مرا به خاطر بسپار        بازیابی رمز عبور    ثبت نام در سایت
برچسب ها : تانک + ( نتایج : 44 لینک )
داستانک 13 از سادی بانی
گلی را که در دستش بود به پسرک داد: یک شاخه ژرورای صورتی. پسرک با اینکه می دانست ژرورا بویی ندارد ٬ آن را بویید و چشمانش را به آرامی بست. سپس او را در آغوش کشید و بوسید. گرمای مطبوعی از بوسه او به بدن دخترک منتقل شد. کبریت خاموش شد. سرمای مرگ٬دخترک کبریت فروش را در بر گرفت.
  ادبیات , داستانک ,

تانک های روسیه وارد اوستیای جنوبی شدند
رئیس جمهور گرجستان می گوید تانک های ارتش روسیه وارد تسخینوالی، مرکز اوستیای جنوبی شده است. این منطقه که به طور یک جانبه جدایی خود از گرجستان را اعلام کرده از حمایت روسیه برخوردار است. اعلام این خبر اندکی پس از آن بود که دولت گرجستان اعلام کرد نیروهایش کنترل شهر تسخینوالی، مرکز منطقه اوستیای جنوبی را به دست گرفته اند. گرجستان گفته است هر گونه دخالت نیروهای روسیه در مناقشه، به جنگ خواهد انجامید. پیشتر وزارت دفاع روسیه گفته بود در جریان حملات ارتش گرجستان، 10 نفر از صلحبانان روسیه در اوستیای جنوبی کشته و 30 نفر دیگر مجروح شده اند. روسیه اعلام کرده بود که برای محافظت از صلحبانان در تسخینوالی، نیروهای تقویتی حافظ صلح به این شهر اعزام می دارد.
  تانک های روسیه وارد اوستیای جنوبی ,

دو داستانک از برتولت برشت
............ مأموری آمد و کاغذی نشان داد که از طرف حکمرانان شهر صادر شده بود و در آن نوشته بود هر منزلی که مأمور پا به آن می‌گذارد متعلق به خودش است. در آنجا هر غذایی که بخواهد می‌تواند بخورد و هرکس که سر راهش قرار می‌گیرد، باید خدمتش کند. مأمور روی صندلی نشست. دستور داد غذا آوردند. به سر و صورتش صفایی داد، روی تخت دراز کشید و قبل از اینکه خوابش ببرد همان‌طور که رویش به دیوار بود پرسید: «به من خدمت خواهی کرد؟» آقای اگه تن او را با لحافی پوشاند، مگس‌ها را تاراند، نگهبان خوابش شد و هفت سال تمام مثل همان روز اول از او اطاعت کرد، اما در هر کاری هم که برای او انجام می‌داد دست‌کم از ارتکاب یک عمل اجتناب می‌کرد؛ و آن اظهار یک کلمه بود. هفت سال سپری شد، مأمور که از فرط خوردن و خوابیدن و دستور دادن گنده شده بود مُرد. آن وقت آقای اگه او را لای لحاف مندرسی پیچید، کشان کشان از خانه بیرون برد، جای خوابش‌ را شست، دیوارها را تمیز کرد، نفسی به راحتی کشید و گفت: .........
  داستانک , برتولت برشت , زور ,

فقر( داستانک )
آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد...
  فقر , داستانک ,

معنای دوم عشق
روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟" جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده‌اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."
  معنای دوم عشق , شیوانا , داستانک , خواستگاری ,

ثروت؟ (داستانک)
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود...
  داستانک , ثروت ,

جنگ نه !
بدون شرح
  تانک , کودک , جنگ ,

تمرین حسین فهمیده شدن(بهمراه چند عکس باحال)
بدون شرح
  حسن فهمیده , تانک , طنز , عکس جالب ,

گشت ارشاد
مدير پاساژ آرزو كرد تمام اين افرادي كه از مغازه ها و از پاساژ بيرون مي روند خيلي زود دوباره برگردند... ... پسر فرياد زد: گشت ارشااااااااااااااااد !!?!
  داستانک ,

مويه‌اي براي دانشجوياني كه در آتش سوختند
بايد معلم باشي تا اين خبر <22 دانشجو در آتش سوختند> تا اعماق وجودت را آتش بزند. بايد پدر و مادر باشي تا خبر جزغاله شدن فرزندت براي هميشه تو را داغدار كند. من از زبان معلمي كه 20 سالي است همه ناملا‌يمات زندگي را سر كلا‌س درس فراموش مي‌كنم، خود را عميقا داغدار مي‌دانم. نمي‌دانم با چه زباني تصويرگر اين حادثه در نوع خود كم‌نظير تاريخ دانشگاه‌هاي كشور باشم. گردش‌هاي علمي هميشه مورد علا‌قه دانشجويان است. سفرهاي داخلي و خارجي در كنار اساتيد خصوصا در رشته‌هاي مرتبط با نوع بازديد علمي هميشه مورد علا‌قه دانشجويان و در بعضي از رشته‌ها مانند تاريخ و باستان‌شناسي و جغرافيا، دانشجويان هميشه طالب اين سفرها مي‌باشند و صاحب اين قلم بيشترين اطلا‌عات را در اين سفرهاي جمعي دانشجويي در معيت اساتيدم كسب كرده‌ام. سفر به الموت در معيت اساتيد بزرگوار همچون استاد دكتر شفيعي‌كدكني، احسان اشراقي و مصدق رشتي و يا سفر به ديار حافظ و سعدي و خواجو در معيت اساتيد نامداري همچون دكتر زرياب‌خويي، عبدالحسين نوايي، عبدالحسين زرين‌كوب، باستاني‌پاريزي و تني چند از اين بزرگواران، از خواندن صدها سند و كتاب برايم پربارتر بوده است. سفرهاي خارجي و پي‌جويي خط‌سير لشكركشي خشايارشا يا پيدا كردن جاده ابريشم، آنچنان عمق اطلا‌عات اساتيد را بر ما آشكار مي‌كرد و اين اطلا‌عات را براي هميشه در ذهن خود انباشت مي‌كرديم كه از هر سرفصلي خواندني‌تر و ماندني‌تر شده است. همين ترم گذشته بود كه دانشجويان دوره كارشناسي‌ارشد رشته تاريخ درخواست سفر به جنوب و بازديد از مناطق تاريخي را مطرح كردند و ظاهرا تاريخ حركت هم روزهاي پاياني اسفندماه بود كه برگزار نشد، من شور و شوق سفر را - هرچند برگزار نشد - بين دانشجويان مي‌ديدم. وقتي به سفر نرفتيم، مي‌خواستند حداقل به موزه ايران باستان برويم و سير و سفري در تاريخ داشته باشيم كه به بعد از عيد موكول شد. حال مانده‌ام معطل كه راهنماي اين 22 دانشجو چه مي‌كند؟ آيا او هم به گفته رئيس‌جمهور <عروجي شهادت‌گونه> داشت؟ ...
  راهیان نور , اتوبوس , سوختگی , دانشجو , تصادف , تانکر سوخت ,

بهشت
خنده می کنم به آنکس گفت :”بهشت را به بها دهند،نه به بهانه”. چون او خبر نداشت که در مملکت ما،همه را به زور به بهشت میبرند.چه ارزشش را داشته باشی چه نداشته باشی.
  بهشت , مینیمال , داستانک ,

دخترک گل فروش (داستانک اجتماعی)
دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد. آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت. دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!! چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
  دخترک گل فروش , داستانک , اجتماعی ,

کندی در باریو / داستانکی از خودیت اورتیس کوفر
تکلیف کلاس ششم من تماشای مراسم سوگند و آغاز به کار کندی از تلویزیون بود و من پشت پیش‌خوان پوئرتو هاوانا، رستورانی که پدرم کار می‌کرد، تکلیفم را انجام می‌دادم. لری ریس صاحب کافه می‌گفت حالا که یک کاتولیک ایرلندی انتخاب شده لابد یک روزی یک ایسپیانو هم می‌تواند رئیس جمهور ایالات متحده بشود. پدرم را دیدم که مطابق معمول حرف کارفرمایش را تأیید می‌کرد، اما بیشتر حواسش به غذایی بود که سر اجاق می‌پخت و به دختر پیشخدمت بی‌خیالی که زمین را دستمال می‌کشید. لری ریس به طرف من برگشت و فنجانش را بلند کرد به سلامتی من: «به سلامتی پوئرتوریکوئنو یا پوئرتوریکوئنا رئیس جمهور ایالات متحده امریکا!» خندید، اما توی خنده‌اش مهربانی ندیدم. «نه النیتا؟» شانه بالا انداختم. بعداً بابام بابت اینکه به آقای ریس درست و حسابی احترام نکردم، گوشم را می‌پیچاند. دو سال و ده ماه بعد در یک بعد از ظهر سرد به پوئرتو هاوانا می‌رفتم که چشمم به جمعیتی بیفتد که دور تلویزیون جمع شده بودند.خیلی از آنها زن و مرد مثل بچه‌ها گریه می‌کردند. «دیوس میو! دیوس میو! خدای من!» و اشک می‌ریختند. گروهی از زن‌ها مرا که سعی می‌کردم به طرف پدر و مادرم بروم بغل می‌کردند. پدر و مادرم دور از بقیه همدیگر را بغل کرده بودند.خودم را بین آن دو جا دادم.مادرم بوی صابون زیتون کاستیل می‌داد، کافه کون لچه و دارچین. بوی پدرم را به مشام کشیدم که ترکیبی از عرق تن بود و اودکلن اولد اسپایس بوی مردانه‌ای که می‌ترسیدم زیادی دوست داشته باشم.
  داستانک , خودیت اورتیس کوفر ,

دایره / داستانی از ویرجینیا آلبا
مرد رشته‌ی افکار زن را از هم گسیخت و از او خواست که عجله کند. زن فهمید و به راه افتاد!بچه آن‌جا بود، لمیده در گهواره‌اش، همچنان کثیف و خون‌آلود، همچنان پیچیده در جفتش، همچنان با چشم‌های بسته و همچنان گریان، اما آن‌چنان زیبا بود، آن‌چنان دوست‌داشتنی بود، آن‌چنان کوچک بود، آن‌چنان نیازمند مراقبت و توجه بود. زن داشت با چشمانی به شکل قلب مادرانه او را تماشا می‌کرد، که ناگهان آن موجود بی‌دفاع چشم‌های تمساح‌وار و بی‌شرمانه‌اش را درشت کرد و به هشت زبان شروع کرد به غرغر کردن: «دوباره که به‌ام زده‌ای؟ تا ‌حالا یک نوزاد ندیده‌ای؟ چرا باید خودمان را درگیر این‌جور احساسات‌بازی ناجور و کثیف کنیم؟ تو مادرم هستی، قبول، من پسرت هستم، قبول، اما هیچ‌کس این حق را به تو نمی‌دهد که فکر کنی من بی‌دفاع و محتاج محبت تو هستم. تا زمانی که مستقل شوم، فقط به کمک تو در رفع نیازهای فیزیولوژیکی‌ام احتیاج خواهم داشت. روشن شد؟ فقط باید مرا بشویی، غذا بدهی، دستشویی ببری، هر وقت هم مریض شدم ازم مراقبت کنی و مواظبم باشی که اتفاق بدی واسم نیفتد! همه‌چیز روشن شد؟ تو همه‌ی این‌ها خبری از تبادل محبت نیست. من از آن بچه‌های کثیفی نیستم که حتماً توقع محبت دارند. هنوز کاری نکرده‌ام که سزاوارش باشم و این به این معنی نیست که هیچ‌وقت این کار را نخواهم کرد، همین‌طور که تو هم هنوز کاری نکرده‌ای که سزاوار محبت باشی، نه تو نه آن شوهر بی‌لیاقتت. و این‌جور حرف‌های معمولی، اخلاقی و مزخرف جلویم نزن مثلاً «من تو را به دنیا آوردم!» و تو چه می‌دانی؟ تو چه می‌دانی که قبلاً اوضاعم بهتر از این نبود؟ چه می‌دانی شاید من قبلاً زندگی زیبا و منظم‌تری داشتم. پس تمیزم کن، به‌ام غذا بده و تا وقتی که هنوز به‌ات احتیاج پیدا نکرده‌ام دور و بر من پیدات نشود! روشن شد؟» زن او را نگریست طوری که انگار به عقیده‌ای منفور می‌نگرد و اطاعت کرد. هیچ کار دیگری از دستش برنمی‌آمد. و هر آن‌چه را که یک مادر معمولاً برای یک نوزاد انجام می‌دهد، انجام داد. بچه ادعا کرد که نمی‌خواهد از سینه‌ی او شیر بخورد چون آن تماس فیزیکی مشمئزش می‌کرد. زن هم چاره‌ی دیگری جز فرمانبرداری نداشت و در این مورد هم اطاعت کرد. روزها سپری شد، ماه‌ها سپری شد، سال‌ها سپری شد، اما آن کودک بزرگ نمی‌شد، آن کودک به هیچ وجه مستقل نمی‌شد، فرمان راندن، فحش دادن و ظلم کردن آن نوزاد کوچک پایانی نداشت. زن یک روز کنار شوهرش نشست و سه علامت سؤال به او خطاب کرد. مرد به موقع با سه علامت تعجب که به دنبال سه نقطه می‌آمدند پاسخش را داد. زن به محض شنیدن این سه‌نقطه با پرانتزی که بلافاصله بسته شد پاسخ داد. مرد یک نقطه‌ویرگول به او خطاب کرد و زن در جواب با ویرگول‌هایی که میانشان خط فاصله بود پاسخ داد. همه چیز به‌جا بود. همه چیز قطعی بود. حالا همه چیز روشن بود. اکنون دقیقاً می‌دانستند چه کار کنند. تنها کاری که می‌بایست انجام می‌دادند انتظار کشیدن و امیدوار بودن به این که انتظارشان چندان به طول نینجامد. شب با آن گفتگوی سرشار از نقطه‌گذاری سپری شده بود. شب با آن نشانه‌های تعجب زهرآلود سپری شده بود. شب با نشانه‌های سؤالی خیس شده بود. شب، سرانجام، سپری شده بود. اما شب چندان نگران نبود، چون به خوبی می‌دانست که بازخواهد گشت. بیرون. حال دیگر، آفتاب طلوع کرده بود. نشستند و منتظر ماندند!
  ویرجینیا آلبا , داستان , داستانک ,

ماجرای رضاخان و نظامی مست در طهران (خیلی بامزه!)
میگن رضاخان شبها با ماشین توی خیابون های طهران میگشته و به امورات نظامی کشور رسیدگی میکرده ! یک شبی که داشته توی خبایون ها گشت می زده می بینه یک درجه دار نظامی داره مست و پاتیل توی خیابون تلو تلو میخوره و راه میره , رضاخان به راننده اش میگه وایسا این نظامی را سوار کن ببینم کیه که با این وضع داره توی خیابون تلو تلو می خوره...
  رضا خان,داستانک,نظامی مست,روشول ,

تانک تفنگ فشفشه ، باعث آرامشه ! // علیرضارضائی
مشخصات تانک توسن از این قرار است : // 1- تمام واکنشهای این تانک سریع میباشد اینطوری که به محض حمله دشمن وارد خیابانها میشود تا جلوی حمله مردم را اقلا" بگیرد ! // 2- این تانک برای تردد در محوطه دانشگاهها کاملا" مناسب میباشد و در صورت مواجهه با هرگونه عوامل دانشجوی دشمن فوری او را خودکشی مینماید ! // 3- دروغ چرا ؟! این تانک یک ایراد خیلی اساسی دارد و آن اینکه از در دانشگاه تربیت معلم رد نمیشود ! // 4- در بدنه این تانک سیصد تن انواع حلبی آویزان شده که در هنگام رفت و آمد سر و صدا بکند تا دشمن از ما بیشتر بترسد ! // 5- این تانک اینقدر هوشمند است که نگو چون به محض اینکه ببیند راننده اش بوی گند نمیدهد متوجه میشود که یک کسی غیر از احمدی نژاد سوارش شده و دیگر راه نمیرود ! .....
  تانک توسن ,

خاطرات من از سلطان قلب ها / یادی از فردین
مجموعه خاطرات من از فیلم های فردین از دوران نوجوانی تا بازنشستگی / ماجرای خلبانی که شبیه فردین بود / عاقبت هنر‍یشه ای که می گفت ... برای فردین شدن نیامده ام !! و
  فردین , رضا بیک ایمانوردی , پادگان قوشچی , عمو خلیل , پایگاه یکم , بوئینگ 707 تانکر ,

ایده احمقانه وینستون چرچیل!
 
  وینستون چرچیل , ایده , روشول , تانک ,

ما آنجا نبودیم
جنازه را که بردند کوچه یکباره خالی شد . هیچکس رویش را برنگرداند عقب جنازه که رویش ترمه نکشیده بودند چادر سیاه زنی را ببیند که زیر خیمه ی دامنش پسر بچه ای به خودش شاشیده بود.
  داستانک ,

قدر نشناس
خوابی خوش پشت چراغ قرمز
  داستانک ,

دانشجویان: توپ، تانک، حراست ، دیگر اثر ندارد
دانشجویان دانشگاه تربیت معلم تهران در اعتراض به مشکلات صنفی و کیفیت بد غذای سلف دانشجویان، در پردیس کرج تجمع اعتراضی برگزار کردند. این اعتراض ها که از پنج شنبه شب آغاز شده است، امروز ساعت ۱۱:۳۰ با تجمع دانشجویان در مقابل سلف سرویس و پلمپ کردن درب سلف ادامه پیدا کرد. دانشجویان نوشته ای را با مضمون “به دلیل کیفیت پایین غذا و عدم رعایت موازِین بهداشتی، سلف سرویس تا اطلاع ثانوی و بهبود کیفیت تعطیل می باشد” بر درب سلف سرویس نصب کردند. دانشجویان با برگزاری تریبون آزاد به اعتراضات خود ادامه داده و شعارهایی همچون “دانجشو میمیرد، ذلت نمی پذیرد” و “توپ، تانک، حراست دیگر اثر ندارد” سر دادند. همچنین دانشجویان پلاکاردهایی با نوشته های “عزل معاونت آموزشی و عزل مدیر فوق برنامه” ، “تفکیک جنسیتی در اردوها و برنامه های دانشجویی توهین به شان دانشجوست”،”وعده های دروغین دیگر اثر ندارد”،”تا کی مسئولان می خواهند برخوردهای گزینشی را با تشکل های دانشجویی ادامه دهند؟” در دست داشتند. در مقابل سلف سرویس نیز، به دلیل زدن قفل به درب های سلف سرویس، درگیری هایی با مامورین حراست و نگهبانان دانشگاه بوجود آمد که درها با مقاومت دانشجویان تا پایان رسیدن تریبون آزاد سلف بسته نگه داشته شد. در ساعت ۱۳:۳۰ دانشجویان درهای سلف سرویس را باز کرده و سینی های غذا را از محل سلف تا جلوی دفتر ریاست دانشگاه چیدند. دانشجویان اعلام کرده اند تا رسیدن به خواسته هایشان به تحصن ادامه خواهند داد و اعلام کرده اند که خواسته آنان نه دیدن رئیس دانشگاه، نه هیچ مقام مسئول دیگری است، بلکه فقط در صورت اجرای خواسته هایشان در عمل، به تحصن خود پایان خواهند داد.
  ایران , دانشجویان , توپ , تانک , حراست ,

توپ به جای تانک و مسلسل
تیم ملی فوتبال زنان افغانستان برای یک اردوی دو هفته‌ای در آلمان به سر می‌برد. از آنجایی که تمرین و مسابقه در ملا عام برای فوتبالیست‌های زن در افغانستان ممنوع است، اردوی آلمان برای آنها فرصتی استثنایی محسوب می‌شود.
  افغانستان , آلمان , زنان , بانوان , فوتبال زنان , فوتبال , تانک , توپ , مسلسل ,

گلدان
یه گلدون چقدر توی رابطه تاثیر داره؟
  داستانک ,

او خائن نیست./داستانک
هنوز نخوابیده است.برمی خیزد و دراز می کشد .آشفته است . دست می برد در موهایش . پیشانی اش پر است عرق . خیلی ها منتظر حکم اویند.تا به حال این قدرپریشان نبود . می دانست همه اش دروغ است و یک بازی کثیف سیاسی . انتظار نداشت سیاست این همه گند باشد . /گفته بودند :دزد است و او می دانست نبود . روزنامه ای نوشته بود :خائن است و او می دانست نبود .حتی فاسدش خوانده بودند واو می دانست پاک دامن است . / از جایش بلند می شود . هنوز مانده است تا اذان صبح .خیلی وقت است این موقع بیدار نبوده است . وضو می گیرد . می نشیند . می گرید ./ آمده بود بیرون دادگاه . پیرزنی را دیده بودکه اشک از گوشه ی چشمش سرازیر بود . پسری کوچک را دیده بود که بغض جمع شده بود در گلویش . و زنی جوان که صورتش را پنهان کرده بود .شاید او هم می گریست .مرد متهم را می بردند . دست بند دست هایش را زنجیر کرده بود به هم .فقط پیرزن التماس می کرد .چند عکاس عکس می گرفتند . / و گریه می کند.هق هق می زند .چراغی را روشن می کند .قلم بر می دارد .چیزی می نویسد ./نوشته بودند : به قاضی فشار آورده اند تا مجرم را تبرئه کند و او می دانست بی گناه است . چند تا را اجیر کرده بودند تا خواستار اعدام خائن به ملت شوند و او می دانست خائن نیست./ نوشته ی استعفایش را به بالا دست می دهد./ نوشته است : مرد بی گناه است. زورم نمی رسد به شاکیان .نمی خواهم آه مادرش دامن گیرم شود./می رود بیرون .راحت است.
  داستانک , موسویان , دادگاه ,

خلافکار (داستانک)
به عنوان يك خلافكار خطرناك دفعه­ي اولي بود كه از زندان آزاد مي­شدم پس تصميم گرفتم گشتي توي شهر بزنم. هنوز چند قدم بيشتر نرفته بودم كه صداي برادر كوچكم را از پشت سرم شنيدم. فقط ده سالش است. من توي حال خودم بودم كه داد زد: " اوهوي! تو ديگه چه جور خلافكار خطرناكي هستي؟" برگشتم به صورتش نگاه كردم. به قيافه­اش نمي­خورد درباره خلاف و خطر اظهار نظر كند. خواستم ماچش كنم ولي خيلي جدي پرسيدم: چطور مگه؟ گفت: چون مثل احساساتي ها داري پياده­روي مي­كني. كدوم خلافكاري پياده ميره؟ يك يارو با دوچرخه­اش پيچيد توي خيابان. جلوش را گرفتم و با مشت كوبيدم تو صورتش و دوچرخه­اش را هم گرفتم. گفت: اي! بد نبود. حالا بلدي سوار بشي؟ گفتم: زكي!. ولي توي زندان به ما دوچرخه سواري ياد نداده بودند. چهار پنج بار زمين خوردم. داداش كوچولوم هم كه داشت از خنده مي­تركيد. كنارم ايستاد و گفت: گند زدي! اينكاره نيستي بابا. پاشو برو خودم بقيه­اش رو بازي مي­كنم. از پشت كامپيوتر بلند شدم. نشست. اول يك ماشين را متوقف كرد. بعد صاحب ماشين را انداخت بيرون. گاز را تا آخر فشار داد و چند نفر را زير گرفت و بعد با سرعت رفت سمت مركز شهر.
  داستانک , خلافکار ,

سیگارفروش
کنار خیابان ایستاد . پیاده شد . دست کرد توی جیب . سلام کرد . سیگارفروش سرش را بلند کرد . مشتری قدیمی اش بود . تخته های توی حلب شعله کشیدند . - احوال داش رضای عزیز . تو این سرما آتیش می چسبه . - به مرحمت شما . اما امان از روزگار . همیشه این جمله را به این مشتری اش می گفت . - داش رضا مثل همیشه یک ونستون عقابی . تنها مشتری وفادارش بود . سیگار را گرفت .پول را داد .لبخند زد .خداحافظی کرد . سوار ماشین شد .بوق زد و رفت . و باز هم چیزی را که سیگار فروش انتظار داشت نگفت.سیگارفروش آهی کشید و گفت : -خدافظ. * هیچ وقت مرد به سیگارفروش نگفت : -یادته دم مغازت نوشته بودی هیچ نوع سیگاری نداریم .
  داستانک ,

کشتی اوکراینی حامل تانک در سواحل سومالی ربوده شد
دزدان دريايی پنجشنبه شب کشتی اوکراينی « فاينا» را که حامل تانک های روسی مدل تی ۷۲ و مهمات نظامی بود را در سواحل سومالی ربودند. اندرو موانگورا، يک مقام در اداره ترابری دريايی آفريقای شرقی، گفت که اين کشتی هنگام حرکت به سمت بندر مومباسا در کنيا ربوده شد. او افزود: اين کشتی حامل تجهيزات نظامی از جمله حدود ۳۰ فروند تانک است. خبرگزاری روسی « اينترفکس» گزارش داده است، اين کشتی اوکراينی که با پرچم کشور بيليز در حرکت بود، ۳۰ فروند تانک روسی مدل تی ۷۲ و تعدادی نفربرهای زرهی و مهمات حمل می کرد. بر اساس گزارش ها، اين کشتی به مقصد جنوب سودان در حرکت بوده است. در عين حال، گفته می شود که اين کشتی در مجموع ۲۱ نفر خدمه داشته است که از اين تعداد ۱۷ نفر اهل اوکراين، سه نفر روسی و يک نفر اهل لتونی بوده است. گزارش خبرگزاری ها حاکی است که دزدان دريايی مسلح سوار بر سه قايق، اين کشتی را محاصره کردند و آن را ربودند. ناخدای اوکراينی توانست قبل از قطع تماس اين کشتی، ماجرای تعقيب و ربودن آن توسط دزدان دريايی را به مرکز ارتباطات کشتی های تجاری گزارش دهد. دزدی دريايی در آب های بين المللی همجوار با سومالی به شدت رايج است و در حال حاضر، دزدان دريايی مسلح در اين منطقه بيش از ۱۰ کشتی و حدود ۲۰۰ نفر خدمه آن را در اسارت خود دارند.وزارت امور خارجه اوکراين جزييات خبر ربوده شدن خدمه اين کشتی را تائيد کرده، ولی در مورد محموله آن و يا مقصد اين کشتی هيچ اطلاعاتی منتشر نکرده است. اما به گزارش خبرگزاری « اينترفکس اوکراين»، اين کشتی باری علاوه بر تانک، حامل تعداد نامشخصی نفربرهای زرهی و مهمات بوده است. دولت سومالی اعلام کرده است که هيچ اطلاعی در مورد محل فعلی اين کشتی ندارد. ويکتور يوشچنکو، رييس جمهوری اوکراين، روز جمعه اعضای شورای امنيت ملی کشور را فراخواند تا در مورد اقدامات لازم برای يافتن و آزاد کردن خدمه ربوده شده ، تصميم گيری به عمل آيد. يک مقام وزارت امور خارجه اوکراين گفت: با توجه به اينکه اوکراين در اين بخش از آفريقا نمايندگی ديپلماتيک ندارد، از طريق سفارتخانه های بريتانيا در منطقه عمل خواهد کرد. دزدی دريايی در آب های بين المللی همجوار با سومالی به شدت رايج است و در حال حاضر، دزدان دريايی مسلح در اين منطقه بيش از ۱۰ کشتی و حدود ۲۰۰ نفر خدمه آنها را در اسارت خود دارند. يکی از اين کشتی های ربوده شده، ايران ديانت، متعلق به شرکت کشتيرانی جمهوری اسلامی است. اين گروه های مسلح معمولا در ازای آزاد کردن خدمه و بازگرداندن کشتی، مبالغی بيش از يک ميليون دلار باج خواهی می کنند. برخی صاحب نظران می گويند به احتمال
  دزد دریایی , ساحل سومالی , کشتی اوکراینی , تانک روسی ,

تریلی ها و تانکرهای سوپر مدرن اینده
عکسها را ببینید.......
  عکسهای کامیونها و تریلی های مدرن , تریلی ها و تانکرهای اینده ,

خواب و خستگي
در اداره از خستگي داشت خوابم مي برد كه مدير من را از دور ديد و ...
  داستانک ,

دخترانه ها /سه داستانک
بچه دومش هم دختر بود .یکی برگشت و گفت : - اشکال ندارد .دختر هم خوب است . گفت : هم خوب نه .خیلی خوب است . 2 باز هم دختر زایید.اسمش را گذاشتند “ماه بس”. 3 باز هم دختر .همه گریه می کردندجز بابا که می خندید.
  داستانک , داستان کوتاه , مینیمال ,

وعده
وقتی روح یه سرباز از جنگ جهانی دوم احضار بشه و قصه خودش رو بازگو کنه. شایدم نمرده باشه. اما نه طرف انگار اینو از خودش در آورده
  وعده , جنگ , داستانک ,

چاپ سوم قطع صنوبر<داستانک در نقد چاپ کتاب های شعر>
اسمم را پرسید . بالای صفحه سفید اول برایم تقدیمیه نوشت . اولین مجموعه شعرش بود . \"با باد در برگ های صنوبر برقصیم\"اسم کتابش بود . کتاب را ورق می زنم . دو سوم صفحه سفید است و گاه گاهی آن پایین چیزی نوشته شده است . صفحه سیزده را می خوانم . صفحه سفید پوش است مثل یک روز برفی و ردپای کوتاه یک گربه روی برف . شعرش سه چهار خط است . صنوبر ایستاده است با دستانی گشوده باد صدایم می کند با باد در برگ های صنوبر می رقصم صنوبر ا در آغوش می کشم/باران می بارد. * کتابش چاپ دوم شد . با همان صفحات سفید با دو سه خط شعر . دیروز صدای اره برقی که افتاده بود به جان صنوبرها پرستو ها را فراری داد . شاید صنوبرها چاپ سوم را در آغوش بکشند.
  داستانک , چاپ و نشر ,

نامه ايي به خدا - خیلی طنز!
يك روز كارمند پستي كه به نامه‌هايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي مي‌كرد، متوجه نامه‌اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌اي به خدا....
  نامه,طنز,داستانک,خدا ,

ماهنامه اینترنتی آدم برفی ها (سینما و ادبیات)
چهارمین شماره ماهنامه آدم برفی ها منتشر شد. این شماره مجموعه مطالبی بسیار خواندنی را در بر دارد. پرونده ای ویژه عباس کیارستمی با نوشته هایی از هوشنگ گلمکانی،شادمهر راستین،پرویز شهبازی،روبرت صافاریان،سیف ا...صمدیان ،پیروز کلانتری و احمد میر احسان .نقد و تحلیل فیلم خارجی و مستند، سه نگاه به عادل فردوسی پور و برنامه نود،مجموعه مطالبی درباره فلش فیکش یا داستانک و کلی شعر و داستان و نوشته های دیگر. آدم برفی ها را بخوانید و به دوستان خود معرفی کنید.
  کیارستمی , گلمکانی , میراحسان , فلش فیکشن , داستانک , عادل فردوسی پور , برنامه نود , آدم برفی ها , ماهنامه سینما و ادبیات ,

تانک ها و لاک پشت ها
عکس . بدون شرح
  لاک پشت , تانک ,

و اين يعني ايمان(داستانک)
بخونید...
  داستانک ,

اندرزنامه
اگر همسرتان را به شام خوبي دعوت كرديد ،‌ مطمئن باشيد ، شب خوبي تا صبح خواهيد داشت! ... و اگر شب خوبي را تا صبح براي همسرتان ساختيد ،‌ مطمئن باشيد ، ‌صبحانۀ‌ خوبي خواهيد داشت! پیرچماق - اندرز 1
  چهل و هشت ، بچه های بن بست سوم ، اندرزنامه ، داستانک ،‌ سخنان قصار ،‌ طنز ، همسرداری ,

برای دانستن تا چه حد باید از دست دهیم؟
دیگر مثل کوچه های محله شده بود. همیشه یک گوشه نشسته در زیر پوستین کهنه ای که سالها بر دوش داشت. مردم بی اعتنا از کنار او رد می شدند و گاهی هم سکه ای می انداختند. اما انگار دنیا دیگر برای او رنگی نبود. هر کس سکه ای برای او می انداخت او سنگی در کنارش می گذاشت. هیچ گاه معنی این کار او را نفهمیدم. از وقتی که به این محله آمده بودم
  داستانک ,

خدا (داستانک)
پسركي بود كه ميخواست خدا را ملاقات كند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه كرد و بي آنكه به كسي چيزي بگويد، سفر را شروع كرد...
  خدا , داستانک ,

انتقام /داستانک (در اعتراض به نرخ تلفن )
قبض تلفن را از زیر در برداشت . زیر زبان دو تا فحش داد . ـ دروغ گوها میگن گرونی رو کنترل کردیم اون وقت واسه دو تا تلیفون پنجاه تومن میندازن .از همه جا از ملت میکشن .منت هم میذارن. * کارت تلفن را با تیغ نصف کرد .و یک تکه از تراشه ی زرد کارت را کند .و مقداری چسب آهن به کارت زد .کارت را وارد تلفن کرد . هیچ جوری نمی شد درش آورد. تلفن را برداشت و جایی زنگ زد .هیچی از اعتبار کارت کم نمی شد . حسابی حرف زد . با ماژیک بالای دکه نوشت :تلفن کارتی رایگان ، تا ابد حرف بزنید .
  داستانک , داستان کوتاه , متیل ,

آرام
آرام اما ...
  آرام , داستانک ,

ترسه یا شرم و یا سرما
امشب شب اولی بود که اینجا اومده بودم. جای قبلی کسی کارهام رو دوست نداشت. اما این کار… اینجا … فرق داره. کار لباس های مختلفی دارن. یکی از لباسهای مشکی رو ورداشتم ...
  داستانک ,

دست هاي خوني
زهرا به پدرش نگاه مي كرد . پيرمرد روي زمين درازكش بود و به زور چشمهايش را باز و بسته مي كرد.دست هاي زهرا خوني بود
  داستانک ,

نذر و برف ...داستانک
ترسیده بود .صدای سرفه ی خشک پسرش می آمد.همه ی چراغ ها خاموش بود.خواب دیده بود حیاط خانه شان پر است لیوان های رویی یخ و مردمی که می آیند و می روند و برف می بارید و همه جا سپید بود.گازشان قطع بود ولی عرق کرده بود.نفس نفس می زد و باز صدای سرفه ی خشک پسر دو ساله اش را می شنید.نگاه کرد به پسرکش .اشک آمد توی چشمانش. . می خواست چیزی نذر کند برای پسرش.ولی تردید داشت.به زنش گفت.زن تردیدی نداشت.قانعش کرد.دو هزار تومان نذر کرد برای پسرکش. . برف می آمد.گازشان قطع بود.مرد خوشحال بود.نذرش را ادا کرده بود. صدای سرفه خشک پسرش نمی آمد.چراغ ها خاموش بود. خوابیدند با شکم گرسنه.
  داستانک ,

  آمار سایت
بازدید امروز : 32765
بازدید دیروز : 58685
کل بازدیدها : 3464910
کاربران آنلاین : 6 نفر
مهمانان آنلاین : 17 نفر
کل کاربران : 4461 نفر
جدیدترین کاربر : navidi3
از دنباله حمایت کنید
donbaleh
<a href="http://www.Donbaleh.com"> <img src="http://donbaleh.com/style/logo2.gif" style="border:0" alt="Donbaleh" title="donbaleh"/> </a>