي رسيدن به موعوِد دور دست بايد سوار بر چيزي باشيم و هيهات كه به بلندپروازي هيچ موجي اعتمادي نيست. پس کشتی بسازيم. از چوب و هر آن‌چه كه بشود. پس کشتی بسازيم، كه تحمل تن‌ها‌مان را داشته باشد. پس کشتی بسازيم و بيفكنيم به آب به موج و به طوفان و به خروش و خشم دريا. پينوكيو مانده بود مفتون دهان او كه آبروي كلمات بود. آن‌چنان زيبا بود و زيبا مي‌شد كه كلمه زانو مي‌زد، ضعيف مي‌شد و خُرد مي‌شد و هجاي مَرد ، زيبا و دلبر به ما ارزاني‌اش مي‌كرد. پينوكيو با دهاني از ايمان و باور گفت بسازيم. و کشتی بسازيم. از دماغ من و دهان ...
vertigoneh  vertigoneh | ارتقاء : حدود 4 سال و 3 ماه قبل | ارسال : حدود 4 سال و 3 ماه قبل
برچسبهای لینک : تريلوژی  پينوكيو  داستان  حامد احمدی  
نظری برای این لینک ثبت نشده
برای نظر دادن وارد اکانت خود شوید