مرا به خاطر بسپار        بازیابی رمز عبور    ثبت نام در سایت
برچسب ها : خاطره + ( نتایج : 50 لینک )
تصنیف فراموش نشدنی یارم مشکل پسنده با صدای زنده یاد "خاطره پروانه"
تصنیف یارم مشکل پسنده با صدای زنده یاد "خاطره پروانه" را به مناسبت درگذشت بانوی موسیقی دان ایران لینک کرده ام. امروز خاطره پروانه (خاوری)، ردیف‌دان و خواننده‌ی موسیقی اصیل ایرانی هم در گذشت . یکی یکی داریم از دست می دهیم. انگار روزهای طلایی موسیقی ایرانی آخرین یادگارهایش را هم از ما می گیرد. خاطره پروانه 20 سال سکوت کرد و هنرما بین سال های 57 تا 77 نوایی از او در حافظه اش ندارد. یادش گرامی این خواننده که از سال گذشته به دلیل شکستگی استخوان پا در بستر بیماری به سر می‌برد، پس از تحمل هشت ماه بیماری، ساعت ۳ بامداد در خانه‌ی خود در سن ۷۸ سالگی درگذشت.
  تصنیف , یارم مشکل پسنده , خاطره پروانه , موسیقی ایرانی , ردیف ,

به یاد احمد
خاطره هایی از احمد بورقانی و دوران فعالیت او در خبرگزاری رسمی ایران
  به یاد احمد , احمد بورقانی , خاطره ,

'سلمان رشدی خاطرات فتوای قتل خود را می‌نویسد'
سلمان رشدی گفته است که احتمال دارد کتابی درباره فتوای صادر شده از سوی آیت الله خمینی در مورد انتشار کتاب آیات شیطانی بنویسد. به دنبال انتشار کتاب آیات شیطانی، آیت الله خمینی، رهبر پیشین ایران فتوای قتل سلمان رشدی را صادر کرد که با اعتراض های بین المللی روبرو شد. سلمان رشدی به دنبال صدور این فتوا نه سال در اختفا زندگی کرد. او تجربه این نه سال را "بسیار دشوار" خوانده است. او می گوید: "گروهی به من می گویند که داستان این سال ها را بگویم، شاید این کار را انجام دهم." آقای رشدی به بی بی سی گفته است که دوران انزوای او، سرشار از محدودیت و مشکل هم برای او و خانواده اش و هم برای ناشرانش بود. او می گوید فکر نمی کند که چنین وضعیتی برای او باز پیش آید. او به عنوان مثال به نمایشنامه ای اشاره می کند که سال پیش بر مبنای کتاب جنجالی او در آلمان به صحنه در آمد و اعتراض چندانی هم به دنبال نداشت. سلمان رشدی بر اهمیت اینترنت به عنوان ابزاری برای کاهش شکاف فرهنگی یاد می کند و می گوید "هر قدر که از جنبه های فرهنگی غرب برای مردم، مثلا ایران و چین آشکار می شود، آنها بیشتر به دنبال این فرهنگ می روند." کتاب آیات شیطانی آقای رشدی احساسات بسیاری از مسلمانان جهان را جریحه دار کرد و در سال ۱۹۸۹ حتی جایزه ای برای سرش تعیین شد. اما این نویسنده هندی الاصل که از سال ۱۹۹۹ بار دیگر زندگی عادی را از سر گرفت در این مدت از جنجال پرهیز نکرده است. او که فرزند یک بازرگان موفق هندی است در سال ۱۹۴۷ در خانواده ای مسلمان در شهر بمبئی به دنیا آمد. سلمان رشدی که در دانشگاه کمبریج انگلستان تحصیل کرده است، نخستین رمان خود، "گریموس"، را در سال ۱۹۷۵ چاپ کرد که چندان مورد توجه قرار نگرفت. اما دومین تلاش او در داستان نویسی - بچه های نیمه شب - او را به شهرت ادبی رساند. کتاب چهارم او - آیات شیطانی که در سال ۱۹۸۸ منتشر شد، نبردی کیهانی میان خیر و شر را ترسیم می کند و عالم خیال، فلسفه و طنز را در هم می آمیزد. اما این کتاب بلافاصله پس از چاپ به خاطر آنچه مسلمانان ارائه تصویری کفرآمیز از پیامبر اسلام دانستند محکوم شد. کتاب در بسیاری کشورهای اسلامی ممنوع شد و در سال ۱۹۸۹، آیت الله خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی، با صدور فتوایی خواستار قتل سلمان رشدی شد. این فتوا رسما تا سال ۱۹۹۸ به قوت خود باقی بود. سلمان رشدی که پس از آن فتوا عملا مثل زندانی و تحت محافظت پلیس زندگی می کرد به نگارش رمان و چندین رساله ادامه داد. او سال پیش از سوی ملکه الیزابت دوم، لقب شوالیه دریافت کرد. رمان "بچه های نیمه شب" سلمان رشدی، در میان کتاب هایی که تا کنون برنده جایزه بوکر شده اند، مقام اول را کسب کرد.
  سلمان رشدی , فتوا , خاطره ,

شاید برای شما جوک باشه، ولی برای من خاطره است(وبلاگ فرنگی)
به تازگی جوکی شنیدم(احتمالا قدیمی) که تلخی یک خاطره رو دوباره برای من تازه کرده است. کلاس چهار و یا پنجم دبستان بودم، در سنی که آدمها رو در دو دسته می شناختم، بچه ها و آدم بزرگ ها. آدم بزرگ ها در نظرم کسانی بودند که همه چیز را می دانند .و هیچ وقت هیچ اشتباهی نمی کنند، سالها طول کشید تا بفهمم که این عقیده درست نیست و گاهی آدم بزرگ ها از بچه ها هم پر اشتباه ترند.(ظاهرا برای همین است که هر بچه ای رو که می بینم سعی می کنم این مطلب رو براش توضیح بدم) خاطره مربوط به معلمی است(احتمالا علوم) که او را عقل کل و قابل ستایش می دانستم، همیشه از این که او جواب همه چیز را می داند، غرق حیرت بودم.
  فرنگی , جوک , خاطره ,

پروانه؛ صدایی که به خاطره پیوست...
...فريده كاكاوند با نقل خاطره‌ای از زبان خاطره پروانه به راديو فردا می‌گويد: «من در سال ۱۳۰۸در كوچه پس كوچه‌های خيابان شاپور سابق به دنيا آمدم. اسم من اقدس خاوری ملقب به خاطره پروانه است كه اين لقب را به ياد مرحوم مادرم روی من گذاشتند. پدر و مادرم با نذر و نياز من و برادرم را از خدا خواستند، اما خودشان بعد از زمان كوتاهی دار فانی را وداع گفتند. در كودكي كمبود محبت پدر و مادر را احساس می‌كردم و هميشه دلم می‌خواست كاری انجام دهم كه مورد توجه قرار گيرم. خيلی زود شوهر كردم و از زندگی راضی بوده‌ام.» خانم كاكاوند در مورد كودكی و آشنايی اقدس خاوری با خوانندگي (از زبان خود او) چنين می‌گويد: «در سال ۱۳۳۶ به اداره هنرهای زيبا رفتم تا برای آرم مدرسه‌ای كه در آن تدريس می‌كردم، مثنوی بخوانم. در صداخانه اداره هنرهای زيبا، مثنوی را در حضور استاد صبا خواندم و استاد صبا پيشنهاد كرد كه در اداره هنرهای زيبا و زير نظر خود او تعليم ببينم و خوانندگی را آغاز كنم.» دكتر محمود خوشنام، موسيقی‌شناس در آلمان و سردبیر مجله «رودکی» در دوران پیش از انقلاب، در مورد استادان خاطره پروانه به راديو فردا می‌گويد: «خانم پروانه سواد رديفی داشت و پيش آقای دوامی، استاد رديف‌شناسی، كار كرده بود. همچنين با آقای دهلوی و بعد با اركستر شماره يك هنرهای زيبا كه به نام صبا معروف بود و سپس با گروه فرامرز پايور، در گروه سازهای ملي تالار رودكی همكاری می‌كرد.» دكتر محمود خوشنام در مورد نقش مادر در زندگی هنری خاطره پروانه، چنين می‌گويد: « او هميشه از مادرش به نيكی ياد می‌كرد و از او به عنوان اولين آموزگارش نام می‌برد. البته مادر او زود فوت كرد و خاطره با الهام از مادر، راه او را در پيش گرفت و از او پرورده‌تر شد.»
  خاطره پروانه , موسیقی ,

دیدار دوستان قدیمی
این دو نفر یک توله شیر را در خانه شان بزرگ کردند اما بعد این شیر اونقدر بزرگ شد که نگاهداری او برای آنها سخت شد برای همین تصمیم گرفتن که او را در حیات وحش رها کنند . یکسال بعد تصمیم گرفتند که به دیدار او به آفریقا بروند . به آنها گفته شد که شیر مسلما اونها را به یاد نخواهد آورد. این ویدیو لحظه دیدار این دو نفر با شیر را نشان میدهند ( ویدیو ۷۵ ثانیه )
  شیر , دوست , آفریقا , حیوانات , دوستی , صمیمیت , خاطره ,

شادیهایی که هرگز نمیمیرند - موزیک ویدئوی آهنگ Sing از گروه Travis
(توضیح : انتخاب این دفعه قدری خودخواهانه است چون شاید بسیاری از دوستان از این گروه و موزیک و کلیپ اون ذهنیتی نداشته باشند اما من بالشخصه از اون خاطرات بسیاری دارم ! امیدوارم دوستان هم لذت ببرند و پوزش من رو بپذیرند) گروه اسکاتلندی Travis شاید در نزد ما ایرانیها گروهی شناخته شده و مشهور نباشد اما در موزیک پاپ بریتانیا صاحب اسم و رسم و اعتباری فراوان است. Travis اولین آلبوم خود را در سال 1997 منتشر کرد و از آن زمان تاکنون 5 آلبوم منتشر نموده که حاصل آن 2بار بردن جایزه بهترین آلبوم موسیقی بریتانیاست. آهنگ و موزیک ویدئوی انتخاب شده محصول سال 2001 است و از مشهورترین کارهای این گروه میباشد.
  موزیک , موزیک ویدئو , بریتانیا , شادی , خاطره ,

شادیهایی که هرگز نمیمیرند- صحنه هایی از فیلم کمدی Wrongfully Accused با بازی لسلی نیلسن Leslie Nielsen
لسلی نیلسن را باید یکی از شاخص ترین استادان کمدی سینمای هالیوود نامید ؛ پیر مردی که حتی دیدن چهره جدی و معقول او بیننده را با یادآوری نقشهایی که بازی کرده نا خودآگاه به خنده وا میدارد. او را بیشتر ما با نقش فرانک دربین ،افسر پلیس سری فیلمهای Naked gun میشناسیم. لسلی در فیلمهای کمدی 15 سال اخیرش چنان اعتباری کسب کرد که در تمام دوران بازیگریش در سن جوانی و در نقشهای جدی هیچگاه به آن نرسید. حضور جدی او در فیلمهای کمدی با حضور در فیلم هواپیما به عنوان نقش مکمل شروع شد که مورد استقبال منتقدین قرار گرفت. اما حضور او در سری فیلمهای Naked Gun تحت عنوانهای 1 ، 2.5 و 33 و یک سوم اوج هنرنمایی و موفقیت او در فیلمهای کمدی بود و او را به شهرتی جهانی رساند. او را اخیرا در سری فیلمهای Scary Movie در نقش رئیس جمهور آمریکا هم دیده ایم. صحنه های انتخاب شده متعلق به فیلم Wrongfully Accused محصول سال 1998 است که از بهترین فیلمهای نیلسن است. در این فیلم نیلسن نقش هنرمندی را بازی میکند که به اشتباه و با پاپوش به زندان میافتد و بعد از فرار سعی در اثبات بیگناهی خویش دارد ( بقیه قطعات در قسمت نظرات)
  فیلم , نما , سینما , کمدی , دهه 90 , خنده , شادی , خاطره ,

مروری بر رمان "خاطره دلبرکان غمگین من" گابریل گارسیا مارکز
«تمنای آن روز چنان عاجل بود که پنداشتم پیغامی آسمانی است. پس از گفتگوی تلفنی نتوانستم به نوشتن ادامه دهم. و با سینه‎ای لبریز از بی قراری انتظار..» این شروع چشم انداز خاطره‎های مردی است که در آستانه نود و یکسالگی، خود را به شوری عاشقانه دعوت می‎کند. پروازی پیرانه سر، بی یارو زن و فرزندی، به شادمانی دلپذیری پا می‎نهد، که در فضای آن، عشق و کهنسالی به تجربه‎ای مشترک و سنگین بدل می‎گردد. روزنامه‎نگاری سودازده در روایت عشقی ممنوع، آشوب مرزهای دوستی و دلدادگی را به گونه‎ای دیگر به نمایش می‎گذارد. پیرمرد، ضمن بازخوانی روزگار از دست رفته، پس از سالهای قلم به مفت زدن به تمجید از عرصه زندگی می‎پردازد وی آنچه را که واگویی می‎کند، باره هستی پریشانی است که در خود، سایه-روشن‎های یک زندگی گمشده را به گفت و گو می‎گیرد. این روزنامه‎نگار نودساله، حافظه به جا مانده روزگاری است که وی را برای زیستن و تجربه کردن، ناچار از انتخابهای فراوانی می‎کند. اما یک واقعیت در همه عمرش در او همچنان زنده و پایدار است. و آن پر کردن فضاهای تنهایی، همراه با تجربه‎هایی است در ارتباط، با زنان پیرامونش، .....، که در کنار موسیقی و کتاب و نوشتن یادداشتهای روزانه در طول نیم قرن برایش جهانی خاطره‎انگیز و بیادماندنی را در پی دارد. پیرمرد در لابلای بیان خاطره‎هایش، از کودکی تا جوانی، تا میانسالی و رسیدن به چشم‎انداز کهنسالی، به مرور پرسشهایی از زندگی و دغدغه‎هایی می‎پردازد که دنیای تنهایی در کانون این خاطره‎ها به روشنی در آن دیده می‎شود از سوی دیگر روزگار فقر و خودفروشی زنان و دخترکانی که به ناچار تن به چنین دنیایی می‎دهند، در لحن و گفتار پیرمرد گاه جدی و گاه به طنز به گونه دردناکی به تصویر کشیده می‎شود. پیرمرد که یکبار در میانسالی قرار بود با دختر همسایه به زندگی مشترک برسد، در اثر بی آبرویی شبانه با این و آن فرصت پیش آمده را از دست می‎دهد و دخترک همان شب از کشور خارج می‎شود. از آن پس پیرمرد دیگر، هیچوقت فرصتی برای عاشق شدن به کف نمی‎آورد پس شادمانی‎های کوچکش را در رسیدن به دلبرکانی غمگین جستجو می‎کند. زندگی در تجرد و غرق شدن در فضاهای سنتی وی را از دنیای مدرن دور کرده تا جایی که لذت کار روزنامه‎نگاری هم چندان راضی‎اش نمی‎کند. پیرمرد همان بود که می‎نمود، ملغمه‎ای از دلتنگی، گاه بدجنسی و زمانی هم عاشق شادمانی‎ های ریز و درشت. بی گمان وی به آستانه‎ای رسیده بود که تنها با یاد خاطره‎های خوش به درون زندگی خم می‎شود، لذا نوشتن برایش یک سکوی پرواز برای ادامه دادن و پذیرفتن واقعیتهاست. پیرمرد روزنامه نگار در شب زادروز نودسالگی‎ای چنین یاد می‎کند: «سحر که بیدار شدم، یادم نمی‎آمد کجا هستم، دخترک همچنان در خواب بود. پشت به من و در حالت جنینی به نحوی گنگ گمان بردم دیده‎ام در تاریکی از جا بلند شد و صدای سیفون را شنیده‎ام. اما چه بسا همه‎اش فقط خواب و خیال بود، این وضعیت برایم تازگی داشت. از شگردهای و آداب اغواگری چیزی نمی‎دانستم و همیشه نامزدهای یک شبه‎ام را برحسب تصادف انتخاب کرده بودم. بیشتر با توجه به قیمت تا جاذبه‎هایشان و بدون عشق باهم عشقبازی می‎کردیم.....(ص 33) بی شک آنچه که در طرف تمناهای آدمی از این دست، باقی می‎ماند، همانا نشان دادن "لبریز شدن از رهایی" است که اسارتی دو سویه را با خود دارد. از یکسو پیرمرد روزنامه نگار با همه گذشته‎اش، و از سوی دیگر دخترک 14 ساله عامی، محکوم به زندگی ایست، که همواره روزهایش روز سکوت و بی عشقی تمام طی می‎شود. اما پس زمینه این همه دلتنگی‎ها چهره پنهان فساد اجتماعی و فرهنگی در خود روزنامه "صلح" است که سانسور و بده بستانهای آنچنانی، خود باعث فرار و افسردگی پیرمرد از واقعیتهای جاری می‎شود. فسادی در پس پشت قدرت و حاکمیت! اما واگویی پیرمرد در پیوندش با دخترک شنیدنی ست: «خاطره بی شفقت دلگادینای( نامی که وی به دخترک داد )خفته چنان خورد ذهنم شد که بدون ذره‎ای شیطنت، لحن و روح یادداشتهای یکشبه‎ام را عوض کرد. به هر مضمونی می‎پرداختم، مخاطبم او بود. مطالبم را، خنده‎آور یا سوزناک فقط به خاطر دخترک می‎نوشتم، و جانم را در هر کلمه می‎ریختم. به جای شیوه سنتی همیشگی‎شان، آنها را به شکل نامه‎هایی عاشقانه می‎نگاشتم که هرکس می‎توانست از آن خود بداندشان.. (ص 72)" گفتنی است که در این فضا گویی همه چیز در جاده‎ای یک طرفه جریان دارد و این پیرمرد است که همه دستمایه‎اش را نثار دخترک می‎کند، که بی گمان او در پی، یافتن آرامش از دست رفته برای خود و دیگری است، آمیزه‎ای از دغدغه‎ها و سکوتهای به جا مانده از روزگار دیروز و دلدادگی پیرانه سر امروز! پیرمرد از رویای عاشقی‎اش، اینگونه یاد می‎کند: «یک بار دیگر به تجربه‎ در می‎یافتیم، کسانی که آواز نمی‎خوانند، حتی از تجسم شادمانی آواز خواندن عاجزند، امروز می‎دانم توهم نبود، بلکه یکی دیگر از معجزه‎های اولین عشق زندگیم در نودسالگی بود» (ص 66) این عشق دیرهنگام پیرمرد را آدم
  خاطره دلبرکان غمگین من , خاطره روسپیان غمزده من , گابریل گارسیا مارکز ,

«این جیگر منه»
سال اول دبیرستان بودم. معمولا بعد از زنگ خونه، که حدودا ساعت یک ربع به سه بعد‌ازظهر می‌خورد؛ تعداد خیلی زیادی از دخترای دبیرستان به سمت جنوب خیابون وصال، راه می‌افتادند. به سمت کانون زبان ایران که بعد از سینما عصر جدید و اغذیه‌ی چشمک، قرار داشت. من هم یکی از اون دخترا بودم. خیلی از هم شاگردی‌های دبیرستان، هم‌کلاس‌های کانون هم بودند. اما خب، دخترهای دیگه هم از سایر نقاط شهر می‌اومدند. یک روز قبل از کلاس ترم یک، یکی از این دخترایی که نمی‌شناختمش و از هم‌کلاسی‌های دبیرستان نبود، یه عکس دستش بود و به همه نشون می‌داد. عکس یه آقای جوون با تی‌شرت آبی، به من هم نشون داد، شبیه اون دختر نبود، پس برادرش نبود. پرسیدم: این کیه؟ جواب داد: این؟ این جیگر منه.
  جیگر , خاطره , دوست پسر , رادیو زمانه , رضا دانشور , داستان , خاطره خوانی ,

...راه و رسم شکستن سکوت را به من آموخت / خاطره ی مهرانگیز کار
...به خاطر می آورم روزی را که پنج ساله شده بودم و می خواستند گوش هایم را سوراخ کنند. یکی از زن های محل سوزن خیاطی را داغ کرد و نخ دولا را که در هم تابیده بود، از نرمۀ گوش گذراند. سپس نخ را گره زد تا سوراخ هم نیاید. با آن که از درد و ترس اشک می ریختم اما در دل ذوق زده بودم. یک جفت گوشواره یاقوت، به زودی، زیب گوش هایم می شد. اهل خانه در شادمانی من شریک بودند و هر یک به شیوۀ خود این واقعه را، که پیش در آمد ورود به زنانگی بود، مبارکباد می گفت. آن روز مادرم در آتشدان اسپند دود می کرد و مادربزرگ برایم عروسک پنبه ای می دوخت. ظهر که فریدون، برادرم، پا به خانه گذاشت، اوضاع دگرگون شد. همین که چشم های گریان مرا دید و خونابه های را پیرامون نرمۀ گوش، سخت برآشفت. اهل خانه را نفرین کرد و هق هق گریه را سر داد. فریدون زار می زد و اخطار می کرد: «دارید رسم بردگی را به خواهرم می آموزید. دارید خواهرم را کنیز حلقه به گوش بار می آورید. دارید ... » مادر و مادربزرگ زیر لب به فریدون می خندیدند. من نیز از آنچه می گفت چیزی نمی فهمیدم. چند روز گذشت، زخم گوش التیام یافت. فریدون هم آرام گرفت. پیش از آن که گوشواره های یاقوت جایگزین نخ خیاطی بشود، فریدون مرا با خود به سینما برد. در شهر ما فقط یک سینما دایر بود که فیلم هایش یا عربی بود یا هندی. سینما رفتن هم برای دختر بچه ها خواب و خیال بود. فریدون بعد از تماشای فیلم مرا به یک داروخانه برد و با پنبه الکلی نرم و آهسته نخ های چرک را از نرمۀ گوش بیرون کشید. سپس با هم به قنادی رفتیم. یک میز دو نفره انتخاب کرد. مرا روی یک صندلی نشاند، خودش هم روبه رویم نشست. آن وقت، با من مثل آدم های بزرگ صحبت کرد. برایم قصه هایی از بردگی گفت و در پایان از من قول گرفت تا گوشواره های یاقوت را برای همیشه فراموش کنم. طعم خوش نان خامه ای مجال نمی داد تا همۀ حرف هایش را بشنوم اما آن شب یک تصویر کلی و تاریک از کنیز حلقه به گوش و نظام بردگی روی ذهنم فرو افتاد که ماندگار شد. فریدون، بعد از آن که با من دست داد و به شیوۀ مرسوم از من قول گرفت تا هرگز عهد را نشکنم، مرا به تنها عکاسی مدرن شهر برد. آنجا کروات عکاس را از گردنش باز کرد و با آن موهای
  مهرانگیز کار , خاطره , گوشواره , بردگی , اختیار , انسان بالغ ,

شادیهایی که هرگز نمی میرند - داستانهای کمیک آستریکس و اوبلیکس Asterix and Obelix
دهه 50 هجری شمسی . تلویزیون ها و سینماها در ایران رفته رفته تبدیل به تفریح و سرگرمی اول ایرانیان شده بود . به اینها کلوبها ، استادیومها ، موزه ها و ... را هم اضافه کنید . سرگرمی در جامعه ایرانی رفته رفته رنگ و بو و تنوع بیشتری میگرفت. کودکان هم از این امر بی نصیب نبودند. نفوذ و محبوبیت تلویزیون در بین مردم برای کودکان نیز هدایایی به ارمغان داشت . کارتونها و انیمیشن ها ساعتی از برنامه روزانه کودکان را به خود اختصاص میداد ، سوپرمن ، شزم ، یوگی ، زورو و... اما در کنار همه اینها پدیده دیگری در کشورمان در حال ظهور و گسترش بود ؛ کتابهای مصور کارتونی . بسیاری از ما آنها را خوب به خاطر داریم یا حداقل در میان کتابهای برادران و خواهران بزرگترمان دیده ایم. از معروفترینشان ، کتابهای هرژه - داستانهای تن تن و میلو و ماجراهای ژو و زت - که بگذریم سایر کتابها هم در حال ترجمه و عرضه به بازار بودند : چهار نخاله ، لاکی لوک ، ماجراهای آستریکس و ... خاطرات و شادیها و خنده ها داشت رنگ و شکلی جدید میگرفت که... بگذریم( بقیه مطلب در بخش نظرات)
  کمیک , کتاب مصور , آستریکس , کارتون , قبل از انقلاب , شادی , خاطره ,

خاطره !!! (+18)
یک اخطار کاملا جدی: این نوشته حاوی مطالب و نکاتی ست که خواندنش به افراد زیر هجده سال و همچنین آدمهای اتو کشیده و پاستوریزه و مامان جونم اینا به هیچ وجه توصیه نمیشود...این را گفتم بگویم که بعد مدیون کسی نشوم! چند روز پیش یکی از دوستان سابقم که البته متاهل هم هست و به از شما نباشد بچه ی بسیار مودب و خوب و پاستوریزه ایست بعد از مدتها زنگ زد و حسابی غافلگیرم کرد...بعد از حال و احوال پرسی و خوش و بش های اولیه دیدم این رفیقم به مِن مِن کردن افتاده و علی الظاهر میخواهد چیزی بگوید که رویش نمیشود... ته دلم گفتم حتما یک خبری هست و لابد کفگیرش خورده ته دیگ و پولی چیزی میخواهد و خودم را آماده کرده بودم که با یک عذرخواهی صمیمانه به او بگویم که آه در بساط ندارم و از این حرفها...ولی داستان چیز دیگری بود و وقتی این دوست من بالاخره بعد از کلی عذرخواهی و ابراز شرمندگی به حرف آمد، به حدی غافلگیر شدم که واقعا هیچ عکس العملی نمیتوانستم نشان بدهم...این دوست من گفت:" شراگیم جان واقعا شرمنده ام...حقیقت این است که من و عیال تصمیم گرفته ایم بچه دار شویم...از طرفی در حال حاضر چهل پنجاه تایی "کاندوم" استفاده نشده در خانه داریم که دیگر به کارمان نمی آید و تاریخ مصرفش هم در حال تمام شدن است...گفتم خب تو شاید مصرف داشته باشی و به کارت بیاید...تو را به خدا اسائه ادب نشود...واقعا هرچه فکر کردم دیدم با کسی جز تو آنقدر راحت نیستم و خب از طرفی حیف است که اینها را دور بیاندازیم...اگر واقعا فکر میکنی به کارت می آید بگو که به دستت برسانم..." مانده بودم چه بگویم...این حرفها را اگر همین سهیل میرصادقی خودمان به من زده بود خب میگفتم از اول هم این پسر رویش توی روی من باز بوده و عیبی ندارد...ولی این یکی از ان تیپ آدمهایی ست که هیچوقت:"تشریف بیاورید" و " لطف عالی مستدام" و " مزین فرمودید" از دهانش نمی افتاد...واقعا نمیدانستم چه بگویم...جواب رد که به هیچ عنوان نمیتوانستم بدهم...از طرفی صورت خوشی نداشت حالا که این بنده خدا دلش را زده به دریا و به ما رو انداخته ما دست رد به سینه اش بزنیم...از طرفی هم واقعا دلم میخواست بالاخره این "کاندوم" را از نزدیک ببینم که چه شکلی ست...!قبول کنید که خجالت آور است که یک جوان سی ساله به عمرش کاندوم از نزدیک ندیده باشد...البته چند باری توی فیلمها دیده بودم اما متاسفانه همیشه سر آلت هنر پیشه قرار داشت و طبیعتا شکل واقعی اش را از دست داده بود...حدس خودم همیشه این بود که باید چیزی توی مایه های بادکنک باد نکرده باشد...یا از این ویز ویزی ها که باریک تر و درازترند... این کاندوم هم از ان چیزهاییست که فکر نمیکنم هیچوقت در زندگی جرئت کنم بروم داروخانه و بگویم مثلا:" لطفا سه تا "کاندوم" بدهید...!" خیلی خجالت اور است...همیشه فکر میکنم اگر داروخانه دار برگردد بگوید مثلا برای چه کاری میخواستید باید چه جواب بدهم...؟ احتمالا همانجا آب میشوم و میروم توی زمین... یا مثلا اگر برگردد بگوید چه سایزی مد نظرتان است چه خاکی به سرم بریزم...؟واقعا کاندوم هم سایز بندی دارد؟ اگر دارد بر چه اساسی ست...؟طول؟ عرض؟ اصلا واحدش اینچ است یا سانتی متر...؟ واقعا اگر چنین چیزی بپرسد حسابی گیر میفتم و احتمالا آن لحظه باید انگشتهایم را اول حلقه کنم و بگویم " انقدر" و بعد پنجه ام را باز کنم و بگویم "در انقدر" ...!! خب آدم وقتی راجع به چیزی اطلاعات ندارد بهتر است هیچوقت دنبال خریدنش هم نرود...آن هم چنین چیزی که هزار سوراخ سمبه و زوایای پنهان دارد که آدمی مثل من از هیچکدامش هم سر در نمیآورد...خاردار و بی خار و طعم دار و بی طعم و ترش و شیرین و رنگی و سیاه سفید و ...چه میدانم... خلاصه رفتم و دو بسته ی پیچیده شده در روزنامه و قرار داده شده در یک مشمای مشکی را در یک عملیات دو صفر هفتی از او تحویل گرفتم...به خانه که رسیدم لباسهایم را در نیاورده افتادم به جان روزنامه ها و بسته ها را خارج کردم...یک بسته ی آبی رنگ بود با مارک lelia و یک بسته خاکستری رنگ با مارک relax ...اعتراف میکنم انتظار دیدن هرچیزی را داشتم جز همانی که داخل بسته ها بود...یک حلقه ی روغنی و بد شکل در بسته بندی هایی که آدم را به یاد این قرص های حشره کش خانگی می انداخت...یکی اش را با احتیاط باز کردم و سعی کردم با انگشت امتحانش کنم...چرب و لزج و چندش اور بود...توی یکی از بسته ها یک دستورالعمل استفاده هم قرار داشت... دستم را شستم و آمدم و به دقت دستور العمل را خواندم...تقریبا واضح و روشن همه چیز را توضیح داده بود...رفتم لباسهایم را به طور کامل در آوردم و آمدم نشستم روی مبل و سعی کردم یکی از آنها را در محل مقرر قرار دهم...توی برگه ی راهنما نوشته بود "در حالت نعوذ کاندوم را روی آلت قرار داده و با حرکت دست ان را غلطانده و تا انتهای آلت باز نمایید"...حالا بیا و درستش کن...! سر ظهری و با این همه خستگی و بیخوابی همین یک "نعوذ" را کم داشتم...ولی واقعا دلم میخواست ببینم استفاده از کاندوم چه حسی دارد...رفتم و یک نگاهی به فولدر مخفی ام انداختم...چیز دندان گیری نبود...یک سری عکسهایی بود که از این و ان گرفته بودم...حالم از این پورن استارهایی که مثل احمقها زل میزنند به دوربین و نیششان هم تا بناگوش باز است به هم میخورد...متاسفانه حدود دو سه هزار تا عکس درجه یکم را یکی دو سال پیش در یک تصمیم عجولانه و احمقانه و شاید هم عارفانه پاک کرده بودم...از ان عکسهایی که تک تک و با وسواس زیاد و به مرور از اینترنت جمع کرده بودم...! چشمهایم را بستم و سعی کردم معدود ماجراجویی هایی را که داشتم به یاد بیاورم...اولین بوسه ها...اولین نوازشها...توی رختخواب...حمام های دو نفری...نه...انگار نه انگار...در اینجور مسائل وقتی آدم بخواهد تمرکزش را روی چنین کاری بگذارد بدتر آلت آدم با آدم لج میکند...!سعی کردم از تخیلاتم استفاده کنم...این آخرین و مخوف ترین اسلحه ای که همیشه به کار می آید...همیشه موثر است...وقتی افسار ذهنت را رها کنی تا برای خودش در مرتع هوسها و تمایلات جنسی بچرد، ذهن شروع میکند به جفتکپرانی و یورتمه رفتن و به هر کنج و گوشه ای سر میکشد...پیشاپیش از همه ی کسانی که قربانی فانتزی ها و تخیلات جنسی من شدند عذرخواهی میکنم...چشمهایم را بستم و ان دختری را دیدم که با مهیار توی پارک طالقانی دیده بودیم که بدون توجه به من در حال لخت شدن بود...چشمهایم را بستم و دیدم خانوم ایکس که تا به حال جز با احترام و ادب با هم برخوردی نداشته ایم لخت و برهنه جلوی من خبردار ایستاده است تا من تماشایش کنم...چشمهایم را بستم و خانوم ایگرگ را دیدم که شلوار جین چسبانش را از روی پاهای بلند و کشیده اش آرام آرام پایین میسراند و من محو تماشایش هستم........ ...چشمهایم را بستم و همه ی آن چیزهایی را دیدم که با چشمهای باز شهامت بازگو کردنش را هم ندارم...................... ...درست مطابق دستور العمل کاندوم را در محل مقرر قرار دادم و آن را باز کردم...تازه قیافه اش برایم آشنا شد و شد شبیه آن کاندومهایی که توی فیلمها دیده بودم...یک چند دقیقه ای محو تماشایش بودم...انگار چیز بدی هم نیست...آدم حس میکند یکی آلتش را محکم گرفته و فشار میدهد...تاریخ روی جعبه را نگاه میکنم..Expire:2008/07/01 ...واقعا فرصت کمی ست...فکر نمیکنم در خوشبینانه ترین حالت هم بتوانم به موقع همه را استفاده کنم...یعنی اگر یک فراخوان عمومی هم اینجا بدهم بعید میدانم آنقدری داوطلب پیدا بشود که تا آن تاریخ چیزی از کاندومها باقی نماند...هرچه فکر میکنم عقلم به جایی قد نمیدهد که این دوستم چرا باید فکر کند که من یک ماشین سکس هستم که در شبانه روز سه شیفت میتوانم کار کنم...؟...واقعا نمیدانم با اینهمه کاندوم در معرض انقضا چه کنم...اصلا شاید برای خود ارضایی هم بشود از کاندوم استفاده کرد...امتحانش ضرری ندارد...به هر حال بهداشتی تر است...!
  خاطره , کاندوم , تاریخ مصرف ,

تکرار یک خاطره ی تامل برانگیز/ خمینی در راه بازگشت به ایران: هیچ احساسی ندارم
در آستانه انتخابات فرمایشی مجلس هستیم. انتخاباتی که از سوی بسیاری از مردم ایران تحریم شده است. مجلسی که مانند گوسفند، باید فرمانبردار ولی فقیه و باندهای جنایتکار رژیم باشد و نماینده ی همه هست، الا مردم ایران! بد نیست در آستانه نمایش کمدی انتخابات ( انتصابات)، بار دیگر ویدیوی کوتاهی را با هم ببینیم که در آن خمینی به عنوان بنیانگذار این حکومت وحشی و ضد انسانی، در راه بازگشت به ایران می گوید: " من هیچ احساسی ندارم"! خود بیاندیشید و قضاوت کنید، نمایندگان مجلسی که خود را پیرو و مرید راه این فرد ِ بی احساس به ایران میدانند، چگونه می توانند نمایندگان واقعی مردم ایران باشند و دلشان برای ایران و ایرانی بسوزد؟!
  تکرار یک خاطره ی تامل برانگیز/ خمینی در راه بازگشت به ایران: هیچ احساسی ندارم ,

یه خاطره از یه بچه آبادانی
یه خاطره از یه بچه آبادانی
  خاطره , آهو , بچه آبادانی ,

شادیهایی که هرگز نمی میرند - نمایی از فیلم انیمیشنThe Lion King , توطئه چینی اٍسکار
باز هم دهه 90 میلادی و باز هم والت دیسنی و باز هم خلق اثر بیادماندنی دیگر . اینبار در دنیای حیوانات , داستان پادشاهی غصب شده و شاهزاده آواره و مبارزه با ظلم و تباهی و ویرانی و تلاش برای باز پس گرفتن جلال و شکوه و افتخار و آرامش و صلح از دست رفته. داستان شکست و تلاش دوباره برای پیروزی . داستان Hakuna matata و بازگشت دوباره به خویشتن... اٍسکار , برادر سلطان جنگل در جمع کفتارها سرگرم چیدن توطئه برای به چنگ آوردن قدرت است...
  انیمیشن , کارتون , دهه 90 , والت دیسنی , شادی , خاطره , کودکی ,

شادیهایی که هرگز نمی میرند- دوئت پیانو در فیلم انیمیشن Corpse Bride ( در ایران معروف به عروس مرده )
نمایی کوتاه ولی زیبا از فیلم انیمیشن عروس مرده یا Corpse Bride ساخته تیم برتون ؛ ویکتور (با صدای جانی دپ )قهرمان داستان سعی دارد از امیلی ( عروس مرده) که به اشتباه او را شوهر خود میپندارد و از برخورد سردش دل شکسته شده دلجویی کند.
  انیمیشن , کارتون , برتون , موزیک , دوئت , شادی , خاطره ,

خاطره پروانه درگذشت، به همراه گفتگويی قديمی با خاطره پروانه
خاطره پروانه (خاوری)، ردیف‌دان و خواننده‌ی موسیقی اصیل ایرانی که از سال گذشته به دلیل شکستگی استخوان پا در بستر بیماری به سر می‌برد، پس از تحمل هشت ماه بیماری، ساعت ۳ بامداد امروز در خانه‌ی خود در سن ۷۸ سالگی درگذشت. خاطره پروانه یکی از لذت‌بخش‌ترین لحظه‌های زندگی خود را اجرای تصنیف‌هایی چون «آب حیات»، «صبح شد» می‌دانست که اغلب آن‌ها با ارکستر استاد صبا اجرا شده است.
  خاطره پروانه , موسیقی ,

هر کسی نگاه خودش را به زندگی دارد(خاطره خوانی رادیو زمانه- رضا دانشور)
هر کسی نگاه خودش را به زندگی دارد. برای من زندگی یعنی شنا در اقیانوسی از مولکول‌های اتفاق. هر اتفاق کوچکی که می‌افتد مثل افتادن یک سنگریزه در آب باعث ایجاد دایره‌هایی از امواج می‌شود که آن‌ها هم هر کدام تبدیل به مولکول‌های اتفاق دیگر می‌شوند. بعضی از این اتفاق‌ها را عادی تلقی می‌کنیم و برحسب عادت بی‌خیال از کنار آن‌ها رد می‌شویم و بعضی‌ یک خاطره می‌شوند و تا آخر با آدم می‌آیند. ‌خاطره‌ی من مربوط به خیلی سال قبل در پاکستان است. برای پریدن و پناهنده شدن به کشوری غربی به پاکستان رفته بودم. اتفاقی در بازار با یک ایرانی آشنا شدم. توسط او به خانه‌ای رفتم که ایرانی‌ها از چندین سال پیش آن را در اجاره خود داشتند. چون هر کسی از چند ماه تا نهایتاً یکی دو سال بیشتر در پاکستان نمی‌ماند، این خانه که تعداد سکنه‌ی آن بین ۳ تا ۷ نفر متغیر بود، همین‌طور بین بچه‌ها دست به دست می‌شد. قدیمی‌ها می‌رفتند و جدیدترها جای آن‌ها را می‌گرفتند. وسایلِ خانه هم به نفرات بعدی می‌رسید. یعنی درواقع کسی دیگر صاحب وسایل خانه نبود....
  خاطره خوانی , دانشور ,

شادیهایی که هرگز نمیمیرند - اجرای زنده آهنگ Only When I Sleep یا " تنها هنگامی که در خوابم " از گروه The Corrs
کم نیستند گروههای موزیک پاپ و راک که اعضائ آنرا خواهران و برادران تشکیل میدهند و در میانشان کم سراغ نداریم آنهایی که به شهرت و موفقیتی جهانی رسیده اند و در یادها و خاطره ها ماندگار شدند. در قبل از یکی از آنها یاد کردیم و در آینده به یقین از بقیه و کارهای ماندگارشان بیشتر یاد خواهیم کرد. از آن میان و از بین گروههای 10 ساله اخیر گروهThe Corrs مسلما یکی از بهترینها و پر طرفدارترینهاست. گروهی ایرلندی که از 1996 و با هنرنمایی در مراسم المپیک به شهرتی جهانی رسید و از آن زمان با ارائه آلبومها و اجراهای متعدد و کسب آلبوم پلاتنیوم در بسیاری از کشورها با سرعتی باورنکردنی خود را به اوج محبوبیت و شهرت رساند. علاوه بر زیبایی و دلنشینی موزیک , شرکت تمام اعضا در نوازندگی و همچنین سادگی و بی پیرایگی گروه نیز از عوامل تاثیر گزاریست که قلب میلیونها دوستدار موزیک را مجذوب خود ساخته است. موزیک ویدئوی انتخاب شده اجرای زنده یکی از آثار این گروه است.
  موزیک , زنده , خانواده , سادگی , شادی , خاطره ,

شادیهایی که هرگز نمی میرند - موزیک ویدئوی آهنگ Fell in Love with an Alien یا " عاشق یک بیگانه شده ام " از گروه The Kelly Family
وقتی اعضای یک خانواده پر جمعیت گرد هم میایند و به عرصه موزیک حرفه ای پا میگذارند و در کنار هم در شوها و کلیپها و کنسرتها چه جوان 30 ساله و چه کودک 8ساله میخوانند و مینوازند جمعیت را به شور و هیجان میاورند عجیب نیست که چشم جهانیان به آنها دوخته میشود و به شهرتی بزرگ برسند. موزیک کلی فامیلی شاید در مقایسه با دیگر آثار موسیقی پاپ به تنهایی کاری درخشانتر و شاخصتر و برجسته تر از بقیه یا حتی در آن حد نباشد اما سادگی اجراها و لباسها و همنوایی خانواده ای متشکل از همه گروه های سنی و استعدادهای خوانندگی و نوازندگی به تنهایی کافی بود تا دل بسیاری از کودکان و نوجوانان وبزرگسالان با ترانه های ساده و صمیمی آنها همراه شود و خاطره آنها در دل بسیاری از بینندگان و شنوندگان آنها باقی بماند.
  موزیک , پاپ , دهه 90 , خانواده , سادگی , شادی , خاطره ,

شادیهایی که هرگز نمیمیرند - موزیک ویدئوی آهنگ We Are The World اجرایی مشترک از مشهورترین خوانندگان موزیک پاپ دهه 80
آهنگ We Are The World یا " ما دنیا هستیم " نام آهنگی است در سال 1985 توسط مایکل جکسون و لایونل ریچی ساخته و توسط جمعی از مشهورترین خوانندگان پاپ و راک آن زمان ( اکثرا آمریکایی ) اجرا شد. نام این گروه موسیقی USA for Africa یا آمریکا برای افریقا نام گرفت و هدف آن توجه جهانیان به کودکان و مشکلات آنها در سراسر دنیا و خصوصا افریقا بود . زیبایی موسیقی و ترانه ، دیدن آنهمه چهره مشهور یکجا و در کنار هم با اجرایی پر از شور و انرژی خاطره ای در نقشها رقم زد که هنوز پس از سالیان سال بسیاری از بینندگان آن را فراموش نکرده و نخواهند کرد. فقر و گرسنگی و رنج را همیشه با رنجنامه و سوز و گداز نمیتوان باور کرد. شادیست که همه را گرد هم می اورد و صداها را یک صدا و نگاه ها را یک نگاه میسازد.
  موزیک , آفریقا , آمریکا , کودکان , دنیا , دهه 80 , شادی , خاطره ,

شادیهایی که هرگز نمی میرند - انیمیشن فصل آغازین بازی کامپیوتری " نفرین جزیره میمون " یا Curse of monkey island
سومین قسمت از سری بازیهای Monkey island محصول کمپانی لوکاس آرتز که از پرطرفدارترین بازیهای ادونچر (adventure) کامپیوتری ده 90 میلادی بود ، دورانی که استودیوهای فیلم سازی و انیمیشن سازی نقش بیشتری در تولید بازیها داشتند و اینگونه خاطره میافریدند . روایت بازی به صورت انیمیشن و داستان آن ادامه سرگشتگیها و ماجراهای قهرمان داستان گایبراش تریپوود Guybrush Threepwood است که سعی در نجات معشوقه اش الین Elaine دارد . نقاشیها و فضای فانتزی حاکم بر بازی شاهکاریست که در بازیهای 3بعدی و ضمخت و واقعی امروزی کمتر شاهدش هستیم. هنوز هم بسیاری موزیک این مجموعه را بهترین موزیک تاریخ بازیهای کامپیوتری میدانند.
  بازی , انیمیشن , فانتزی , خلاقیت , موزیک , خاطره , شادی ,

خاطره پروانه(خاوری) ردیفدان موسیقی ایرانی در گذشت.
خاطره پروانه همراه با گروه موسیقی "یاران" در بیست و چهارمین جشنواره موسیقی فجر(امسال) اجرای کنسرت داشت و قرار بود جمعه 17 آبان ماه نخستین تمرین خود را با این گروه آغازکند
  گروه موسیقی یاران , خاطره پروانه(خاوری) , نصرت درویشی ,

زهرماردات کام / خاطره ای از وبلاگ نق نقو
شبکه سوپردوپِریک ریز تبلیغ می کرد: ماهی فقط سی وپنج دلار، خدمات شبکه تلفنی مارا دراختیار شما می گذارد. صدای صاف وبی خدشه، تلفن های مجانی نامحدود از ساحل غربی تا ساحل شرقی به علاوه کانادا و ده کشوراروپایی، شناسایی شماره گیر، کنفرانس تلفنی، نگهداری پشت خط انتظاروبسیاری از خدمات دیگر فقط با سی وپنج دلاردرماه! مختصرحبه قندی دردلمان آب شد، گفتیم به به چی از این بهتر، هم از شر این صدوپنجاه دویست دلارهزینه ماهیانه رها می شویم، هم شماره هارا فوری وبی معطلی می گیریم. این بود که زنگ زدم به شماره سوپردوپر، صدای ظریف ومودبی با خوشرویی پاسخ داد. وقتی پرسیدم آیا این درست است که با سی وپنج دلار بدون محدودیت می توانم به ده کشوراروپایی وکانادا زنگ بزنم؟ گفت بله وتازه چون سرویس تلفن خودرا از یک شرکت دیگر به ما منتقل می کنید سه ماه هم به شما سرویس مجانی می دهیم. خوشحال شدم. پول اشتراک اولیه را دادم، یک شماره روند باحال به من داد و یک رمز عبور. بعد درکمال ادب واحترام چند سوال نامربوط هم پرسید از قبیل این که شماره گواهینامه ات چیست؟ نام مادرت چیست؟ وازاین دست مهملات. وقتی اعتراض کردم درکمال احترام گفت ما از این سوالات برای شنا احرازشناسایی شما استفاده می کنیم تا از دزدی هویت پیشگیری کنیم. پس فردایش مودم را با پست سریع به درخانه فرستادند وپسین فردا هم خط را وصل کردند. انصافاً خوب هم کار می کرد. تا این که یک ماهی گذشت. اول در شماره گیری اشکال داشتیم، دیر می گرفت وصدا مغشوش بود وپارازیت داشت. بعد هم قطع شد. شماره شبکه سوپردوپررا گرفتم. صدایی مودب و متین گفت بفرمائید. وقتی مشکل را گفتم، ابتدا عذرخواهی کرد ودرکمال شرمندگی گفت که این شماره مخصوص مشترکین جدید
  خاطره , خط تلفن , تبلیغات ,

شادیهایی که هرگز نمی میرند - موزیک ویدئوی آهنگ The Winner Takes It All از گروه ABBA
گروه سوئدی ABBA را باید سلطان موزیک پاپ دهه 70 میلادی در اروپا و آمریکا دانست. گروهی که با دوستی Benny Andersson و Björn Ulvaeus هسته اولیه آن شکل گرفت و با پیوستن Anni-Frid Lyngstad همسر آینده اندرسون و Agnetha Fältskog تبدیل به یکی از محبوبترین گروهها در تاریخ موزیک پاپ شد . آبا از سال تشکیل خود - 1972- تا سال توقف کارش - 1982- صدر جداول فروش آهنهگا و آلبومهای موزیک را در تسلط خود داشت. این گروه که اسم آن از اول نام اعضای آن گرفته شده است تا سالها بعد و حتی تا به امروز الهام بخش بسیاری دیگر از گروههای موزیک پاپ شد که از آن میان و از همه مشهورتر نام Ace Of Base را خوب به خاطر داریم. اگر از پدران و مادران و برادران و خواهران بزرگترمان و آنها که سعادت گذران زندگی در آن دوران را داشته اند - و آندسته که با موزیک غربی غریبه نیستند - از آبا و عصر آبا و خاطراتش بپرسیم گفتنی های بسیار برایمان خواهند داشت.
  موزیک , موزیک ویدئو , دهه 70 , پاپ , آبا , خاطره , شادی ,

شادیهایی که هرگز نمیمیرند - قسمتهایی از مجموعه انیمیشن های Count Duckula (در ایران معروف به قلعه هزار اردک)
کنت داکولا (قلعه هزار اردک) نام مجموعه انیمیشنهای تلویزیونیست که در اواخر دهه 80 میلادی در بریتانیا تولید و پخش شد. این مجموعه شامل 65 قسمت 22 دقیقه ایست که Thames Television تولید آنرا بر عهده داشت و داستان آن هجوی است بر رمان دراکولا و شخصیت مخوف آن . این مجموعه در ایران به عنوان قلعه هزار اردک در دهه هفتاد شمسی از تلویزیون پخش و در خاطر بسیاری از کودکان و نوجوانان آن زمان و جوانان این زمان ماندگار شد . شخصیتهای حاشیه ای این مجموعه ، ایگور و نانی ، در کنار ارباب خود - دراکولای متحول شده - ترکیبی مضحک و در عین حال خلاقانه را به نمایش میگذارد که تیپهای شخصیتی آنها با وجود گذشت سالیان هنوز در تشبیهات و طنزهای بسیاری از ما جاریست. ( شخصیت " حیف نان" در باغ مظفر را بیاد بیاورید ، تقلیدی بود جالب از ایگور که سعی در برگرداندن پسر ساده ارباب خود به اصل خویش داشت !) جذابیت و کیفیت بالای دوبله ایرانی آن از کارهای بدیع هنرمندان قدیمی و کارکشته دوبله کشورمان است.
  انیمیشن , دهه 80 , تلویزیون , کارتون , شادی , خاطره ,

درست در يك قدمي مرگ
ماشین به سرعت و دیوانه وار به طرف من می آید . یک لحظه نا امید می دوم و ماشین از کنارم می گذرد در حالی که باد آن تمام جسم را تکان می دهد.به پیاده رو که می رسم تصویرمرگ و یا .... ذهنم را پر می کند. اگر ائفاقی می افتاد خانواده ام چه می کردند. صدایی می گوید آقا چه چالاک خود را کنار کشیده اید. ورزشکارید. خنده ام می گیرد. می گویم نه. کسی از حیب اش شوکلاتی در می آورد و می دهد بخورم . می گوید برایتان خوب است. کمی آنطرف ترماشین ایستاده و بدنبال مسافر است .بسراغش راننده اش می روم و خیره نگاهش می کنم. می گوید چرا مراقب نیسید. می گویم ببخشید چراغ سبز بود و من روی خط عابر پیاده بودم. جوابی نمی دهد. می گوید اگر مسیرتان به طرف راه آهن است میهمان من باشید.سوار می شوم. قلبمن تازه شروع به طپيدن مي كند. مي شنوم . صاحبخانه بي انصاف هم پول پيش خانه را مي خواهد ببرد بالا و هم كرايه را. از صبح مي دوم اين پول را تهيه كنم .مسافري به طعنه مي گويد اگر به اين آقا مي زديد بايد پول پيش خانه قبلي هم از صاحبخانه مي كردي و خرج ... حرفش را مي برد. راننده مي پرسد عصباني ايد.جواب مي دهم آره ولي از شما نه.از كساني كه مهرورزانه تورم را افسار گسيخته كردند و با لجبازي صداي كارشناسان را نشنيدند. ديگر هيچ نمي گويم و دستم را روي شانه اش مي گذرم و به گرمي فشار مي دهم. به مقصد كه مي رسم با اصرار سيصد تومان را مي گذارم روي داشبورد و همه تعارفش را ناديده مي گيرم . وقتي به خانه مي رسم از حماقت خودم عصباني مي شوم.بايد پول را نمي دادم تا او احساس آرامش كند.مرگ كجاست ؟درچند قدمي مان . چرا زندگي را براي هم ناامن مي كنيم؟ چرا براي بهترشدن زندگي كاري نمي كنيم ؟ چرا هم را دوست نداريم ؟ چرا تب پول ديوانه مان كرده است؟چرا..... پاسخي ندارم
  خاطره , زندگی , مرگ ,

دبیرستان کوشیار / از وبلاگ کدئین
هرگز دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی را در کوشیار فراموش نمی کنم . یادش به خیر عجب دورانی بود ! خدا رحمت کند ؛ استاد اردشیری ، خوش اخلاق و خداشناس را که حسابی با آنها خاطره دارم . دوران پیش دانشگاهی در کوشیار ، برخلاف دوران دبیرستان ، در خانه ای قدیمی سپری شد . خانه ای که سقف سفالی اش ، حکایت از قدیمی بودنش داشت . به دلیل همین قدیمی بودن هر گز گاز کشی نشد و یکی دو سال پس از رفتن ما ، به دست بساز بفروش ها افتاد و هم اکنون هم یک آپارتمان چند واحده در آن مکان ساخته شده … رشت ، لاکانی ، صندوق عدالت ! سیستم مدیریتی پیش دانشگاهی کوشیار ، کلاً جدا از سیستم مدیریتی دبیرستان بود و بنده خدایی به نام حمزه شیخ آنجا را اداره می کرد . معاون هم مردی با سیبیلهای رنگ کرده و لهجه مافوق افتضاح رشتی بود که هر چه به مغزم فشار می آورم اسمش را به خاطر نمی آورم . فکر نمی کنم این بنده های خدا در طول دوران کاری خود با دانش آموزانی عجیب الخلقه تر از ما سر و کار پیدا کرده باشند ! چرا که ما در آن خانه قدیمی هر بلایی که بود بر سرشان آوردیم … کار و سرگرمی مورد علاقه ما در آن دوران منفجر کردن بخاری کلاس بود ! این کار را با کمک چند بسته آب مقطر و گاهی هم اکریل سرنگ و … انجام می دادیم . پس از ارتکاب و دست زدن به این عمل مالیخولیایی ! و بلند شدن دوده در سر کلاس جلو در اتاق مدیریت به صف می شدیم و مثلاً به سوالات مسخره معاون جواب می دادیم . لهن جواب دادن ما هم در نوع خود جالب بود ، با همان لهجه مفتضحانه ای که از ما سوال می شد جواب می دادیم : (با لهجه رشتی ) معاون : بیگید این دفعه کار کی بود ؟ ها ؟ یک نفر از میان جمع : کار ما نبود آقا ! واسه خودش ترکید ! معاون دست به کمر : آخه پسر ، مگه این جا منطقه جنگیه که یه دفعه واسه خودش بخاری بره رو هوا ؟ ها ؟ … و این سوال و جواب ها با تهدید به اخراج و صفر دادن انضباط تمام می شد و یک بخاری جدید تحویلمان می دادند و می رفتند پی کارشان . این بخاری بدبخت جدید هم 2-3 روز دوام می آورد و پس از آن با صدای انفجار می چسبید به سقف کلاس ! دقیقاً نمی دانم چه تاریخی بود ولی یادم می آید در یک روز زمستانی که برف و باران قاطی هم شده بودند و بر سر و کول ملت می باریدند در سر کلاس درس شیمی ( که دبیرش خدامهری نامی بود ) عملیات منفجر کردن بخاری با موفقیت تمام انجام شد و دوده های سیاه رنگ همانند برفی شروع کردن به باریدن بر سر و کله ما ! طبق معمول ، دبیر شیمی قهر کرد و ما هم شروع به خندیدن و تبریک این موفقیت به هم بودیم که با آمدن معاون به همراه آقای شیخ ، سعی کردیم قیافه هایمان را موجه نشان دهیم و این بار گناه را از دوشمان برداریم . معاون با آن لهجه رشتی : به شما هم می گن دانش آموز ! یه مشت اراذل و اوباش و مطرب چی جمع شدید توی این کلاس … حقتانه از سرما توی همینجا بمیرید و همینجا قبر تک تک شماها را خودم بکنم و دفنتون کنم ! با گفتن این جمله دیگر نتوانستیم جلو خنده های خود را بگیریم و … همه با هم منفجر شدیم ! با دستور مدیر پیش دانشگاهی ، بخاری کلاس ما را جمع کردند و دیگر به ما بخاری ندادند . ما هم که دنبال موقعیتی اینچنینی بودیم ، طرح و نقشه ای جدید ریختیم . فکر کنید شما به عنوان یک دبیر وارد کلاسی می شوید که دانش آموزانش با کلاه و دستکش و شال گردن سر کلاس نشسته اند و برخی از آنها هم فقط چشمانشان پیداست ! وقتی هم اعتراض می کنید ، با جوابی در وصف سرمای زیاد و یخبندان و نبود بخاری و … مواجه می شوید . ولی اوج نوآوری و شکوفایی خلاقیت ! را در آن زمان باید به ما می دادند ! چرا که پس از مدتی که دیدیم ؛ نه مثل اینکه از بخاری خبری نیست و جناب معاون به آنچه می خواسته رسیده ، با شکستن میز و نیمکتهای کلاس و مقداری هم نفت همانند سرخپوستان در وسط کلاس درس آتشی آماده و مهیا کردیم و دورش حلقه زدیم ! ! ! عجب دورانی بود … درس آن ساعت ما زبان بود و مستر رئیس زاده ! وقتی که وارد کلاس شد و آن اوضاع را دید ، با دهانی باز و چشمانی که در آستانه بیرون زدن ازحدقه بودند ، همانطور در جایش خشکش زد و پس از چند لحظه آرام آرام عقب رفت و …. بماند که پرونده های ما را تک تک زدند زیر بغلمان و گفتند به جرم آسیب به اموال مدرسه از شما شکایت می کنیم و ما هم به خیابان ریختیم و با بستن خیابان شعار دادیم به سمت آموزش و پرورش استان حرکت کردیم ( آن هم با مسخره بازی ) ، در بین راه آقایان آمدند و با ما مذاکره کردند و قرار شد تعهد بدهیم که دیگر بخاری نترکانیم و دوباره به ما بخاری بدهند و برگشتیم به مدرسه و … پس از نیم ساعت دوباره بخاری را فر
  دبیرستان , کوشیار , خاطره , وبلاگ کدئین , بخاری , شیطنت ,

ارج و قرب ملایان! / دو خاطره از خمینی
دو خاطره خودم دارم. يكي را دوست من، خدا رحمت كند، مرحوم حاج شيخ عباس تهراني نقل كرد كه من در اراك بودم و از آنجا خواستم بيايم به قم، رفتم اتومبيل بگيرم، شوفر گفت كه ما به دو طايفه بنا گذاشتيم كه سوار اتومبيل نكنيم: يكي فواحش و يكي معممين …! يكي هم خود من در اتومبيل، دريك اتومبيلي كه جمعيت در آن بود[1]، نشسته بوديم. بنزين تمام شد بين راه، من «سيد» بودم، يك شيخي هم همراهم بود. شوفر برگشت گفت كه اين از اثر اين كه اين شيخ را سوار كرده بوديم، بنزين تمام شده. تمام شدن بنزين را اثر نحوست يك روحاني مي دانست، اين طور بود آقا.
  خمینی , ملا , آخوند , خاطره , احترام ,

وصف حال يك دانشگاه از زبان دانشجويان قديمي آن
خاطرات جالب دانشجويان دانشگها سهند تبريز از دوران تحصيل كه به شيوه اي جالب نوشته شده
  دانشگاه صنعتي سهند , تبريز , خاطره , دانشجو , خوابگاه ,

عكس هاي خاطره انگيز ورزش در قرن بيست و يكم (1 )
ورزش در قرن بيست ويكم مانند قرن قبل در كانون توجه عموم مردم جهان است. تصاوير پيروزي ها ، شكست ها ، شادي ها ، اشك ها ، تلاش تا آخرين لحظه و نااميدي در 7 سال نخست قرن بيست و يكم در رشته هاي مختلف ورزشي همه مي توانند خاطره انگيز باشند. برخي از عكس ها مربوط به ورزش حرفه اي و برخي ديگر مربوط به آماتوري هستند. در اين گزارش تعدادي از عكس‌هاي برگزيده كه توسط عكاسان خبرگزاري رويترز ازصحنه هاي جالب ورزشي بين سال‌هاي 2000 تا 2007 گرفته و در كتاب رويترز به نام ( ورزش در قرن بيست و يكم ) جمع‌آوري شده، ارايه مي‌شود.
  عكس هاي , خاطره انگيز , ورزش , قرن , بيست و يكم ,

کارتون ها
همه ما از کارتون های دوران کودکیمون خاطره های زیادی داریم.بارباپاپا ،لولک و بولک ،سفید برفی و هفت کوتوله و غیره. در این نوشتار عکس ها و تیتراژهای این کارتون ها رو میتونید ببینید تا خاطرات زمان های کودکی براتون دوباره زنده بشه.....
  عکس , کارتون , خاطره , تیتراژ ,

هوشنگ
داماد برای همسرش تقاضای ویزای آمریکا ‌کرد. دوران گروگان‌گیری بود. دولت آمریکا به دختر ویزای ورود نداد. داماد، پس از ساخت و پاخت با مقامات فرودگاه، عروسش را توی چمدانی جاسازی کرد و چمدان را تحویل قسمت بار هواپیمائی داد. در فرودگاه مقصد، چمدان را که تحویل گرفت با جسد بی‌جان عروسش مواجه ‌شد.
  محمد افراسیابی , خاطره , عروس , امریکا , چمدان ,

بدرود با خاطره‌خوانی(رضا دانشور- رادیو زمانه)
نزدیک یک سال و نیم پیش برنامه‌ی خاطره‌خوانی را به مدیر رادیو زمانه پیشنهاد کردم و ایشان از آن استقبال کرد. مبنای این پیشنهاد، یکی اهمیتی بود که برای حافظه و یادآوری تجربه در رشد و شعور جامعه قائل بودم و دیگر، ایجاد امکانِ تجربه‌ی نوشتن برای همه، و لذت بردن از نقل و شنیدن ماجرای خود و دیگری، و سرانجام به‌ دست دادن زمینه‌هایی برای فکر کردن، و شناخت. این تجربه، همان‌طور که یک‌بار هم در اوایل امر به آن اشاره کردم در رادیوی کشورهای دیگر انجام شده و نتایج درخشانی به بار آورده بود. به‌عنوان مثال در رادیوی ملی آمریکا توسط نویسنده‌ی آمریکایی «پل استر» که نهایتاً به چاپ موفقِ مجموعه‌ی خاطرات، در چندین زبان، منجر شده بود. یا در رادیوی فرهنگی فرانسه به شکل‌های دیگر که هنوز ادامه دارد یا در رادیوی مصر توسط نویسنده‌ی مصری، «نبیل ناعوم
  رادیو زمانه , خاطره خوانی , رضا دانشور ,

شادیهایی که هرگز نمیمیرند - دانلود آهنگ On The Road Again یا "دوباره در جاده" از Willie Nelson
موزیکی برای سفر و جاده از ستاره موزیک کانتری ویلی نلسون . ترانه ای که بسیاری با آن در پشت ون ها و کاروانها خوانده اند و با گیتار و ساز دهنی و کف و سوت نواخته اند و دل به طبیعت داده اند , شاد و سرخوش و بیخیال همچون دسته ای از کولیان ...به جاهایی میروم که تاکنون نرفته ام , چیزهایی را میبینم که تاکنون ندیده ام, برای سفر دوباره در جاده لحظه شماری میکنم...
  موزیک , کانتری , نلسون , جاده , سفر , کولی , شادی , خاطره ,

دانلود آهنگ If You Go Away از امیلیانا تورینی Emilíana Torrini
If You Go Away از معروفترین آهنگهای معروف پاپ کلاسیک است که نسخه اصلی آن آهنگ "Ne Me Quitte Pas" در سال 1959 توسط Jacques Brel نوشته و اجرا شد. این ترانه بعدها توسط راد مک کوئن به انگلیسی باز نوشته شد و توسط بسیاری از خوانندگان معروف پاپ خوانده و اجرا گردید . از آن جمله :استاد فرانک سیناترا , تام جونز , سیندی لاپر , داستی اسپرینگفیلد , استاد نیل یانگ و... که بسیاری از این اجراها مدتها صدر جدولهای موزیک پاپ را در اختیار داشتند. اجرای انتخاب شده از خواننده ایسلندی امیلیانا تورینی شاید بهترین اجرای این آهنگ نباشد اما در جای خود اجرایی زیبا و خاص و بدیع است.
  موزیک , دانلود , کلاسیک پاپ , امیلیانا تورینی , بداعت , خاطره ,

ماجراي سرطان معده رفسنجاني در چين!
نخست‌وزير چين هشت و نيم صبح براي ملاقات آخر و خداحافظي به اقامتگاه‌ آمد. مذاكرات رسمي انجام گرديد و سپس با درخواست من، جلسه خصوصي شد. درباره گرفتن موشك‌ها صحبت كرديم. او موافقت كرد و فوريت تحويل را پذيرفت...
  خاطره ,

خاطره‌ی عاشقانه
گزارشی دیدنی از کامران نجف زاده
  کامران , نجف زاده , خاطره , عاشقانه ,

شادیهایی که هرگز نمی میرند - نمایی به یاد ماندنی از فیلم Finding Neverland
جیمز بری ( با بازی درخشان جانی دپ ) نمایش پیتر پن - که خود خالق آنست - را برای خود پیتر و سیلویا مادرش که چراغ عمرش رو به خاموشیست و برادرانش در منزل دوباره اجرا میکند . داستان و رویاها و بهشت خیالیش برای سیلویا رنگ حقیقت میپذیرد ... رویاهایمان زنده میشوند ، شادیهایمان زنده میمانند ، اگر باور داشته باشیم.
  فیلم , رویا , نما , سینما , نمایش , بهشت , باور , شادی , خاطره ,

شادیهایی که هرگز نمی میرند - موزیک ویدئوی فیلم Flashdance
سالهای دهه 80 ... سالهای کودکی و نوجوانی بسیاری از ما ، سالهای خاطرات تلخ و شیرین ، برای ما ایرانیان سالهای شبکه یک و شبکه دو ، سالهای چاق و لاغر ، سالهای تام و جری ته فیلمهای ویدئو ... و سالهای جنگ و بمباران و آژیرهای سرخ و سفید ،سالهای کمیته ، سالهای ترس ، سالهای نوارهای ویدئو را در زیر پیراهن به خانه بردن , شادی و سرگرمی را اینگونه به خانه میاوردیم , تا ببینیم آنسوی دنیا دهه 80 عالم دیگریست ، رنگ است و هیجان و انرژی ، دوران اوج موزیک پاپ ، دوران شوها و کلیپها ، دوران رمبو و کوماندو و روبوکاپ ، دوران رقصها ، دوران برک دنسها و فلش دنسها ... پای تلویزیونها و ویدئو هایمان مینشستیم تا ما نیز خود را در آنهمه شادی و حرکت و رنگ شریک بدانیم، با رقصیدنشان میرقصیدیم تا به خود ثابت کنیم که ما هم توی همین کره خاکی زندگی میکنیم ... مزه شادی و هیجان در میان تلخی ها و خرابیها و اخمها و ترسها چیز دیگریست .
  موزیک ویدئو , دهه 80 , فیلم , شادی , خاطره ,

عکس: خانواده "بارباپاپا" - یاد دوران کودکی به خیر
اونهایی که سالهای 64 - 65 رو به یاد دارن با این خانواده آشنا هستن که همه مشکلاتشون را با تغییر شکل حل میکردن . اگه واقعی بود چی میشد !؟
  کارتون , خاطره , نوستالژی , بارباپاپا ,

خاطرات یک مرده (1)
31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم. اگه فکر میکنید اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم زیر جفت پای مهسا. بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک شد.روحم آروم شد.مهسا گربه سفید پشمالوی زن چهارممه. 4 اردیبهشت: امروز روز گندیه. باید برم قبرستون. سالگرد آرزو و ژاکلینه. دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردند. با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد. این دو تا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد. نرخ رشوه برای صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!! مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم. اونم الان توی تیمارستان بستریه. ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند! 7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم. تقصیر خودش بود. از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو روی سرش گذاشته بود. اونم واسه چی؟همش به خاطر بیست هزار تومن. خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه. 22 سالشه.
  خاطره ,

معرفی کتاب> "آزادی در مخاطره "، فراز و فرود ایدئولوژی‌های افراطی و تمامیت خواه
"آزادی در مخاطره − پژوهشی تطبیقی در ایدئولوژی‌های افراطی" نام کتابی است به زبان آلمانی که به ابعاد گوناگون ایدئولوژی‌های افراطی سده‌ی بیستم می‌پردازد.......
  معرفی کتاب آزادی در مخاطره فراز فرود ایدئولوژی‌های افراطی تمامیت خواه ,

خاطره ی روز گرم
باز یه روز گرم اومد، روزی که همیشه تلخ بوده آخه گرما چرا هر اتفاقی برای من می افته باید تو دخالت داشته باشی آه خدا ، نمی دونم چرا امروز باید اینطور بشم روز بیست و چهارم ، روزیکه برام باید یه خاطره خوب باشه در حالیکه نیست . باز دلم گرفته اما این بار بارونم نیست...
  خاطره , روزهای گرم , تنهایی , غم ,

باورتون میشه خامنه ای از کسی عذرخواهی بکنه؟
بسمه تعالى‏ برادر گرامى، آقاى عطاءاللَّه مهاجرانى‏ شنيدم بعضيها از حرفهاى امروز من، قصد طعن و توهينى نسبت به جناب‏عالى استنباط كرده‏اند و شايد بعضى خواسته‏اند يا بخواهند آن را مستمسكى براى اهانت به شما بسازند. اعلام مى‏كنم كه اين استنباط غلط است. من يك فكر را تخطئه كرده‏ام و نيت توهين به كسى نداشته‏ام و اگر بدون اراده‏ى من به شما توهين شده است، از شما عذر مى‏خواهم. من شما را ده سال است به صدق و صفا و طهارت مى‏شناسم و مطمئنم جز دلسوزى و خيرخواهى، نظرى نداشته‏ايد. شما همچنان برادر خوب من هستيد و حداكثر آن است كه به توصيه‏ى شما در مقاله‏ى «مذاكره‏ى مستقيم» (1) عمل نخواهيم كرد. والسّلام عليكم - سيّد على خامنه‏اى - 12/02/1369
  خاطره ,

همیشه پای یک زن در میان است. ( خاطره اي از كلاس سكسولوژي )
اگر صبح روز شنبه که یک روز نیمه تعطیل در اکثر کشورهای دنیا می‌باشد کلاس داشته باشید میدانید که چقدر سخت و مشقت بار است که بخواهید از خواب بیدار شوید و … این هفته صبح خیلی‌ خوابم می‌‌آمد و وقتی‌ ساعتم زنگ زد حسابی با زحمت از خواب بیدار شدم وهرچه از دهانم در می‌‌آمد به همه می‌گفتم ، به قولی‌ … شده بودم . فاصلهٔ دانشگاه تا خانه بطور پیاده ۱۰ دقیقه است ، هوا خیلی‌ سرد بود و باد و باران می آمد و این ۱۰ دقیقه بر من ۱۰ ساعت گذشت تا به دانشگاه رسيدم ، وارد کلاس که شدم هنوز خوابم می امد ، یک نگاه به کل کلاس کردم که بنظرم از همیشه بیشتر شلوغ بود ، انگار که کسی این آخر ترمی دلش نمیخواست زیاد غیبت کند. خلاصه تصمیم گرفتم بالا‌ترین و آخرین ردیف صندلی ها را انتخاب کنم تا راحت از این ۲ ساعت استفاده کنم و چرتی‌ بزنم چون واقعا طاقت بیدار ماندن نداشتم. کلاس به طور طبقه طبقه بود که به کلاس لکچر معرف هستند و مخصوص ساعت هایست که درسها ، با استادان اصلی‌ لکچر دارند و آنروز هم یکی‌ از آن روزها بود.
  خاطره , كلاس , سكسولوژي , زن ,

داستان یک سیلی
مرداد ماه 1347 کارنامه ششم ابتدایی را گرفتم. اول شاگرد شده بودم. آقای کیوان که همیشه از تمییزی و شیکی برق می زد، مدیر دبستان خیام بود و آقای افشار معلم کلاس ششم هم توی دفتر بود. آقای افشار که تیپ ورزشکارا بود و با لنگر راه می رفت, مشت دست راستش را توی هوا تکان داد و گفت: درود پسرم!
  مهاجرانی , خاطره ,

خاطره هاشو جا گذاشت
از من نخواه تنها باشم غریب این صحرا باشم غربت رفتن تو یار تنهای تنهام کرده بود از من نخواه بی یار باشم بیکس وبی دلدارباشم آلاله های این دلم دیگه جوونه نزنه . . .
  شعر , عشق , خاطره , شایان ,

تفاوت بین بیمارستانهای آمریکا با ایران
....قرار بود فرشاد آندوسکوپی بشه. روز مقرر ما بیمارستان بودیم اول از همه یک سری برگه پر شد و امضا گرفته شد بعد راهنمایی شدیم به یک اتاق که فرشاد باید اونجا میخوابید.ما پیش خودمون گفتیم مثل ایران الان می یان آزمایش رو انجام میدن تموم میشه. دیدیم یک پرستار اومد و گفت فرشاد باید لباس اتاق عمل بپوشه ما تعجب کردیم گفتیم خوب حتما می خوان لباس فرشاد کثیف نشه بعد از یه مدت دیگه اومدن ماده بیهوشی زدن به فرشاد و سرم بهش وصل کردن فرشاد به من گفت نکنه پروندم با یکی دیگه اشتباه شده این کارا لازم نیست؟؟؟ فرشادم که بیچاره ترسیده بود و اونا هر چی میگفتن انجام میداد. بعد که خود دکتر اومد دیدیم نه بابا همه چیز مرتبه. بعد بردن تو یه اتاق عمل و بهش یه سری وسیله وصل کردن برای اینکه مقدار تنفسش رو بتونن اندازه بگیرن و همین طور قلبش رو مانیتور میکردن.۴ نفر اومده بودن بالاسرش. خود دکتر و دستیارش یکی دیگه که مال بیهوشی بود و اون یکی هم از آزمایشگاه بود که نمونه رو باید میگرفت. عجیب بود همه چیز برای من. وقتی کار تموم شد خود دکتر شخصا اومد تو لابی بیمارستان و دنبال من میگشت که با هام حرف بزنه و قضیه رو برام شرح بده.(تو ایران دکترا محل سگم به آدم نمی دن) بعدش براش یه آب میوه اوردن با نی که بتونه بخوره تازه به منم گفتن میخوای؟ فرشاد بیچاره به خاطر داروی بیهوشی گیج شده بود. اما از همه جالبترش این بود که گفتن فرشاد امروز حق امضا کردن هیچ چک یا چیزهایی که مربوط به معامله هست و فکریه رو نداره و از من امضا گرفتن .چون گفتن تحت داروی بیهوشی هست .حالش اون جوری نبود که نتونه کاری کنه حتی بعدش رفت سر کار اما این کارشونم برام جالب بود و یه چیز دیگه این بود که فرشاد حتما اون روز باید با یکی میومد بیمارستان و خودش حق رانندگی نداشت موقع برگشت . و جالبتر اینکه فرشاد رو با ویلچر تا دم ماشین میخواستن بیارن که فرشاد خان گفت نه نمیخوام ویه پرستار با ما اومد تا دم در که فرشاد داخل ماشین بشه و ببینه که اون رانندگی نمی کنه وتا من استارت زدم و نشستیم تو ماشین اون موقع رفت.۴۰۰ بار هم هی از فرشاد می پرسد ؟ Are you ok . اینم یک تفاوت بین بیمارستانهای اینجا با ایران که خودمون از نزدیک لمسش کرده بودیم
  خدمات درمانی , بیمارستان , خاطره , ایران , آمریکا ,

  آمار سایت
بازدید امروز : 32227
بازدید دیروز : 58685
کل بازدیدها : 3464641
کاربران آنلاین : 9 نفر
مهمانان آنلاین : 13 نفر
کل کاربران : 4461 نفر
جدیدترین کاربر : navidi3
از دنباله حمایت کنید
donbaleh
<a href="http://www.Donbaleh.com"> <img src="http://donbaleh.com/style/logo2.gif" style="border:0" alt="Donbaleh" title="donbaleh"/> </a>