متنی که در اول اسفند ماه ۱۳۸۶ در روزنامه اعتماد به چاپ رسيده است، بهدرخواست مسئولان روزنامه، با حذف برخی جملات صورت گرفت. آنچه اما در زير میخوانيد متن کامل گفتوگوست///
فدريکو گارسيا لورکا در ۱۰ ژوئن سال ۱۹۳۶ميلادی پای صحبت دوستِ کاريکاتوريستِ عاصی و بیپروای خود، «لوئيس باگاريا» مینشيند و اين دو، از هنر و شعر میگويند و از ترانههای کولیها و از معنای خوشبختی و درک اين جهان و دريافت آن جهان.
اين گفتوگو نه تنها آخرين، بلکه گيراترين و شايد مهمترين گفتوگويی است که لورکا انجام داد. حتی برخی براين باورند که سخنان لورکا در اين گفتوگو، بدخواهان و دشمنان او را بيش از پيش بهخشم آورد و آنان را برآن داشت تا هر چه زودتر صدای شاعر را خاموش کنند؛ چنانکه دو ماه پس از انتشار اين گفتوگو، در ۱۸ ماه اوت ۱۹۳۶، لورکا را بهدست جوخهی اعدام سپردند.
vertigoneh | ارتقاء : حدود 9 ماه قبل | ارسال : حدود 9 ماه قبل
باگاريا: باور نداری فِدِريکو که سرزمين پدری هيچ ارزشی ندارد و مرزها بايد از ميان برداشته شوند؟ چرا يک اسپانيايی بد بايد برادر ما باشد و نه يک چينی خوب؟
لورکا: سرتاسر وجود من اسپانيايی است و برای من غير ممکن است که بتوانم خارج از مرزهای جغرافيايی اسپانيا زندگی کنم. اما بيزارم از آنانی که اسپانيايیاند فقط برای آنکه اسپانيايی باشند و جز آن هيچ. من با همهی انسانها احساس برادری دارم و متنفرم از کسانی که بهخاطر تصوری ناسيوناليستی و انتزاعی و تنها بهدليل اين تصور موهوم خود را قربانی میکنند؛ چرا که کورکورانه بهوطنشان عشق میورزند. يک چينی خوب بهمن نزديکتر است تا يک اسپانيايی بد. من سرود ستايش اسپانيا سر میدهم و آن را تا مغز استخوانهايم احساس میکنم؛ اما پيش از همه چيز يکی از اهالی اين جهانم و برادر همهی آدميان. از اينرو اعتقادی بهمرزهای سياسی ندا
- تا کنون 18 رای مثبت و 0 رای منفی به این لینک داده شده - تا کنون 1 نفر این لینک را در لیست مورد علاقه خود قرار داده ( اند ) - این لینک مربوط به هیچ کدام از موضوعات مورد بحث نمی باشد
موضوع مورد بحث :
کاربرانی که رای داده اند ( سبزها مثبت ،قرمزها منفی )
لورکا: سرتاسر وجود من اسپانيايی است و برای من غير ممکن است که بتوانم خارج از مرزهای جغرافيايی اسپانيا زندگی کنم. اما بيزارم از آنانی که اسپانيايیاند فقط برای آنکه اسپانيايی باشند و جز آن هيچ. من با همهی انسانها احساس برادری دارم و متنفرم از کسانی که بهخاطر تصوری ناسيوناليستی و انتزاعی و تنها بهدليل اين تصور موهوم خود را قربانی میکنند؛ چرا که کورکورانه بهوطنشان عشق میورزند. يک چينی خوب بهمن نزديکتر است تا يک اسپانيايی بد. من سرود ستايش اسپانيا سر میدهم و آن را تا مغز استخوانهايم احساس میکنم؛ اما پيش از همه چيز يکی از اهالی اين جهانم و برادر همهی آدميان. از اينرو اعتقادی بهمرزهای سياسی ندا