از دفترچه خاطرات یک ورزشکار ایرانی در پکن! چهارشنبه - با صدای حاجی که به در اتاق می کوبید بیدار شدم. هرچی بهش گفتم که «بابا حاجی ما تازه دیشب ساعت سه صبح رسیده ایم چین، حالا نمی شود نیم ساعت به طلوع آفتاب نماز صبح خواند؟» در آمد که «اصلا و ابدا. چشم تمام دنیا به ماست و باید نمازهای مان را اول وقت بخوانیم». نماز که تمام شد حاجی یک دیس پر از تخم مرغ نیمرو شده با یک بربری کامل و ترشی و مخلفات گذاشت جلوی من. گفتم «حاجی سر جدت الان ساعت پنج صبح است. کی می تواند این موقع این همه تخم مرغ و خرت و پرت را بخورد؟». حاجی گفت که از روی مدل رژیم غذائی آن شناگر ملعون استکباری برداشت کرده. گفتم «آخر حاجی جان، اون چهار پنج تا تخم مرغ می خورد» گفت که «همین است که هست. باید بخوری قوی بشوی چشم امید محرومان جهان به ما است». امان از دست این حاجی نمی فهمد که آن بابا شناگر است و من دونده.

دفترچه
خاطرات , ایرانی , دونده , طنز , خنده دار ,
دکتر جون آب هویج داری ؟!تا وارد شد گفت ببین دکتر من هیچی ام نیست اما نمی دونم چرا اینقدر زرد شدم . همه بدنم زرد شده ، اصلا کف دستام را نگاه کن چقدر زرده !
یک نگاه به پوستش و یک نگاه به چشماش کافی بود که بدونم ماجرا چیه … گفتم : هویج زیاد می خوری ؟
با چشمان شگفت زده بهم نگاه کرد و گفت : شما از کجا می دونی ؟ اما مگه هویج بده ؟! هویج که میگن خیلی خوبه. 4 ماه پیش که رفتم دکتر چشم پزشک خودش بهم گفت که هویج خیلی خوبه برای چشمات بخصوص.....

هویج , آب هویج , کاروتن , هیپرکاروتنمی , زردی , زرد شدن ,
خاطرات پزشکی ,
قفس در قفس - ۱ - خاطرات بند ۲۰۹ (زندان اوین)- جواد علیزاده«تجزیه طلبا، وطنفروشا، پیاده شین!»
ماموران وزارت اطلاعات با ادای این کلمات ما را از داخل تاکسی در خیابان کارگر شمالی با خشونت و توهین پایین کشیدند و به ساختمانی در خیابان جمهوری بردند. از این لحظه، یعنی ساعت حدود ۱۶ روز یکشنبه، ۱٨ آذر ۱٣٨۶، ماجرای دستگیری ما آغاز شد. در این روز، ما از تریبون مراسم روز دانشجو، در دانشگاه تهران، در مورد حقوق اقلیت های ملی ایران و محکومیت نقض حقوق بشر در استان های کردنشین صحبت کرده بودیم. از میان ما، فقط من غیر کرد بودم، هرچند اغلب رسانه ها بعد از دستگیری، مرا نیز دانشجوی کرد معرفی کرده بودند. روزنامه کیهان و هفته نامه یالثارات با تجزیه طلب خواندن و تشبیه ما به مارهای سمی، ما را به راه اندازی خانه تیمی و دارای ارتباطات گسترده با گروه هایی در خارج از کشور متهم کرده بودند. با توجه به پیشینه و نقش روزنامه کیهان در تحریک نیروهای اطلاعاتی و امنیتی برای برخورد سخت تر با فعالان مدنی و سیاسی، واکنش تند این روزنامه بر نگرانی های خانواده ها و دوستان ما افزوده بود. ..

قفس در قفس
خاطرات بند ۲۰۹ زندان اوین جواد علیزاده ,
شادیهایی که هرگز نمی میرند - نمایی از فیلم انیمیشن علاالدینعلا الدین یا Aladdin از اولین آثار موفق والت دیسنی در آغاز دوران طلایی ده 90 میلادی بود . اثری فانتزی برگرفته از داستانی از داستانهای هزار و یک شب . این انیمیشن تلفیقی بدیع بود از عناصر و لوکیشنهای سنتی و تاریخی و جلوه ها ، شوخیها و موزیک رایج و ملموس دنیای امروزی که آنرا برای کودکان و بزرگسالان زمان خود مقبولتر و تماشایی تر ساخت. در این نما علا الدین تحت نام پرنس علی و جبروت و جلالی که غول چراغ ( با صدای به یاد ماندنی رابین ویلیامز) به او بخشیده پای در شهر میگذارد...

انیمیشن , کارتون , علا الدین , هزارویک شب , کودکی , شادی ,
خاطرات ,
دیکتاتوری : تحقیر کننده و دشمن اعتماد به نفستصمیمم را گرفتم و بعد از اینکه زنگ آخر مدرسه خورد رفتم دفتر مدیر . گفتم که میخوام در مورد معلممون یک نکته ای را بگم و در حالی که سعی می کردم با احترام و ادب تمام در مورد ایشون حرف بزنم گفتم معلم ما خیلی خوب و خوش اخلاق هستند و امتیازات بسیار خوبی دارند اما در درس ریاضی اشکالاتی دارند. من فکر میکنم ایشون انتخاب مناسبی برای کلاس پنجم نباشند اما مثلا برای کلاس دوم دبستان معلم خیلی خوبی هستند . وقتی که سکوت مدیر را با نگاه خاصی که در اون هم تعجب بود و هم تهدید دیدم سعی کردم با جزئیات بیشتر توضیح بدم که چطور معلممون در مورد ضرب و تقسیم اعشار اشتباه می کنه. وقتی که حرفم تمام شد مدیر گفت : فکر میکنی که الان پدر ومادرت خونه هستند ؟ با تعجب گفتم مادرم باید منزل باشه . گفت پس خیلی سریع برو و به مادرت بگو هر چه زودتر بیاد مدرسه، همین الان!.......

دیکتاتوری , رفتار , تحقیر , اعتماد به نفس , روانشناسی , رفتارشناسی , جامعه شناسی , مدرسه ,
خاطرات دبستان , معلم ,
نگاهی به کتاب «خدا میخواهد بمیری» ؛ خاطرات زندانیان سیاسی جمهوری اسلامی «اولین ضربهای که به کف پایم خورد، چنان پایم را به درد آورد که از جایم بلند شدم تا بگریزم. دو مرد من را گرفتند و بستند تا نتوانم حرکت کنم. (پس از آن) ضربات شلاق بود که به کف پا، ساق و رانهایم فرود میآمد.»
خاطرات زندانیان سیاسی جمهوری اسلامی ایران ,
یک سوزن به همکار رادیولوژیست !بیمارم نتیجه سونوگرافی اش را آورده بود و من داشتم با تعجب اون را میخوندم ، چند بار هم اسم و سن بیمار را چک کردم که مطمئن بشم که این گزارش مربوط به خودش است و اشتباهی مال یک بیمار دیگه را بهش نداده باشند. اما به اسم خودش بود. پس از چک کردن با قسمت پذیرش رادیولوژی برای اطمینان از اینکه گزارش بیمار دیگری به نام ایشان تایپ نشده باشد با همکار رادیولوژیست تماس گرفتم و گفتم : همکار جان ، نتیجه سونوگرافی خانم الف را نوشته ای که کیسه صفرا بزرگ و متسع و دارای سنگهای متعدد صفراوی است . …اما این خانم همانطور که توی برگه درخواست سونوگرافی براتون نوشته بودم قبلا عمل جراحی کیسه صفرا شده و بنابراین کیسه صفرا نداره !! .....

سونوگرافی , کیسه صفرا ,
خاطرات پزشکی , رادیولوژیست , سونوگرافیست ,
حل معادله در درمانگاه مراقبت باردارییکی از سوالهایی که در درمانگاههای مراقبت بارداری از خانمهای حامله پرسیده می شود تاریخ آخرین عادت ماهیانه شان است تا از روی آن بر اساس یک فرمول ساده سن تقریبی جنین و تاریخ زایمان پیش بینی شود.
در درمانگاه مراقبت بارداری یکی از بیمارستان های آموزشی وابسته به دانشگاه، دانشجوی پزشکی مشغول شرح حال گرفتن از خانم بارداری است…
دانشجوی پزشکی : آخرین باری که پرید شدین کی بوده ؟
زن: (سکوت ، در حالی که در صورتش علامت سوال کاملا مشخصه ).........

آبستنی , حاملگی , بارداری , عادت ماهیانه , پرید , بیمارستان آموزشی ,
خاطرات پزشکی , دانشجوی پزشکی , درمانگاه , معادله , زایمان ,
دوگانگی در سالهای اخیر دوگانگی در رفتار و کردار یک پدیده رایج اجتماعی شده است . بسیاری افراد حرفهای جالب می زنند اما در عمل رفتارشان به طرز متناقضی جور دیگری است . عده ای شعارهای روشنفکرانه می دهند اما عملکرد متهجرانه ای دارند.عده ای با ساختن ظاهری می خواهند این تصور را ایجاد کنند که مومن هستند و نسبت به امور دنیوی بی اعتنا و متعهد به دستورات الهی ، اما در واقع این ظاهر فقط نقابی است برای پنهان کردن رفتارهای غیراخلاقی و بی کفایتی ها و عقده های شخصی. چندین سال پیش زمانی که در یکی از بیمارستانها دوران انترنی (سال آخر پزشکی) خود را می گذراندم . یک رزیدنت داشتیم که به عنوان فردی بسیار مکتبی و مومن شناخته می شد. ریش بسیار بلندی داشت و تسبیحی به دست می گرفت ، معروف بود که همیشه نمازش را اول وقت می خواند. در یکی از شبهای کشیک که یکی از بیماران دچار ایست قلبی تنفسی شده بود......

دوگانگی , رفتار متناقض , عبادت , انترن , رزیدنت ,
خاطرات دوران انترنی ,
دکتر چرا خودت را می گیری ؟!در یکی از بخشهای بیمارستان در حال نوشتن پرونده یکی از بیماران هستم که یکی از پرسنل می گه :
- دکتر ، میخواستم یک چیزی بگم ./
-بفرمایین/
- می خواستم بگم جدیدا درست تحویل نمی گیرید …انگار خودتون را می گیرید./
- چرا این فکر را می کنی ؟/
- دیروز بهتون سلام کردم درست جواب ندادید./
- دیروز …؟؟/
- بله دیروز جلوی در اورژانس.....
خاطرات پزشکی , اورژانس , کُد آبی , کد های بیمارستان , سلام کردن , دکتر , درک موقعیت , زاویه دید ,
فرح پهلوی: کتاب خاطرات من در ایران ساختگی است
یک نهاد نیکوکارانه در آلمان که در پیکاری جهانی علیه سوء استفاده جنسی از کودکان فعالیت دارد، از فرح پهلوی، ملکه سابق ایران دعوت کرد تا به برلین سفری داشته باشد.
در پایان این سفر سه روزه، رادیو فردا توانست در گفت وگو با وی، دیدگاه های فرح پهلوی را در باره مسائل و مشکلاتی که جامعه ایران با آن رو برو است جویا شود. ملکه سابق ایران در این زمینه با دفاع از جنبش زنان در ایران معتقد است که بيشتر از همه بر روی زنان ايران بی عدالتی و فشار وجود دارد.
وی همچنین به موضوع چاپ خاطرات متعدد از خود در ایران اشاره می کند و همه آنها را ساختگی می داند.
رادیو فردا: هدف از سفر اين بار شما به آلمان چه بوده و ديدار از برلين به دعوت چه کسانی يا چه نهادی، شکل گرفته است؟
فرح پهلوی: درود بر شما و درود بر هم ميهنانم در داخل و خارج از ايران. آمدن من به برلين به دعوت سازمانی است به نام «معصوميت در خطر». اين سازمان در مورد تمام فجايع مربوط به کودکان اعم از فحشا، پدوفيلی و فروش کودکان مبارزه می کند و از طريق اينترنت درنقاط مختلف دنيا، برای پيشگيری و درمان اين کودکان تلاش می کند.
اين برنامه به صورت ضيافت دربرلين برگزار شد؟
بله، به صورت ضيافتی که عده زيادی در آن شرکت کردند و به نفع اين سازمان اعانه جمع آوری شد.
با نگاهی به فعاليت های اجتماعی شما از هفت سال پيش تا کنون، مشاهده شده که بیشتر به آلمان سفر کرده اید تا جاهای دیگر. آيا سفر به آلمان دلايل خاصی دارد؟
خير دليل خاصی ندارد و من در فعاليت های ديگری در فرانسه و آمريکا هم شرکت کرده ام. چندين بار به آلمان آمدم، يک بار برای اين که سازمان يونسکو برای کودکان بی سرپرست اعانه جمع می کرد و از من هم دعوت شده بود، يک بار ديگر نيز جهت دريافت جايزه ای که برای فعاليت هايی که در گذشته در ايران کرده بودم به من اهدا شد و بار ديگر برای معرفی کتابم که به زبان آلمانی چاپ شده بود.
آمدن به شهر برلين، برای من يک دليل خوشحال کننده نيز دارد و آن هم نبودن ديوار برلين است. من برای بازديد از موزه تاریخی برلین رفتم که نشان می داد ساکنين آلمان شرقی، به چه وسيله ای سعی می کردند از کشور خود فرار کنند و تعدادی از آنها نيز در اين راه از بين رفتند.

فرح پهلوی , کتاب
خاطرات ,
هیچ کس در جوات بودن به من نمی رسد!تمام تندروی های ایرانی را یک جا داشتم. سلول های خاکستری سرم حسابی جوات بود: رییس جمهور خود خوانده ی تمام دنیا بودم. باید همه چیز را یک جا عوض می کردم: تمام کارهای بزرگ منتظر بودند که من ظهور کنم و آن ها عملی کنم (چیه چرا همه یاد احمدی نژاد افتادین؟) فکر می کردم هنر نزد ایرانیان است و بقیه ی ملت ها و تمدن ها پوست خربزه اند! در عجب بودم که چرا غرب همه فاسد این قدر عقل ندارد که از جاده ی تباهی باز گردد و به اسلام ناب و انقلابی ایران و بنگلادش و ملا عمر و شیخ فهد نمی گرود. (نخیر این ها خطبه های نماز جمعه هم نیست.) :::::
فکر می کردم دختر و پسر حکم آتش و پنبه را دارند که هیچ وقت نباید کنار هم باشند (اخیرا کاشف به عمل آمد که اگر دخترها چندتا چند تا باشند و لخت باشند به صف مشغول نماز جماعت باشند ا شکالی ندارد. ظاهرا در این قسمت حسابی عبدالله بودم!) ::::::
آن وقت ها فکر می کردم چقدر به ایرانی بودن خودم مفتخرم و در شگفتی بودم که چرا جهانیان از ایرانی نبودنشان سرافکنده نیستند و فوج فوج تغییر ملیت نمی دهند. ::::::
و از این داستان ها زیاد بود تا احمدی نژاد ظهور کرد و بعد از مدتی فهمیدم چقدر جوات بوده ام من! و همچنان ادامه دارد...

مسابقه ی وبلاگی ,
خاطرات , طنز , جوات , جواد , جواتی , جوادی , عبدالله , احمدی نژاد , حرف حساب ,
داستان عليمردان خاطره اي از دوران كودكييكي از مهمترين و شيرينترين خاطرات دوران كودكي همه ما داستانهاي زيبايي است كه در آن دوران شنيده ايم در اين مطلب قصد معرفي داستاني داريم كه از طريق نوارهاي كاست و به صورت يك كتاب صوتي خيلي زود جاي خودش را در بين خانواده ها و كودكان باز كرد و شايد شما نيز در آن دوران حداقل يك بار اين داستان زيبا را شنيده باشيد
خاطرات کودکی , داونلود ,
خاطرات سید جعفر پیشه وریمختصری در باره اثر و ترجمه ی آن:
- نوشته ای که تقدیم خوانندگان می گردد بخشی از خاطرات سید جعفر پیشه وری بنیانگذار اصلی فرقه ی دموکرات و نخست وزیر حکومت ملی آذربایجان می باشد که ترجمه ی فارسی آن در آینده تحت عنوان « خاطرات سید جعفر پیشه وری» بصورت یک کتاب توسط این مترجم به چاپ خواهد رسید. بنا به توصیه ی دوستان این بخش از کتاب به علت اهمیت آن به مناسبت سالگرد 21 آذر در اینجا آورده می شود.
- این خاطرات که بصورت دستنوشته های پیشه وری در « آرشیو احزاب سیاسی و تشکهای اجتماعی» جمهوری آذربایجان نگهداری می شود، توسط یداله کنانی (نمینی) تنظیم و از الفبای عربی به لاتین برگردانده شده شده است.
- خاطرات بعد از مهاجرت پیشه وری به آذربایجان شوروی نوشته شده اند. کشته شدن نابهنگام پیشه وری امکان باز بینی خاطرات را به او نداده است. لذا متن اصلی در بعضی موارد ناهموار و حتی بعضاً نامفهوم به نظر می آید.
- نمینی متن اصلی را که به خط سید جعفر پیشه وری و با الفبای عربی نوشته شده است،همانگونه که است به الفبای لاتین برگردانده و فقط معنی بعضی لغت ها را که برای خواننده ی آذربایجانی ثقیل می باشد، بصورن مجزا در متن لاتین آورده است.
- این خاطرات به مناسبت شصتمین سالگرد تشکیل حکومت ملی آذربایجان توسط فرقه ی دموکرات آذربایجان منتشر شده است. در متن لاتین شرح حال سید جعفر پیشه وری که توسط تقی موسوی، احمد امین زاده و حسین جدی تنظیم شده، آورده شده است. این نوشته که برای اولین بار در کتاب « آثار منتخب میر جعفر پیشه وری» بسال 1965 توسط انتشارات نشریه آذربایجان چاپ شده بود، با تغییرات مختصری عیناً در متن لاتین نیز آورده شده است. مقدمه ی خاطرات توسط صدر فرقه ی دموکرات آذربایجان آقای امیرعلی لاهرودی نوشته شده است.
- توضیحات پانویس، ضمیمه و همچنین مطالب داخل پرانتز ( ) از مترجم هستند

تورک , سید جعفر پیشه وری , ترجمه ,
خاطرات , حرکت ملی آذربایجان ,
خاطرات سگ قهرمان منتشر شد کتابی درباره زندگی و خدمات یک سگ نیروی دریایی نروژ که به یک قهرمان جنگ جهانی دوم تبدیل شد، منتشر شده است.
گفته می شود که بامسا، که یک سگ از نژاد سنت برنارد بود، جان دو ملوان را در طول جنگ نجات داد.
این سگ همچنین به عنوان نماد ناو مین روب تورود که متعلق به نیروی دریایی نروژ بود، به ارتش های متفقین خدمات دیگری نیز کرد.
ناو توروود در طول جنگ در بنادر مونت رز و داندی مستقر بود.
خاطرات سگ قهرمان منتشر شد ,
هزارپای من کو ؟چندین سال پیش که انترن ( دانشجوی سال آخر پزشکی ) در بخش مسمومیتها بودم . یک شب که با دو تا از همکاران کشیک بودیم ناگهان دیدیم که یک آقا در حالت چهار دست و پا وارد بخش شد و در حالی که زمین را جستجوگرانه نگاه می کنه همش میگه « هزار پای من کو ؟» بلافاصله پشت سرش دو تا خانم شیک پوش و آلامد خیلی سراسیمه و وحشت زده وارد شدند و درحالی که مرد همچنان چهار دست و پا روی زمین دنبال هزارپاش بود با حالت شرمزده بهش نگاه کردند و یکی شون گفت:
- دکتر جان تو را خدا ببین چی شده ؟ این شوهر من است . مرد خیلی محترمی است . مهندس و مدیرعامل یک شرکت است.....

حشیش , ماری جوانا , مسمومیت ها ,
خاطرات دانشجوی پزشکی , توهم ,
بهایی ستیزی پیش و پس از انقلاببرای بچههای هم سن و سال ما، بهائیت چند مشخصه بیشتر نداشت. گاه با همان جهودهای «محمدی» کن یکی شان می گرفتیم. و گاه جماعت نجسی بودند که در میان آنها هیچ ارزش اخلاقی جایگاهی نداشت. روابط جنسی آزاد داشتند، پدر و دختر با هم میخوابیدند، در جلسات شبانه خود پس از مراسم دینی چراغها را خاموش میکردند و هرکسی با هرکسی همخوابگی میکرد. انجمن حجتیه در آن دوران بیشتر با این ادعاهای آخری بچهها را جلب میکرد. این باور به بی بندوباری بهاییها دیگر فقط مربوط به نوجوانان و بچهها نبود. بسیاری از مردم میانسال و سالخورده در کشور ما نیز چنین باوری داشتند. این باور چنان قوی بود که گاه برخی ازمردان مسلمان که در پی الواتی بودند تصور میکردند اگر به دین بهایی در آیند، مشکلی از نظر روابط نامشروع با زنان و دختران آنها نخواهند داشت.

حزب توده , بهایی ستیزی , انقلاب ,
خاطرات ,
شادیهایی که هرگز نمیمیرند - موزیک ویدئوی آهنگ Those Were The Days از مری هاپکینز ترانه ای از سالهای پایانی ده 60 میلادی همراه با آرامش و نشاط و سادگی آن دوران , میراثی از دوران طلایی میانه قرن گذشته. بسیارند کسانی که آن روزها با شنیدنش معشوق را برای رقص بلند میکردند و بسیارند کسانی که این روزها با شنیدنش در خاطرات غرق میشوند آنگونه که خود ترانه میگوید :
Those were the days my friend,We
thought they'd never end...

موزیک ویدئو , ده60 , دوران طلایی , آرامش , سادگی ,
خاطرات , شادی ,
فیلمی دیدنی از خاطرات امیر عباس هویدا از زبان خودشاین فیلم برای اولین بار ساعاتی پیش از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش گردید.

فیلم ,
خاطرات , امیر , عباس , هویدا , صدا و سیما ,
عبدالله نوري خاطره مي گويدعبدالله نوري سالهاست كه سكوت كرده است و اين گپوگفت هم به معناي گفتوگو و شكست سكوت او نيست. آنچه ميخوانيد مروري است بر خاطرات مردي كه عمرش را در مبارزه در راه انقلاب اسلامي و مديريت در جمهوري اسلامي گذرانده و اكنون كنج خانه نشسته است پيش از آنكه بازنشسته شود.
"...شاخص مبارزه در قم آقاي منتظري و رباني شيرازي بودند. در اصفهان هم بالطبع، ما با آقاي طاهري زياد رفت و آمد داشتيم. با علماي ديگر هم ارتباط داشتيم اما اين ارتباط خيلي قوي نبود. در ضمن ما با آقاي طاهري، هممحلي هم بوديم. اما چهرههاي فعال ديگري هم در اصفهان بودند مثل آقاي روحاني و پرورش و عطريانفر و دكتر مالك..."
"... 10 يا 15 روز به رمضان مانده بود كه ريختند و آقاي طاهري را گرفتند. به طور طبيعي ما به بازار اصفهان و مدرسه صدر رفتيم و گفتيم كه بايد شلوغ كرد و كاري كرد. بازاريها و طلبهها را جمع كرديم. راه افتاديم به صورت جمعي به طرف منزل آقاي خادمي. در ذهنمان هم اين بود كه آقاي خادمي بايد يك اقدام جدي و تند بكند. اما انتظار ما برآورده نشد و بنابراين به طور طبيعي در دفاع از آقاي طاهري نسبت به آقاي خادمي موضعدار شديم. بنابراين ما گفتيم كه تا اين ماجرا روشن نشود از اينجا بيرون نميرويم. در حدود 10 روز در آنجا متحصن بوديم. تا اينكه تصميم گرفتند اين تحصن را كه به يك پايگاه سياسي تبديل شده بود به هم بزنند. همه به آنجا ميآمدند؛ آقاي سالك،آقاي پرورش، آقاي عطريانفر و خيلي دوستان بودند. شب پنجم رمضان آمدند تا پايان تحصن را اعلام كنند و در مقابل، جمعيت هم تصميم به تظاهرات گرفت. درگيري شد و چند نفر هم كشته شدند از جمله پسر عموي بنده كه ايشان هم نزديك خانه آقاي خادمي شهيد شد. احساس حكومت اين بود كه ممكن است نتواند شهر را كنترل كند. از صبح فردا حكومت نظامي اعلام كرد. حدود هفتم شهريور بود..."

انقلاب ,
خاطرات , نوری ,
مبادا با بچه جهودها بازی کنی!سفر به لوس آنجلس، هر چند کوتاه بود ولی خاطرات بسیار به دنبال آورد. روزی در لوس آنجلس با شماری از دوستان ایرانی که کارهای رسانه ای در کالیفرنیا می کنند، در رستورانی به نهار نشسته بودیم و گل می گفتیم و گل می شنفتیم. فضائی پرمهر و دوستانه بود. یکی از آقایان که حدود نیم قرن است قلم می زند و از روزنامه نگاران به نام ایران در دوران پیش از انقلاب اسلامی بود، زبان به سخن گشود و گفت: امیر، اعترافی دارم برایت بکنم.
همه سراپا گوش شدند.
نگاهی کنجکاوانه ای به انداختم و گفتم: بگو دوست عزیز، چه گناه کبیره ای مرتکب شده ای که می خواهی اعتراف کنی؟
گفت: من در یکی از روستاهای نزدیک اردبیل به دنیا آمدم و می دانی که از خانواده قاجار هستم. مادرم خیلی مذهبی بود و نماز و روزه اش قطع نمی شد. نه در روستای ما و نه در خود اردبیل حتی یک نفر یهودی زندگی نمی کرد. ولی مادرم همیشه به من هشدار می داد که «مبادا با بچه جهودها بازی کنی!». اوائل معنی این جمله را نمی دانستم و درک نمی کردم که جهود یعنی چه!
یک روز از مادرم پرسیدم: چرا مادر جان، مگر جهودها چی هستند؟
مادرم با یک قیافه جدی گفت: جهودها دم دارند! باید از آنها پرهیز کنی.

منشـه امیـر , شستشوی مغزی , جمهوری اسلامی ,
خاطرات ,
روايت جالب دانشجويان دكتر كردان از خاطرات آكسفوردعده اي از دانشجويان آقاي كردان با مراجعه به مجلس اظهار كردند كه آقاي كردان در كلاسهاي درس بارها از خاطراتش در دانشگاه آكسفورد سخن گفته و با لحن تمسخر آميزي به دانشجويان اعلام مي كرده است: شما كه دانشجو نيستيد و ما در آكسفورد اينچنين مي كرديم و آنچنان .... اين نماينده ادامه داد: نكته قابل توجه اينجاست كه چگونه فردي كه به راحتي قادر است مطالب غير واقع را در دوران وزارت و غير آن بيان كند و حتي كتاب تخصصي حقوق با نام دكتر علي كردان منتشر نمايد مي تواند امنيت كشور و سلامت انتخابات مهمي چون رياست جمهوري را تضمين نمايد.

کردان , استیضاح ,
خاطرات , آکسفورد , دانشجو , دانشگاه ,
چرا خاطرات بد در ذهن ما ماندگار است؟ اگر شما در صبح 11 سپتامبر در محل آن حادثه بوده باشید، مطمئناً آن را بخاطر خواهید آورد. اما ممکن است به یاد نیاورید پنج شنبه قبل ناهار چه خورده اید؟ یکی از بزرگترین معماها این است که چرا تجربیات خاصی در ذهن ما ماندگار و بقیه فراموش می شوند؟...
خاطرات , زندگی ,
روایت ایرج پزشک زاد از «سوپر دائی جان» های جدید «گلگشت خاطرات» تازه ترين کتاب ايرج پزشک زاد، مجموعه ای از سيزده داستان کوتاه است که خاطراتی از دوران دانشجويی نويسنده، در نخستين سال های پس از جنگ دوم جهانی در پاريس، تا زمان حال و حتی پس از مرگ او را در بر می گيرد. بله، پس از مرگ نويسنده......
سوپر دائی جان پديده تازه ای نيست. اگر می توانستم صفت تفصيلی برای دائی جان پيدا کنم، می گفتم «دائی جان ناپلئون تر.»
اينها جماعتی هستند که امتيازی بر دائی جان داستان دارند و امتيازشان اين است که به سرنخ داری انگليسی ها در ايران قانع نيستند. يکی از اينها همين آقای دکتريست که من اظهارات او را جزء به جزء يادداشت کرده بودم و در اين کتاب آوردم، که انتخابات رياست جمهوری ايالات متحده امريکا را هم کار انگليسی ها می دانست. يکی ديگر که در جايی ديگر از او ياد کردم، يکی از استادان معروف قديمی دانشگاه تهران بود که برای من نيم ساعت دليل آورد که توطئه يازده سپتامبر۲۰۰۱ و انفجار ورلد تريد سنتر نيويورک ( مرکز تجارت جهانی) کار انگليسی ها بوده است. سوپر دائی جان از اين بيشتر، چه می خواهيد؟

دایی جان ناپلئون , ایرج پزشکزاد , سوپر دایی جان ناپلئون , گلگشت
خاطرات , کتاب ,
خاطرات حاج سیّاح یا دوره[ی] خوف و وحشت «خاطرات حاج سیّاح»، مشاهدات و خاطرات ِ "حاج محمّدعلی سیّاح ِ محلاتی"(متوفّی به سال1304 شمسی) از ایران ِ دورهی قاجار، از تیرماه ِ1256تا مرداد ِ1288هجری شمسی، یعنی سه سال پس از انقلاب ِ مشروطه است. //
سبحانالله! سلاطین ِ مستبد و ملاهای طمّاع برای رواج ِ بازار خودشان، یک مشت بندگان خدا را از بیتربیتی و جهالت به چه نوع گرفتارکرده و خود بر خر ِ مراد سوار شدهاند. مردم ِ عالـَم در چه کارند و ایران چه خربازار است!اعتقاد ِ این بیچارگان به این خرافاتْ هزاران درجه از کشتی بخار و الکتریک و تلفون و ترقیاتْ بیشتر و آخوندها دوالپا و شهر ِ زنان و سگساران و حکایات ِ غولان را به نظر ِایشان موافق ِ شرع داده، اما وجود آمریکا و کشف ِ اقطاب ِ دنیا را مثل ِ الکتریک، منافی دین نامیدهاند.//رفتم به حضور حاجی شیخ محمد باقر که فعلاً ریاست علماء اصفهان را دارد. اظهار لطف و مهربانی کرد از حالات سفر و اوضاع بلاد سؤالات کرد جواب گفتم. در آخر حضرت آقا فرمودند: این قدر که تو سیاحت کردهای غریبتر از همه چیز چه دیدهای؟ گفتم امور غریبه در عالم زیاد است و من از آن سیاحها نیستم که به هر جا رسیدند هزار قِسْم لاف و گزاف میبافند و امور عجیبه میگویند که عوام شاید باور کنند وعقلاء تحاشی کرده آن را شارلاتانی مینامند. راست این است که هر کس ممالک دنیا را گردش کند و از حالت ِ سابقهی ایران در ادوار قدیم اطلاع داشته باشد و امروز به ایران وارد شود، اوضاع ایران را چیز غریبی خواهد دید و من نمیتوانم شرح بدهم. حضرت آقا نگاه تندی به من کرد و من فهمیدم که باید سکوت کنم.//. . .
خاطرات , حاج سیّاح , ایران , خرافات ,
خاطرات دوران آلمان نازی، جعلی از کار درآمدیشا دفونسکا نویسنده کتاب پر فروشی در مورد خاطرات کودکی در آلمان نازی اعتراف کرده که خاطرات او جعلی است.
با گرگ ها زنده می ماند تا کنون به هجده زبان ترجمه شده و یک فیلم نیز از روی آن ساخته شده است.
میشا دفونسکا در این کتاب می گوید که چطور از اردوگاه مرگ آلمان نازی گریخت و برای مدتی با گرگ ها زندگی کرد و یک سرباز آلمانی را برای دفاع از خود کشت.
میشا دفونسکا که بلژیکی است و 71 سال سن دارد، هم اکنون در ماساچوست آمریکا زندگی می کند. یک روزنامه بلژیکی برای اولین بار در مورد زندگی او تحقیق کرد و از حقیقت ماجرا با خبر شد.
خانم دفونسکا به دنبال تحقیقات این روزنامه اعلام کرد که یهودی نیست و کل داستان، ساختگی است.
او گفت که نام حقیقی اش، مونیک دی وائل است اما از چهار سالگی تصمیم گرفته تا این بخش از زندگی خود را به فراموشی بسپارد.
خانم دفونسکا افزود: "پدر و مادرم آن زمان بازداشت شدند و مرا نزد پدربزرگم بردند. به من لقب دختر یک خائن را داده بودند، چون به نظر، پدرم تحت شکنجه حرف هایی را زده بود. من تمام عمر، خودم را یک یهودی احساس کرده ام."
او گفت: "کتابم اگر چه داستانی بیش نیست، اما داستان من است، واقعیت ندارد اما واقعیت من است. من برخی اوقات نمی توانم میان واقعیت و دنیای داخلی خودم، تفاوتی قائل شوم."

آلمان نازی ,
خاطرات , خائن ,
خاطرات هاشمي رفسنجانی از مقاطع مهم انقلابهيچ وقت از امام نشنيدم كه مبارزه مسلحانه را تاييد كنند/ بدترين خاطره من از زندان پس از ترور منصور بود/ غير از اين موارد و آن دو مورد ترور و سوء قصدي نداشتم/ يكي از اختلافات ما با مهندس بازرگان در رابطه با وزرا بود/ آيت الله خامنه اي، آيت الله موسوي اردبيلي و مهندس موسوي در آن جلسه بودند/گفتيم «كسي را نداريم »امام گفتند «چرا نداريم »، گفتيم «نمي شناسيم »، گفتنند «همين آقاي خامنه اي »، بعد از اين جلسه آقاي خامنه اي به امام گفتند «بر ما حرام كنيد كه اين جريان را بيرون نقل كنيم »، امام هم گفتند «حرام است ».

رفسنجانی , خامنه ای ,
خاطرات ,
کتابسازی "روشنفکرانه"اخيراً کتاب تازهای به نام «ملکم خان، نظريهپرداز نوسازی سياسی در صدر مشروطه» (تهران، چاپ اول، نشر اختران، ۱۳۸۷) به بازار کتاب آمده است. نويسنده کتاب در پيشگفتار خود، با اين اعتقاد «که جنبش روشنفکری ما به نقد جدی و همهجانبهای نياز دارد، پرداختن به سير تحولات انديشه سياسی ملکم را ضروری» (ص ۱۷ پيشگفتار) میداند .
البته پيشتر كتاب خاطرات فرح و يا خاطرات ارتشبد فردوست نيز از همين دست چاپ شده بود!

كتاب سازي ,
خاطرات ,
انتشار خاطرات سال 1364 هاشمي با تأييد دفتر رهبر انقلاببا وجود برخي سنگاندازيها، خاطرات سال 1364 هاشمي رفسنجاني با نام «اميد و دلواپسي» امروز منتشر شد.
به گزارش خبرنگار «تابناك»، پس از برخي جنجالسازيها درباره كتاب خاطرات سال 1363 كه با نام «به سوي سرنوشت» منتشر شده بود، از سوي برخي محافل سياسي و رسانهاي نزديك به دولت، وزير ارشاد، انتشار بعدي خاطرات را منوط به تأييد مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره) كرده بود، در حالي كه مسئولان مؤسسه نشر و تنظيم آثار امام خميني، پيش از انتشار خاطرات را مطالعه و تأييد ميكنند و در مقدمه خاطرات سال 1364 نيز كه به قلم محسن هاشمي منتشر شده است، از حجتالاسلام سيدحسن خميني و حجتالاسلام حميد انصاري، مسئولان مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره) براي مطالعه و ارايه نظرات صايب و مفيدي كه دادهاند، به صورت ويژه تشكر شده است.
خاطرات هاشمی رفسنجانی ,
کتاب خاطلات علی دائی!شنبه چهارم دوازده سال قبل: صبح بازی داشتیم، دو بال مجبول شدم بلگلدم توی زمین خودمون، خیلی خسته شدم.
دو شنبه، هشتم بهمن یازده سال قبل: با علاق مسابقه داشتیم، اومدم بلگلدون بزنم، توپ لفت یه جای دیگه گل خولدیم، خیلی عصبانی شدم، به دول بین نگاه کلدم.
جمعه، دوم اردیبهشت هشت سال قبل: پنج ماهه اومدم آلمان، نیمکت های اینجا خیلی خوبه، اگه نود دقیقه هم لوش بشینی خسته نمی شی. خیلی ملت آلمان آدمهای باحالی هستن، پر بنز و ب ام و هست.
یک شنبه سوم مارس هفت سال قبل: املوز توی مونیخ بازی داشتیم، یه توپ محکم اومد خولد به سرم، هر کالی کلدم سلم لو بکشم کنال فایده نداشت، گل شد، دویدم طلف نیمکت تماشاچی ها.
جمعه، چهارم تابستان پنج سال قبل: بلگشتم ایلان، لفتیم الدبیل، مملکت یه چیز دیگه است، مقدالی سلمایه گذالی کلدم.
دو شنبه چند سال قبل: ازدواج کلدم، با یه خانوم. عکس های خانومم لو تو اینتلنت دیدم.
جمعه سه سال قبل: با کلاوات لفتم جایزه بهترین گلزن تالیخ فوتبال لو گلفتم.
سه شنبه، دو ماه قبل: این کلمنته اومد و لفت. به من گفتن بشو سل ملبی تیم ملی، می خواستم با خدا لابی کنم، وقت نداشت، جواب مثبت دادم، بعدش خدا با من لابی کلد واسه یه زلزله توی اندونزی بهش جواب ندادم.

علی دایی ,
خاطرات , کتاب , ظنز ,
پروانه ها دوران کودکی خود را به یاد می آورنگروهی از پژوهشگران آمریکایی کشف کردند که پروانه ها می توانند دوران کرمی شکل بودن خود را به خاطر آورند.
به گزارش خبرگزاری مهر، تبدیل نوزاد کرمی شکل به پروانه بالغ یک فرایند ریخت شناسی است که نه تنها منجر به تغییر شکل بدن می شود، بلکه سبک زندگی، رژیم غذایی و تواناییهای حسی حشره را نیز تغییر می دهد. به طوری که یک ضرب المثل قدیمی می گوید: نوزاد کرمی شکل پایان دنیا و بقیه دنیا خود پروانه است.
از سالها قبل محققان زیادی این فرضیه را مطرح کرده بودند که پروانه بالغ در زمان بزرگسالی می تواند حافظه و میزان آگاهی در مرحله کرمی شکل بودن خود را به خاطر آورد.
اکنون گروهی از دانشمندان دانشگاه "جورج تاون" که نتایج یافته های خود را در مجله PLoS ONE منتشر کرده اند، نشان دادند که پروانه به طور شگفت انگیزی می تواند خاطرات مربوط به دوران کرمی شکل بودن خود را به خاطر آورد.

پروانه , کرم ,
خاطرات ,
نوستالژی دهه 60 و 70مقاله ذهنیت نسلی كریستوفر بالس را مي خواندم وسوسه شدم چيزهايي از خاطرات كودكي و نوجواني ام بنويسم. برای من که متولد سال ۶۰ هستم سال های دهه ۶۰ و ۷۰ سال های کودکی و نوجوانی است. سياستمداران قبل از رفسنجاني را به ياد ندارم ولي بمب افكن هاي عراق را در آسمان ديده بودم. با خانواده سريع مي رفتيم داخل زير زمين پناه مي گرفتيم. تلويزيون سياه و سفيد و بعد ها يه تلويزيون رنگي كوچك داشتيم كه خيلي دوستش داشتم. برنامه آقای اقتصادی که پیرمرد خوش صحبت و موسفیدی بود و در برنامه اش زمین های کشاورزی گندم و تراکتور نشان می داد و آقای شهروندی که آدم بدبختی بود و نماینده قشر آسیب پذیر بود.خانوم خامنه که مجری برنامه کودک بود و خیلی مهربون بود. برنامه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که مجری برنامه اش لباس سپاهی تنش بود. مجری های خوش تیپ شبکه یک و مجری های اعصاب خورد کن شبکه دو که همش شعر می خوندن و یه تواشیح تکراری که همیشه تلویزیون پخش می کرد (بی مدیحی کتاو ...) دهه های فجر یه سرود پخش می کرد که یه پسر بچه درباره پدر شهیدش می خوند که (خورشید خوب و مهربون بابام رو تو ندیدی؟ دیدمش همین جا بود اون بالا بالاها رفت) چقدر تلویزیون سرودهای دسته جمعی بچه ها را پخش میکرد. ويدئو تازه فراگير شده بود. البته ما در منزل مان ويدئو نداشتيم اما در خانه فاميل هايمان مي ديدم. به ياد دارم كه بچه محل ها يواشكي نوارهاي ويدئويي بروسلي را رد و بدل مي كردند.
خاطرات , دهه شصت ,
خاطرات عبدالله نوری از روزهای سخت مرگ برادرغلامحسین كرباسچی سعی میكرد قطعات پازلش را تكمیل كند تا عبدالله نوری خبردار شود اما بهت نوری و اشكهای كرباسچی و گریههای زیرلب حاضران مانع از آن بود كه عبدالله نوری اصل ماجرا را بفهمد. بهت عبدالله نوری چنان بود كه پس از این همه داستانسرایی كرباسچی از او پرسید:
پس علیرضا كجا بود؟ پس علیرضا كجا رفت؟ پس علیرضا كجا هست؟
كرباسچی از داستانسرایی بازنماند، گویی نمیخواست انتهای داستان را بگوید. پاسخ داد: علیرضا رفته شمال.
دست عبدالله نوری لرزید. استكان چای در دستش لرزید. علی هاشمیرفسنجانی فهمید كه اگر كسی خبری را كه قرار است عبدالله نوری بشنود را نگوید، جمعیت منفجر میشود. پس خبر را گفت: علیرضا امروز تصادف كرد و فوت شد.
خاطرات , عبدالله نوری , روزهای سخت , مرگ برادر ,
بیستمین سالگرد کشتار ۶۷ و انتشار خاطرات جعلی در بیستمین سالگرد کشتار ۶۷ تلاش قابل تقدیری از سوی سایت «بیداران» و منیره برادران که خود از شاهدان کشتار ۶۷ بوده برای ثبت خاطرات شاهدان و جان به در بردگان این کشتار صورت گرفته است. از سوی دیگر امیرفرشاد ابراهیمی عضو سابق انصار حزبالله هم برای لوث کردن مسأله قتلعام زندانیان سیاسی مجدانه میکوشد.
در زیر به صورت اجمالی این تلاش شریرانه را همراه شما مرور میکنم. قبلا نیز در مقالهای تحت عنوان «امیرفرشاد ابراهیمی درس آموخته مکتب ولایت» به دروغپردازیهای او پرداخته بودم که در آدرس زیر موجود است.

بیستمین سالگرد کشتار ۶۷ انتشار
خاطرات جعلی ,
کتاب جدید ایرج پزشکزاد: گلگشت خاطراتگلگشت خاطرات
ایرج پزشکزاد
چاپ نخست؛ پاییز 1386
ناشر: نشر کتاب؛ آمریکا
«گلگشت خاطرات» تازهترین کتاب ایرج پزشکزاد نویسنده و طنزپرداز برجسته ایران است که اخیرا توسط نشر کتاب در لسآنجلس منتشر شده است. ایرج پزشکزاد در این کتاب مجموعه سیزده طنز کوتاه را در اختیار خوانندگان مینهد.
این طنزها که مانند دیگر آثار پزشکزاد همواره دارای زمینه واقعی هستند، از دوران پس از جنگ جهانی دوم که وی در پاریس به تحصیل مشغول بود تا امروز و حتی پس از مرگ وی را در بر میگیرد. پزشکزاد با یادی از تورج فرازمند که از دوران دانشجویی با وی دوست بود، با تصویر روحیه «سفلگی» برخی از هموطنان، با همدستی فرازمند، آنها را راهی سفارت ایران میکند تا از سفیر نه تنها «بارانی» بلکه «خانم» دریافت کنند. «سفله» را در تمامی این روایات در چهرههای گوناگون میتوان شناخت. گاه شاعر و پژوهشگر است، گاه سرهنگ و سرلشکر. گاه آیتالله و روحانی است، گاه آشپز و قصاب. گاه پزشک و دکتر است، گاه حاجی آقا. گاه رییس جمهوری است و گاه استاد فلانی ...
خنده مشکوک
«سفلهپروری» آنگونه که در شعر حافظ آمده است، آن روی سکه این «سرزمین پرگهر» است که ایرج پزشکزاد در طنز «باغ دلگشای من» به آن اشاره میکند. در این میان حکایت حسادت پزشکزاد در «حسود هرگز نیاسود» واقعا شنیدنی است. امکان ندارد حدس بزنید او به چه و به که حسودی میکند. به «خنده مستمر» پرزیدنت خاتمی! دلایلاش هم بسیار منطقی است:
«یک وقت هست که یکی دارد «رساله دلگشا»ی عبید زاکانی را میخواند، یا به تماشای بذلهگویی و طنزپردازیهای های خرسندی نشسته و میخندد که البته طبیعی است. ولی وقتی کسی همین طوری بی علت ظاهری، سال به دوازده ماه در سفر و حضر، در گرما و سرما، بعد از دیدار با حجتالاسلام رفسنجانی و آیتالله مشکینی یا بازدید آیتالله جنتی، به نشاط است و خندان، الزاما باید یک احساس امن و آسایش و راحتی وجدان و رضایت کامل از وجود خود و از ایفای بی عیب و نقص وظایف خود در هر زمینه، داشته باشد. این احساسی است که ظاهرا برای پرزیدنت مدام فراهم است و برای من عمری است که فراهم نشده که نشده و حسرتش به دلم مانده که مانده!»
حسود ما هم منتظر میماند که سرانجام روزی این «خنده شیرین» با نزدیک شدن به واقعیت امور بر لب «آقا» خشک شود. ولی این انتظار بیهوده بود:
«روزنامه بستند خندید، روزنامهنگار زندانی کردند خندید، دانشجو کتک زدند و از بام پایین انداختند خندید، معترض محکوم کردند خندید، زندانی شکنجه کردند خندید، نویسنده کشتند خندید، سیاستمدار سر بریدند خندید، آنقدر خندید که من دیرجوش عاقبت جوش آوردم و با قاصدک برایش پیغامی فرستادم، نمیدانم رساند یا نه! عرض کرده بودم: مولانا عبید حکایت میکند که: «مادر حجی بمُرد. غساله چون از غسل فارغ شد گفت مادرت زنی بهشتی بود. در آن زمان که او را میشستم میخندید. گفت او به فلان تو و از آن خود میخندید. آن جایگاه که او بود چه جای خنده بود». حالا، سید والاتبار، قربان جدّ اطهرت بروم، آن جایگاه که تو بودی، چه جای خنده بود؟»
باری، انتظار حسود در دور اول ریاست جمهوری سید به جایی نرسید. دور دوم هم آمد و رفت و سید همچنان میخندید. حسود فکر میکند: «بعد از دو دوره ریاست که نتوانسته وسایل ترضیه خاطر مردم را، حتی در حد اجازه ورود با زن و بچه به ورزشگاه، فراهم کند و خجالتزده جوانهاست، دیگر لای خنده را درز میگیرد» ولی کور خوانده بود. «روزی که مسند را تحویل جانشین میداد، چهرهاش روشنتر از همیشه و خنده رضایتش درخشانتر از پیش بود» و خندههایی «در خور آگهی خمیردندان کلگیت» تحویل میداد.
ولی حسود حسرت به دل نماند و اگرچه راضی به گریه پرزیدنت نبود، ولی خبر گریه سید همه جا پخش شد. آن هم کی و کجا؟ در جشن تولد سید! جایی که همه معمولا شاد و خندانند! چرا؟ این را دیگر خودتان باید کتاب را به دست بگیرید و بخوانید که نه از حسادت حسود، بلکه از مقایسه جشن تولد پرزیدنت سید با یکی از مشهورترین جشن تولدهای یکی از مشهورترین پرزیدنتهای جهان نیشتان تا بناگوش باز شود.
گزارش مستند
پزشکزاد از آنجا که سفلهگی برخی ایرانیان را خوب میشناسد، در مراسم یادبود پس از مرگش نیز، همه آنها را پیشاپیش دست میاندازد و به ریششان میخندد به ویژه آنکه در اول گزارش درون پرانتز قید شده است: «متن از روی نوار پیاده شده است» تا هیچ تردیدی در مستند بودن آن باقی نماند.
در این مراسم، آنهایی که حتی «یک دهن به پهنای فلک» هم برایشان کافی نیست تا با تعارفات رایج «استاد، مهندس، دکتر و...» هندوانه فضل و دانش و علم و فیض بار یکدیگر کنند، از هر آنچه فکرش را بکنید داد سخن میدهند مگر از «روانشاد ایرج پزشکزاد»!
طنزپردازی را که بتواند در واقع نه مراسم یادبود خود بلکه فضل و دانش و علم استادان را با یبوست و تنقیه چنان به طنز بگیرد که به ریش نه «زندگان» بلکه «زنده ماندگان» بخندد، باید همواره، در حیات و ممات، بزرگش داشت و بزرگش سنجید. طنزپردازی که سی و پنج سال پیش یک عضو جدید به همه خانوادههای ایرانی افزود: «دائیجان ناپلئون»!
صدای مشکوک
ایرج پزشکزاد در پایان «گلگشت خاطرات» با طنز همیشگی خود به ماجراهای کاملا واقعی مربوط به کتاب «دائیجان ناپلئون» میپردازد که بسیار خواندنی است. از جمله اینکه هویدا اصرار داشت که وی شخصیت دائیجان ناپلئون را از شخص دائی او برداشته است! پزشکزاد که اصلا دائی هویدا را نمیشناخت به او توضیح میدهد: «در مملکت ما به اندازه چند لشکر ناپلئون بناپارت، دائیجان ناپلئون وجود دارد که همه در یک مکتب درس خواندهاند». و یا اینکه سریال تلویزیونی این اثر جاودانه به کارگردانی ناصر تقوایی چگونه شکل گرفت و آخوندها چگونه «فریاد واشریعتا و وامصیبتا سر دادند تا سازمان تلویزیون ملی قسمتی از فیلم را سانسور کرد». از «همصدایی بعضی افراد تحصیلکرده و بعضی دانشگاهیان با عیبجویان قم که مایل نبودند در صف مبارزه با رژیم از آخوندها عقب بمانند». یکی از شخصیتهایی که همه از معمم و مکلا دشمن خونیاش بودند، اسدالله میرزا بود که توصیهاش به «سفر سانفرانسیسکو» کفر همه آنهایی را که جانماز آب میکشند، در آورده بود.
به غیر از این، حتی یک استاد دانشگاه به پزشکزاد نوشته بود: «دختر هفت ساله من با دیدن فیلم دائیجان ناپلئون از من پرسید: بابا، صدای مشکوک یعنی چه؟ نه تنها نتوانستم جواب بدهم که از خجالت نتوانستم سرم را بلند کنم!» گذشته از اینکه یک استاد دانشگاه چگونه نمیدانست فیلم «دائیجان ناپلئون» برای یک کودک هفت ساله مناسب نیست، ولی آیا جای تعجب نیست که این سرزمین با این همه اخلاق و ادب و پاکی و فضل و دانش و شرم که اساتیدش از توضیح «صدای مشکوک» این چنین خجلتزده میشوند، چگونه این همه «سفله» میپرورد که صداهای مشکوکشان گوش ایران و جهان را کرده است؟!
ماجراهای «دائیجان ناپلئون» اما در زمان و مکان محدود نماند. هم از مرزهای ایران گذشت و هم تا به امروز ادامه دارد. یکی از جالبترین ماجراهای «دائیجان ناپلئون» که خارج از کتاب اتفاق میافتد، تئوری توطئهای است که کارگزاران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به تقلید از خود «دائیجان» درباره چگونگی نوشتن و انتشارش ساخته و پرداختهاند که قرار بوده به «حرکتهای مبارزاتی و مقاومت مردم» ضربه بزند!
«دائیجان ناپلئون» به زبانهای مختلف از جمله انگلیسی، آلمانی و روسی منتشر شده و به زودی فرانسویها و یونانیها و کرهای ها نیز وی را در جمع خانواده خود خواهند یافت. دوازده سال پیش روزنامه معتبر «واشنگتن پست» درباره آن نوشت: «در دورانی که افکار عمومی بسیاری از آمریکاییها را اخبار شب شکل میدهد «دائیجان ناپلئون» انسانیت ملتی را که از دیرباز در مغرب زمین به صورت کاریکاتوری معرفی شده در معرض دید روشن قرار میدهد». ماجرای «دائیجان ناپلئون» با ناشران روسیاش را باید در خود کتاب خواند و دید بر عکس شکست ناپلئون فرانسوی، این ناپلئون ایرانی تا کجا درون خاک آنها نفوذ کرده است.
ایرج پزشکزاد با «گلگشت خاطرات» یک بار دیگر نشان میدهد در صدر طنزپردازانی قرار دارد که مسائل اجتماعی را در کندوکاو آدمهایی که همه و هر روز با بکدیگر سر و کار دارند، پی میگیرد و آنها را با زبان ساده طنز تصویر میکند تا آئینهای باشند برای شناخت ما و جامعه ما. آنها کسانی نیستند که «ما» دربارهشان بخوانیم و «به آنها» بخندیم. آنها خود ما هستیم. اگر میخندیم، به خود و جامعه خود میخندیم. از همین رو نمیتوان سخن را جز از زبان پزشکزاد به پایان رساند و تأکید نکرد که باور کنید همه چیز زیر سر خود ماست:
«بعد از انقلاب وقتی به پاریس رسیدم به بعضی از هموطنان تبعیدی برخوردم که زبان به تحسین کتاب [دائیجان ناپلئون] باز میکردند و مایه خوشحالی و سرافرازی من میشدند. ولی بعد یک دوش آب سرد روی سرم باز میکردند وقتی میگفتند حالا مردم میفهمند که شما چقدر حق داشتید که میگفتید همه چیز زیر سر انگلیساست!»
فوریه 2008

کتاب , گلگشت
خاطرات , ایرج پزشکزاد ,
خاراندن جایی که نمی خارد۱- در کتابخانه شهر عضو شدم. شرط عضویت تنها داشتن آدرس است و همین، و مجانی. فکر کنم هر کجای شهر که باشی به فاصله ۵۰۰ متری ات یک کتابخانه یافت شود. عجب کتابخانه هایی دارند این کانادایی ها. شاید اسم کتابخانه چندان درست نباشد چرا که انواع مجلات، فیلم و موسیقی را در آرشیوشان دارند. سه تا فیلم گرفتم که یکی شان "الیور تویست" به کارگردانی رومن پولانسکی بود.
۲- مطمئن شدم که اگر داستان حسن شاشو را هم به دست رومن بسپاری تا ازش فیلمی بسازد یقیناْ فیلمی دیدنی خواهد شد.
۳- چرا وقتی چارلز دیکنز کتاب الیور تویست را می نویسد و جامعه و شهر لندن در قرن نوزدهم را تصویر می کند، با همه بدیها و فقر و کثافت و اختلاف طبقاتی اش، متهم نمی شود که دارد تصویری منفی از کشورش به جهان معرفی می کند؟ چرا به جرم براندازی نظام محاکمه نمی شود؟ من مطمئن شدم که تنها دلیل پیشرفت کشورهای پیشرفته همین آزادی بیان است. مثلاً شما برخوردی که با کتاب پرسپولیس شد را نگاه کنید. بنده خدا به غیر تعریف واقعیت چکار کرده که اینطور بعضی ها لجن مالش می کنند؟ اگر کشورمان هزار تا درد و بلا داشته و دارد باید سکوت کنیم که مبادا خارجیه بفهمد توی چه کثافتی داریم زندگی می کنیم؟ چند ماه پیش که رفته بودم شارجه همکاران فیلیپینی و هندی و بنگلادشی و غیره سوال می کردند که ایران چطوری است. وقتی یک ربعی وضعیت درب و داغانمان را براشون توضیح دادم یک کم به فکر فرو رفتم. با خودم گفتم که درست نیست که آدم جلو غریبه زیرآب کشور خودش را بزند. ولی باور کن که ایده چرتی است. آدم تا کی خالی ببندد و حفظ ظاهر کند. منی که بلند شده ام آمده ام کانادا زندگی می کنم حتماً علاوه بر مسائل درسی با جامعه و دولتم هم مشکل داشته ام، پس برای کی این خالیها را ببندم؟ لابد برای خودم. پریروز یک دانشجوی مصری با خنده گفت که رییس جمهور ما خیلی آدم زرنگی است چرا که می داند آمریکا از نظر مالی توان حمله به ایران را ندارد و برای همین به اینکار ترغیب شان می کند. من هم دیگر شک نکردم که در چنین شرایطی چه بگویم و حفظ ظاهر کنم یا واقعیت ها را بریزم بیرون. با شاخ رفتم توی شکمش؛ گفتم مردک تو اصلاً می دانی یعنی چی وقتی هر روز توی تلویزیون نقشه کشورت را نشان می دهند با سه هزار تا نقطه قرمز و دو هزار تا نقطه آبی. بعد می گویند نقاط قرمز زیرساختها هستند که هدف اولین بمباران هستند و نقاط آبی در مرحله دوم. حالا گیریم اصلاً همه اینها بلوف و سیاست و تیزگوشی مسئولین باشد؛ ولی به خدا درست نیست مردم را تحت این استرس نگه داشتن. حالت خوبی به آدم دست نمی دهد. حالتش شبیه خاراندن جایی است که نمی خارد.
خاطرات ,
مجموعه ای از کتابهای خاطرات زندانیان سیاسی رژیم جمهوری اسلامی یادهای زندان
نویسنده: فریبا ثابت
حقیقت ساده
نویسنده: منیره برادران
...
خاطرات زندان ,
خاطرات یک آدم کثیفسلام.من احمود هستم 44 ساله. هوس باز ، پولدار ،خسیس ، نامرد، بد اخلاق، پر رو و بی شرف و پست! خیلی هم پر نفوذ و قدرتمند هستم. امروز تصمیم دارم وقایع اتفاقیه خودم رو در این دفتر خاطرات بازگو کنم. در ضمن به شما هیچ ربطی نداره که چرا اسمم احموده و یا معنی احمود چیه . هماهنگه؟!؟!.... چهار بار ازدواج کردم. زن اولم تصمیم گرفت به طور مسالمت آمیزی از بین زندگی با من و دق کردن دومی رو انتخاب کنه.زن دومم خیلی سر سخت بود.خودم مجبور شدم بهش بقبولونم که باید بمیره! لامسب خیلی زورش زیاد بود.پدرم در اومد تا اون فنجون قهوه رو به زور به خوردش دادم. زن سومم خیلی آدم فهمیده ای بود.خودش قیول کرد برای اینکه به سرنوشت بقیه دچار نشه بدون مهریه و خون و خونریزی ازم جدا بشه.

طنز ,
خاطرات , ادم , بد ,
پاسخ خاتمي به پرسش در مورد كانديدا شدن خود در انتخابات+(فايل صوتي)اين فايل مربوط به هفته قبل است اما چون اهميت زيادي دارد و نظر خاتمي را در مورد اينكه در انتخابات رياست جمهوري كانديدا خواهدشد حائز اهميت است.
خاتمي در اين گفتگوي كوتاه تلويحا اعلام كرده است كه وارد انتخابات رياست جمهوري دهم خواهد شد.

سيد محمد خاتمي , انتخابات , جعبه
خاطرات ضد مورچه , مسعود لواساني ,
شادیهایی که هرگز نمی میرند - انیمیشن سایمون در سرزمین گچهای رنگی Simon in the Land of Chalk Drawings انیمیشنی بدیع و خلاقانه در زمان خود (دهه 70 میلادی) اثر ادوارد مک لاکلان . داستان کودکی ساده و دوست داشتنی که در سرزمین جادویی ذهن خود - ساخته شده از نقاشیهای گچی رنگی روی تخته سیاه - با ماجراهای جالب روبرو میشود. شکلهای انتزاعی و ساده و کودکانه و در عین حال تاثیر گذار آن خارق العاده و قابل تحسین است ؛ خاطراتی که بر خلاف ظاهر گچی آن هیچ وقت از تخته سیاه ذهنمان پاک نخواهند شد.

انیمیشن , کارتون , دهه 70 , کودکی , شادی ,
خاطرات , انتزاع , سادگی ,
چرا در پرواز آب نبات تعارف مي كنند ؟!/از وبلاگ خاطرات یک خبرنگار...آيا شده تا حالا از خودتون بپرسيد چرا ميهمانداران قبل از پرواز طريقه استفاده ماسك هاي اكسيژن رو آموزش مي دهند ؟ يا چرا به محض بلند شدن هواپيما از زمين به شما آب نبات ترش تعارف مي كنند ؟ البته بعضي ها كلاس گذاشته و براي نشون دادن چشم و دل سيري خود ، پشت چشم نازك كرده و با حالتي كه مسافر كنار دستي هم متوجه بشه با بيان واژه " نه خيلي ممنون " از خير آب نبات فسقلي مي گذرند ! ولي اگه بدونيد كه همون آب نبات كوچولو چه نقش مثبتي در سلامت پرواز ايفا مي كنه ، حتمآ دست ميهماندار رو بر نمي گردانيد ! بگذريم كه بعضي ها يه مشت بر مي دارند .. يا بعضي خانوم ها هم از ترس پاك شدن رژ لبشون آن را مصرف نمي كنند ! اين مقدمه به اين دليل طولاني شد تا به نقش اكسيژن در پرواز بهتر پي ببريد . همان طور كه مي دانيد هر چه هواپيما فاصله اش بيشتر شود ، به همون اندازه هم از غلظت اكسيژن هوا كاسته مي شود . و هواپيماها چون در ارتفاع بالا پرواز مي كنند ، به همين دليل سيستمي در آن نقش تهيه اكسيژن و هوا براي تنفس رو تآمين مي كند . اين عمل را " پرشرايز " مي نامند . حال اگه به هر دليل اين سيستم در ارتفاع بالا از كار افتاد ، همون ماسك هاي اكسيژن كه ميهمانداران طريقه استفاده اش رو ياد دادند ، جون مسافران رو در مدتي كه خلبان ارتفاع هواپيما رو به سطحي مي رسونه كه هوا است ، نجات مي دهند ...
خاطرات یک خبرنگار , پرواز , شکلات ,
هشت سال دفاع مقدسهاشمی نوشته که سیاست دفاعی کشور را پس از بحث های فراوان در قرارگاهها و شورای عالی دفاع , به این شکل مشخص کردیم:
1- نجات ایران و عراق و منطقه از شر بعث عراق
2- رفع کامل اشغال ایران و تنبیه متجاوز و گرفتن غرامت
3- مقابله با شرارت های جنبی دشمن در زدن شهرها و کشتی ها و ایجاد نا امنی ها و جنایات جنگی , به ویژه کاربرد سلاح شیمیایی.
4- مقابله با فتنه انگیزی های استکبار در جهت تضعیف انقلاب و حمایت از صدامیان متجاوز
5- در بعد اجرایی , گرفتن نقطه های حساس و استراتژیک از عراق به عنوان وسیله ای جهت تامین اهداف دفاع (در این مورد بصره که امروز تحت حاکمیت نیروهای انگلیسی است بسیار مطرح بود)
...

Tagged 8 سال جنگ, هاشمی رفسنجانی, به سوی سرنوشت,
خاطرات سال 63, دفاع ,
خداحافظی با دالی (خاطرات بونوئل ـ فصل سی و نهم )دالی هم که حالا نقاش مشهوری شده بود، در نیویورک زندگی میکرد.
سالها بود که راه ما از هم جدا شده بود. یک روز در فوریه سال ۱۹۳۴ که ناآرامیهای اسپانیا تازه شروع شده بود در پاریس به دیدن او رفتم. از سیر حوادث سخت پریشان بودم. دالی که تازه با گالا ازدواج کرده بود، زن لختی را روی زمین دولا نگه داشته بود و سعی میکرد سرین او را هرچه عظیمتر نقاشی کند. واکنش او در برابر آشفتگی و نگرانی من، بیتفاوتی مطلق بود.
دالی در جریان جنگ داخلی در موارد متعددی هواداری خود را از فاشیستها نشان داد. حتی پس از پایان جنگ داخلی، طرح یک بنای یادبود را به فالانژها پیشنهاد کرد که سخت جنونآمیز بود. اول باید استخوان همه کشتهشدگان در جنگ را ذوب میکردند، بعد در فاصلههای معینی بین مادرید تا اسکوریال حدود پنجاه پایه قرار میدادند، و سپس روی این پایههای سنگی اسکلتهایی از جنس استخوان آدم نصب میکردند. اسکلتها بایستی به تدریج بزرگتر و بزرگتر میشدند، یعنی مثلاً اسکلتی که در نزدیکی مادرید بود، بیشتر از چند سانتیمتر ارتفاع نداشت، درحالیکه بلندی اسکلت آخری که باید نزدیک اسکوریال نصب میشد، به سه چهار متر میرسید.
این ایده هنری همان طور که انتظار میرفت، رد شد.
دالی در کتابی که درباره زندگی خصوصی خود نوشته بود، از من به عنوان آدمی بیدین یاد میکرد، که گویا اتهامی سنگینتر از کمونیست بودن است.
/ . . .

خداحافظی با دالی ,
خاطرات بونوئل ,
بوی مداد تازه یهو دوست داشتم تمام خودکارهای توی کیفم رو بریزم بیرون و بجاش یکی از اون مدادهای سوسمارنشان رو حسابی بتراشم تا تیز بشه...
و بعدش شروع کنم به نوشتن کلمههای سخت کتاب که "آقا" توی کلاس گفته بود زیرشون خط بکشید. اینقدر پررنگ بنویسم که هیچ پاککنی نتونه پاکش کنه، حتی اگر پاککن پلیکان اصلی آلمانی هم باشه.
(لطفا حتما نظر بدید)
خاطرات , نوستالژی , مداد , مدرسه ,
خاطرات يک سرباز عراقی از جبهه های جنگ با ايران (2)يشتر از آنكه تيپ كماندويي سپاه پنجم تشكيل شود، چهار روزي بود كه به خدمت كماندوهاي لشكر 23 كه در منطقه "قصري" _ که در نزديكي محور حاج عمران متمركز بودند _ درآمده بودم. پيش از آن هم، به مدت ششماه در مقر سپاه اول، واقع در كركوك بودم.
نبرد"التطبيقيه" اولين نبردي بود كه من در آن شركت كردم. در شب 9/9/1985، ارتش ايران حمله شديدي را به مواضع تيپ 98 پياده در محور "حاجعمران" و ارتفاع "كوره دي" و مواضع تيپ 604 پياده در محور "سيدهكان" ـ ارتفاع زرارـ انجام داد. ما پيش از آن كه نيروهاي تكاور ايراني موفق به ساخت خاكريزهاي جايگزين و حفر سنگر شوند، صبح؛ به ارتفاع "كورهدي" حمله كرديم. در اثناي پيشرويمان از ارتفاع، با گذر هر گلوله توپ و خمپاره، چيزی نمانده بود از وحشت بميرم و همچون ديوانهاي بر روي زمين درازكش ميشدم. سربازاني كه همراهم بودند، مسخرهام ميكردند و قهقهه ميزدند. در آخر، ترسم را آرام كردند و با دل سوزی شروع به توضيح دادن كردند؛ كه اين گلولهها از طرف عراق است و ديگر گلولهها هم از سوي ايران. من تعجب كردم كه آنها از كجا اين را ميدانند؟ به خدا قسم _ كه فقط خود او ميداند _ تا همين لحظه، چقدر از صداي هر گلوله خمپاره و توپ _ ولو يك گلوله خمپاره 60 ميليمتري يا انفجار اتاق يك ماشين _ ترس و وحشت دارم.

سرباز عراقی ,
خاطرات , جنگ ایران و عراق ,
برگی از خاطرات ( دود و دود ) ( برای سنین کم مناسب نمیباشد)جالب برای سیگاری ها

سیگار , فندک , آیس ,
خاطرات ,
آقا اجازه... به خدا تقصیر ما نبوداستاد درس جغرافی، مرد جوانی است فرانسوی، شوخ و شنگ و بی غرض. این توضیح رو می دم که همون قدر که من ازش ناراحت نشدم، دیگران هم نشن.
وقتی خواست مثالی از مشکلات سیاسی که باعث افت آمار توریست می شن مثال بزنه، از من پرسید: هیچ کدوم از اسرائیلی ها اجازه دارن به عنوان توریست به ایران بیان؟ و بعد لبخند شیطنت آمیزی می زنه.
وقتی جواب می دم نه، صوت تعجب مالایی بلند می شه: اووووووووووووووووووو

دانشگاه , مالزی , توریسم , سیاست , ایران ,
خاطرات , دانشجو ,
هیجانات یک شب کاناداییگاهی شبها -مثل امشب- که یک شب زمستانی است کنار پنجره ام می ایستم و بیرون را نگاه می کنم. این شیرها را هر چقدر که محکم ببندی کماکان چکه می کنند. پس صدایی نمی شنوم به جز چک چک آب روی ماهی تابه ای چرک و البته هر از گاهی ماشینی که از خیابان رد می شود. چهار تا جوان را می بینم که توی این سرما گوشه خیابان وایساده اند و سیگار دود می کنند. به هر حال مثلاً شب جمعه است. بعد از چند دقیقه می روند. کنار پایم پاکت نامه بانک است. رویش آدرسم را نوشته. دقیق تر می شوم. چند بار آدرس را می خوانم. کوچه ای در شهری در ایالتی در کانادا. خدایا آدرس من اینجاست؟ من کی آمدم اینجا. انگار همه چیز توی خواب است. انگار یادم نمی آید کی آمدم اینجا. یادم نمی آید برای چی آمدم و یادم نمی آید که باید چکار بکنم. تنها توی سوئیتی که مجبورم کم نور نگهش دارم تا پول برقم زیاد نشود. تنها توی سوئیتی با یک تختخواب، یک چمدان نیمه باز که هنوز لباسهایم را به طور کامل ازش در نیاورده ام، یک آباژور که یکی از دوستان از کنار خیابان پیدایش کرده و برایم آورده، یک مشت بروشور تبلیغ پیتزا، چند تا قوطی خالی آبجو، کتاب خطوط لوله دریایی، دفتر خاطرات چهار سال پیش، ملافه ای کف زمین که سفره ام است و تابلو عکسی از چند تا گورخر که از ایران آوردم و به دیوار است. بعضی شبها انگار آدم یکهو از خوابی طولانی می پرد. به اطراف دستش را دراز می کند تا به دیوار گچی همیشگی و یا چوبهای تخت همیشگی بخورد؛ ولی بعد یادش می افتد که تختش جای همیشگی نیست و متاسفانه تختش فلزی است. بعضی وقتها دستم را توی جیب پالتویم می برم تا موبایلم را در بیاورم. بعد دستم را توی جیب شلوارم فرو می کنم تا پیدایش کنم. بعد باسنم را لمس می کنم تا احیاناً در جیب پشت نگذاشته باشمش. بعد یادم می افتد در آخرین روز آمدنم موبایلم را فروختم و دلار خریدم. و بعد نمی دانم چرا فروش موبایل انقدر آدم را دلگیر می کند.
خاطرات ,
گران تمام شدن نظر امام برای شورای نگهبانخاطرات هاشمي/ ...احمد آقا اطلاع داد که شوراي نگهبان در خصوص ايرادشان نسبت به ارجاع به داوري ، از طريق آقاي هاشم رسولي محلاتي با امام تماس گرفته اند. امام فرموده اگر مي خواهيد اين چنين برخورد کنيد، بهتر است که دستور بدهيد ايران و انقلاب ، خودشان را از تمام دنيا قطع کنند؛ به نظر مي رسد اين نظر براي شوراي نگهبان گران تمام شود.
...
خاطرات هاشمي ,
معرفی و دانلود کتاب "خیانت به امید "« خيانت به اميد » عنوان كتابي است از « ابوالحسن بني صدر » اولين رئيس جمهور پس از كودتاي آمريكايي _ انگليسي سال 57 . كسي كه در بطن اين جريان بوده و بدون شك ناگفته هاي زيادي از جريانات آن دوران دارد . كتاب به صورت خاطرات روزانه خطاب به همسرش نوشته شده است :
« همانطور كه ميداني تلاش براي تغيير اين طرز فكر را از سال 1350 شروع كردم . و وقتي در پاريس آقاي خميني نظر خويش را درباره ولايت فقيه تغيير داد و ولايت را از آن جمهور مردم شناخت ، سخت شاد بوديم . آقاي دكتر ح. م اولين كس بود كه متوجه اين تغيير موضع شد و تبريك گفت . با توجه به وصفي كه از مرجع كردم بديهي بود كه به خاطر ما خطور نكند كه آقاي خميني اين حرفها را محض مصلحت و پيشبرد مقاصد خويش مي زند و وقتي به حكومت برسد ، كاري را ميكند كه كرد .......
روزهاي پاريس را به ياد بياور . چه آنها كه در خارج مقيم بودند و چه آنها كه از ايران مي آمدند و از همه گروهها و گرايشها بودند ، يك حرف مشترك ، يك اميد مشترك داشتند : با وجود آقاي خميني ، اميد قطعي مي رود كه بيان انقلاب به اجرا درآيد . اما اين باور مجاز از آب در آمد ، حقيقت ديگر بود . چه تلاشي مي كردم كه حكومت مرجع تقليد ، غير از حقيقت تلخي بشود كه شد . »

انقلاب , خمینی , بنی صدر ,
خاطرات انقلاب ,