در جهت "گسترش آگاهی ها" کدام روش با توجه به فضای کنونی ایران موثرتر است؟
(شامل 528 رای و 24 نظر) موضوعات مورد بحث
انجام شد
[ 41 ] ramiz | شامل 23 نظر | صفحه لینک [ 32 ] Green_power | شامل 14 نظر | صفحه لینک [ 33 ] Zedd | شامل 12 نظر | صفحه لینک [ 40 ] kia.arian | شامل 10 نظر | صفحه لینک [ 30 ] hich | شامل 9 نظر | صفحه لینک |
برچسب ها : داستان ( نتایج : 50 لینک ) سال نو و آزادی ۳۵۰ نفر؟
سال نو نزدیک میشود. زندانها پر است ازبازداشتشدگان رویدادهای پس از انتخابات. عباس جعفری دولت آبادی، دادستان تهران وعده داده است که بسیاری از این زندانیان تا پيش از عيد نوروز آزاد میشوند. عباس جعفری دولت آبادی دادستان تهران در دیدارش از اوین گفته است که احتمال دارد ۳۵۰ نفر از بازداشتشدگان پیش از سال نو آزاد شوند. خانواده زندانیان هنوز نمیدانند که آیا عزیزانشان در میان این گروه هستند یا شب عید امسال را باید در مقابل دروازه آهنین اوین برگزار کنند. روز گذشته سه خبرنگار، ماشاءالله شمس الواعظین، رضا تاجیک و محمدجواد مظفریآزاد شدند. شامگاه دیشب هم محمدصادق ربانی عضو شورای ملی صلح و بهرنگ تنکابنی سردبیر مجله موسیقی، فرهنگ و آهنگ و نیکا هویدایی از شهروندان بهایی آزاد شدند. روز شنبه نیز علی حکمت عضو شورای مرکزی انجمن دفاع از آزادی مطبوعات آزاد شد. سال نو , آزادی ۳۵۰ نفر , زندان اوین , داستان تهران , علی بونهگیر و فاطمه ارّه/احمدشاملو یک روزگاری تو یه شهری، جوان پولوپلهداری بود به اسم علی. این علی راه کار را به خیال خودش یاد گرفته بود: هر زنی بهاش میدادند از فردای شب زفاف بنا میکرد ازش عیب و ایراد و بهانه گرفتن و روز دوم و سوم اگر خود زنه کارد به استخوانش نمیرسید و نمیگفت مهرم حلال جانم آزاد، خود علی آستین بالا میزد و بیچاره را طلاق به خونه میفرستاد خانه باباش و میرفت دنبال زن بعدی؛ تا عاقبت کارش به جایی رسید که مردم اسمش را گذاشتند علی بونهگیر و دیگر هیچکس حاضر نشد بهاش زن بدهد. احمدشاملو , شعرنو , داستان کوتاه , ادبیات , شعر آیدا , کوتاه ترین داستان (های) کوتاه ! حتما تا حالا داستانهای کوتاه زیادی خوندید، اما تاحالا فکر کردید که کوتاه ترین داستان کوتاه دنیا چیه و نوشته ی کی ؟ کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط ارنست همینگوی نوشته شده : For Sale: Baby Shoes, Never Worn. برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده . گفته میشود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است. همچنین گفته میشود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است. کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر میباشد که نویسنده ی مشخصی ندارد ! The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door. آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند. داستان کوتاه , ارنست همینگوی , داستان ترسناک , داستان سراییهای رژیم از ماجرای دستگیری ریگی پایانی ندارد! میگویند آدم دروغ گو کم حافظه است. این را حداقل رژیم دروغ و نیرنگ آخوندی به وفور به ما ثابت کرده است. در هر ماجرایی ده ها سناریوی متفاوت را به خورد مردم میدهند. وزیر یک چیزی میگوید، آخوند نماز جمعه یک چیز دیگر، وکیل مجلس یک دروغ جدید دیگر! خلاصه هر ماجرایی که در حکومت اسلامی اتفاق میافتد دهها بلکه بعضی اوقات صدها نسخه متفاوت دارد، یک دروغ از دیگری شاخدار تر. دستگیری ریگی از همه جالب تر است. تو گویی آقایان زیاد از حد فیلمهای جیمزباند نگاه میکنند، به همین خاطر قوه تخیل شان برای دروغ گفتن بسیار فعال است. بیچاره ریگی را یک بار در آسمان خلیج فارس دستگیر میکنند، یک بار در فرودگاه بندر عباس، یک بار بوسیله یک خانم مامور امنیتی (فاطی کماندو)، یک بار بدست سربازان گم نام امام زمان. چاخان ترین نمونه آن این داستان است بخوانید و بخندید: منابع غيررسمي نقل كرده اند عملیات بیحس کردن ریگی با چنان سرعتی از سوي يكي از خانمها انجام میشود که فرصت هیچ واکنشی را نه به او، نه به نفر همراهش و نه به محافظانش نمیدهد. از آن مهمتر ريگي وقتي متوجه تغيير احوال خود ميشود كه دستبند بر دست داشته است و مأموري مراقب عدم اقدام او به خودكشي بوده است. محافظان قرقيز او حتي فرصت تغيير مكان خويش را هم پيدا نكردند. «ریگی از نحوه دستگیریاش بهتزده شده بود» این سخن را وزیر اطلاعات در جریان کنفرانس خبریاش به زبان آورد. خبر دستگیری ریگی، دنیا را بهتزده میکند. منبع سایت پرچم وابسته به مموتی اول پاراگراف منابع غیر رسمی این خبر را بازگو کردهاند، ولی یک مرتبه آخر همان پاراگراف دروغ گو چنان کم حافظه میشود که همین خبر را در آخر پاراگراف از قول وزیر اطلاعات نقل میکند. خدا بدهد قوت به این سربازان گمان امام زمان کم حافظه. کم حافظه گی تا این اندازه!؟ بابا میخواستی این سوتی را در چهار پنج پاراگراف پایین تر بدهی تا شاید خواننده هم مثل شما کم حافظه باشد و یادش برود چند پاراگراف پیشتر چه خوانده!! فکر نکنید این خبر فقط در این سایت منعکس شده ها! باور کنید اگر واژه های این خبر را با گوگل جستجو کنید میبینید همه سایتهای ریز و درشت رژیم همین مهملات را به خورد ملت دادهاند در این چند روز. حالا برای اینکه داستان شیرین دروغگویی آقایان تکمیل شود، شو تلویزیونی آنرا هم ببینید و بخندید. باور کنید مرغ پخته هم از این شامورتی بازیهای رژیم به قهقهه میافتد، من و شما که جای خود داریم. عبدالمالک ریگی , بازداشت , داستان سرایی , چاخان , دروغ , کوتاهترین داستان عشقی جهان - به مناسبت روز ولنتاین روزی مردی از یک دختر پرسید : آیا با من ازدواج میکنی؟؟ دختر جواب داد «نه» و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد، آبجو نوشید و هر جا که خواست گو ز ید» کوتاهترین داستان عشقی جهان - به مناسبت روز ولنتاین , داستان كوتاه «ساندويچ» اثر غلامحسين ساعدي در، نيمهباز شد. مشتريها برگشتند و مرد بلند قد و چهارشانهاي را ديدند که صورت درشتي داشت، عينک تيرهاي به چشم زده بود و موهاي جوگندمياش را با سليقة زياد شانه کرده بود، و همانطور که لاي در ايستاده بود، پيشخوان و مرد ساندويج فروش را نگاه ميکرد. انگار سراغ تلفني آمده بود يا ميخواست نشانی جايي را بپرسد. بعد برگشت و آنهايي را که داشتند تند تند ساندويج ميخوردند، زيرچشمي نگاه کرد و مردد بود. نه ميخواست حرف بزند، و نه ميخواست برگردد و نه ميخواست وارد شود. آخر سر در را هل داد و وارد شد. لباس سرمهاي فوقالعاده شيک و کفشهاي ظريفي پوشيده بود. دستمال سفيدي لاي انگشتانش گرفته بود و ميپيچيد. انگار از کثیفی مغازه دلآشوبه گرفته بود. مردم راه باز کردند و چارپايههايي را که جلو يخچال چيده بودند کنار زدند. مرد، چند بار بالا و پائين رفت و از پشت عينک تکتک آدمها و دهانهايي را که ميجنبيد تماشا کرد، به ظرف آشغال و تکه کاغذهاي چرب که گوشة ديوار روي هم ريخته بودند و زاوية ديوارها را پر کرده بودند خيره شد. صاحب مغازه روي يخچال خم شد و با لبخند گفت: «بفرمايين قربان.» همه ساکت و منتظر شدند که مرد لب باز کند و چيزي بگويد. مرد وقتي همه را وارسي کرد آمد و ايستاد به تماشاي غذاهايي که پشت شيشة يخچال چيده شده بودند. چند لحظه بعد در حالي که ظرف گوشت را نشان ميداد، پرسيد: «گوشتتون تازهس؟» صاحب مغازه با لبخند گفت: «بله قربان. مال همين امروزه.» مرد گفت: «پس چرا رنگ نداره؟» داستان , غلامحسين ساعدي , ساندويچ , بيمارستان روزبه , 1343 , داستان شهادت حسين اخترزند و تصاوير آن شهيد 18+ ( هشدار بيماران قلبي و روحي ) نيروهاي امنيتي به خانواده حسين تاكييد داشتند كه او در اثر سهل انگاري روي ايرانيتهاي پوسيده ي پشت بام افتاده و كشته شده است .حتي يكي از فرماندهان سپاه چند روز پيش در يك سخنراني باكمال بي شرمي اعلام كرد كه ما در اصفهان تنها يك كشته داشتيم آنهم به خاطر استعمال مواد مخدر ( شيشه ) بوده است . نيروهاي امنيتي فشارهاي زيادي را بر اين خانواده وارد داشتند و از همه نزديكان تعهد گرفتند كه كشته شدن حسين را تصادف اعلام كنند تا جنازه وي را تحويل دهند . حتي در مراسم ختم 5 نفر مسلح ( 3 مرد و 2 زن ) را آوردند كه مراقب اوضاع باشند . تمام مراحل كفن و دفن او را يكي از عوامل خودشان انجام داد و حتي زيارت عاشورا كه موقع خاك سپاري خوانده شد را نيز يكي از همين افراد خواند . ضمن اينكه موقع حمل تابوت از گفتن “الله اكبر” جلوگيري كردند !!! اما خدا را شكر با همه ي اين فشارها تمام مردم اصفهان از اين قضيه خبردار شدند و حتي آقاي نكوئي ( رئيس ستاد ميرحسين موسوي در اصفهان ) نيز در مراسم وي شركت داشت . اين خبر در بسياري از سايت ها و وبلاگها درج شده است . برخلاف اينكه امنيتي ها تاكييد داشتند كه او خودش در اثر غفلت افتاده اما آثار جراحات زياد روي دست چپ ، پاي چپ و راست ، كمر ، پهلو و پارگي عميق دست راست ( كه در برگه ي پزشكي قانوني نيز ثبت شده است ) و نيز شاهداني كه آنجا بوده اند و صداي ضرب و شتم و فريادهاي حسين را شنيده اند ، همگي گواهي است بر اينكه او قبل از افتادن مورد ضرب و شتم زيادي قرار گرفته است . اميدواريم اين خبر را به گوش تمام جهان برسانيد تا همه بدانند ” حسين اخترزند” را بيرحمانه تر و سنگدلانه تر از بقيه كشتند . آدرس منزل حسين : اصفهان . خيابان رباط دوم (شهيد رضي) . خيابان مخابرات . كوچه سلطاني . فرعي اول سمت راست . منزل اول سمت چپ (در سبز رنگ) . طبقه ي دوم . آدرس قبر : باغ رضوان . قطعه 17 . بلوك 1 . داستان شهادت حسين اخترزند و تصاوير آن شهيد 18 , ( هشدار بيماران قلبي و روحي ) , نگاهي به یک مقولهیِ زبانی: داستانِ تنوین (داریوش آشوری) ... تنویني که در فارسی برایِ ساختنِ قید به کار میرود، یکي از سه گونه تنوین (جر، نصب، رفع) در زبانِ عربی ست. رواجِ این نشانه در فارسی پس از سدهی هفتم است که کاربردِ واژههایِ عربی در نثرِ فارسی بیحدّ ـوـ حساب شد. پیش از آن از واژههای وامگرفته از عربی هم به قاعدهیِ فارسی قید میساختند. تا زماني که فارسی را ساده و سالم و روان مینوشتند، با هر درجه از آمیختگی با واژههایِ عربیتبار، هرگز تنوین به کار نمیبردند. در نثرِ بلعمی و قابوس و میبدی و نجمِ رازی و نویسندگانِ دیگرِ آن دورانها گمان نمیکنم که نشاني از تنوین بر سرِ واژههایِ عربیتبار بتوان یافت. امّا، از دوران مغول و تیموری و صفوی به این سو، تا نیمههایِ دورهیِ قاجار، همچنان که سیلِ واژههایِ عربیتبار را به فارسی سرازیر کردند، قاعدههایِ دستوریِ آن زبان را هم به فارسی زورآور کردند و زباني ساختند دورگه با دو دستگاهِ دستوری و واژگانیِ ناساز، تا آن جا که سرانجام از دلِ «فارسیِ دری» فارسیِ «دَری-َوری» بیرون آمد که میراثِ ناهنجارِ آن هنوز بر ذهنها و زبانها و قلمها سنگینی میکند. یکي از این میراثهایِ ناهنجار کاربردِ تنوین در نثرِ فارسی ست. در کاربردِ آن چنان زیاده روی کردند که بر سرِ برخي واژههایِ فارسی نیز درآمد، مانندِ «جاناً»، «زباناً»، «خواهشاً» در گفتارِ عامیانه، یا در «تلفناً» و «تلگرافاً» در واژههایِ آمده از فرنگ. به پیروی از این عادت بود که، چند دهه پیش، جوانانِ دانشجو، در مطبوعاتِ کنفدراسیونی در اروپا و امریکا، «گاهاً» و «بخشاً» را نیز جعل کردند و رواج دادند... داستانِ تنوین , داریوش آشوری , قیدساز , واژههایِ عربیتبار , راز آقای تامبسون ---- (داستانکی از عبدالقادر بلوچ) دختر کوچکم از ترس صورتش مثل گچ سفید شده بود. پلهها را با چنان سرعتی بالا آمد که موقع حرف زدن نفسش بند آمد اما بالاخره توانست بفهماند که در حیات خانه ما یک روح مشغول قدم زدن است! با تبلیغاتی که برای هالوین میشد من هم جای او بودم روح میدیدم. خانم گفت همان روز در انترنت خوانده که شب هالوین ارواح به زمین میآیند. با تعجب به او نگاه کردم و گفتم اگر هم درست باشد هنوز یکهفته مانده تا هالوین. گفت خوب ارواح هم اشتباه میکنند. دختر بزرگم که خودش را رسانده بود بالا گفت چون خانهی ما نزدیک قبرستان هست این زودتر از بقیه آمده. بدون توجه به حرف آنها خودم را به در بالکنی رساندم تا ببینم ماجرا چیست. همه به دنبالم آمدند اما کنار پلهها ایستادند. اسکلتی که فقط پوست نازکی بر استخوانهایش باقی بود و پیراهن سفیدی بر تن داشت زور میزد که در بالکنی خانه ما را را باز کند. چشمش که به من افتاد بی حرکت ایستاد، نگاه کرد و لبخند زد. تک و توکی از دندانهایش سرجایش بود بقیه افتاده بودند. قیافهاش ترسناک بود.......... هالووین , روح , داستان کوتاه , داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین وز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند ویرا ببینند. بنا بر نظر یكی از درباریان قرار برآن شد كه ویرا سوار بر پیلی كرده در شهر بگردانند. پیل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سكوی مخصوصی كه برای این كار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد. برای آنكه همهی مردم بشنوند كه اكنون دژخیم به بابك نزدیك میشود و دقایقی دیگر بابك اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اكناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین , قصه ها و داستانهای صمد بهرنگی به یاد صمد، رفیق ساده اولدوز و دوست صمیمی بچه ها (جنگ خبر) سیاهه ی داستانها: ماهی سیاه کوچولو، پسرک لبوفروش، 24 ساعت در خواب و بیداری، یک هلو هزار هلو، دوگربه روی دیوار، کچل کفتر باز، سرگذشت دومرول دیوانه سر، کوراوغلو و کچل حمزه، به دنبال فلک، اولدوز و عروسک سخنگو، گرگ و گوسفند، اولدوز و کلاغها، افسانه محبت، قصه آه، موش گرسنه، عادت، پیرزن و جوجه طلایی اش، آدی و بودی، پوست نارنج، بز ریش سفید، تلخون، سرگذشت دانه برف، بی نام صمد بهرنگی (۲ تیر ۱۳۱۸ ــ ۹ شهریور ۱۳۴۷)، معروف به بهرنگ، داستاننویس، محقق، مترجم، و شاعر ایرانی بود. معروفترین اثر او داستان ماهی سیاه کوچولو است. صمد بهرنگی , داستان , ماهی سیاه کوچولو , کچل کفتر باز , کچل حمزه , کوراوغلو , تلخون , باب چهارم از کتاب حلیة المتقين : دربيان فضيلت تزويج و آداب مجامعت و معاشرت زنان (16+) حليه المتقين مجموعه اي از روايات درباره مسائل مختلف مذهبي است که بخشي آن به مسائل جنسي اختصاص دارد. اين كتاب را محمد باقر مجلسي نوشته است. مطالب اين كتاب دست كمي از داستانهاي اروتيك ندارد. مطالعه باب چهارم اين كتاب، خصوصا به كساني كه محمد ابن عبدالله را فردي زنباره نمي دانند، توصيه مي شود. بسياري از روايات اين باب از محمد ابن عبدالله نقل شده است. سكس , داستان اروتيك , روايت , مجامعت با زنان , حلية المتقين , محمد باقر مجلسي , «محاربین» اعضای سازمان مجاهدین هستند!!! • دادستان تهران روز جمعه اتهامات سنگینی را متوجه ی گروه دیگری از بازداشت شدگان و از جمله عده ای از بهاییان کرد ... محاربین , اتهام , مجاهدین , داستان , تهران , بهاییان , داستانهای شولوخف با ترجمه عمویی فرج سرکوهی (منتقد و روزنامه نگار) داستانهای دن، اثر میخائیل شولوخف، که چاپ تازهای از آن هفته گذشته با ترجمه روان و زیبای محمدعلی عمویی به بازار کتاب ایران عرضه شد، چند داستان کوتاه به قلم یکی از بحثانگیزترین برندگان جایزه ادبی نوبل را دربر میگیرد. میخائیل شولوخف را در ایران و جهان با رمان درخشان و زیبای «دن آرام» میشناسند که بحث و تحقیق درباره نویسنده واقعی آن هنوز به پاسخ قطعی نرسیده است. در این رمان سنت درخشان دو ژانر حماسه و تراژدی و سنت رئالیستی ـ روایی تولستوی با مکتب رئالیزم سوسیالیستی ژدانف ــ استالین در قالب روایت پرکشش و جذاب حماسه نبرد قهرمانانه قزاقان دن با دولت نوپای حزب کمونیست شوروی سابق و تراژدی شکست شخصیتهای اصلی رمان هنرمندانه تلفیق شدهاند. دو رمان دن آرام «زمین شخمزده» که در فارسی با عنوان «زمین نوآباد» با ترجمه محمود اعتمادزاده (بهآذین) منتشر شد، و دیگر آثار مهم شولوخف چون سرنوشت یک انسان، آنها برای سرزمین پدریشان جنگیدند، کره اسب و جبهه جنوب به فارسی ترجمه و منتشر شدهاند. رمان دن آرام، مشهورترین و بهترین اثر شولوخف، را محمود اعتمادزاده با نثری روان، اما رسمی و متداول و احمد شاملو با نثری نزدیک به نثر رمان در زبان اصلی به فارسی برگرداندهاند. میخائیل شولوخف در سال ۱۹۰۵ در روستایی در حومه جنوبی رودخانه دن در قزاقستان متولد شد و در سال ۱۹۱۸، یک سال پس از پیروزی انقلاب اکتبر، به ارتش سرخ و حزب کمونیست شوروی پیوست و در جنگ ارتش سرخ علیه ارتش سفید شرکت کرد. نبرد قزاقان که به انگیزه تشکیل کشوری مستقل به ارتش سفید پیوسته بودند علیه ارتش سرخ و حزب کمونیست شوروی درونمایه اصلی رمان دن آرام را شکل میدهد. قهرمان اصلی این رمان، گریگوری ملخوف، در صف ارتش سفید علیه سرخها میجنگد، اما در چند صفحه آخر این رمان چهار جلدی به ناگهان ارشاد شده و بر اساس دستورالعملهای مکتب رئالیزم سوسیالیستی به پرولتار پیوسته و یکشبه به قهرمانی، از منظر این مکتب، مثبت بدل میشود. شولوخف که پس از جنگ داخلی روسیه با انتشار داستانهای کوتاه و رمان «دن آرام» به شهرت و محبوبیت بسیار دست یافته بود به دوران استبداد سیاه استالین از سرکوب نویسندگان و روشنفکران حمایت و در سال ۱۹۴۱ جایزه استالین و در سال ۱۹۶۰ جایزه لنین را دریافت کرد. در سال ۱۹۶۵، یک سال پس از آن که نویسنده و فیلسوف بزرگ فرانسوی ژان پل سارتر جایزه ادبی نوبل را در اعتراض به جهتگیری سیاسی کمیته نوبل به سود راست و علیه نویسندگان چپگرا رد کرد و غوغایی بزرگ برانگیخت، کمیته نوبل جایزه ادبی خود را به میخائیل شولوخف اهدا کرد که نویسنده محبوب استالین و حزب کمونیست شوروی و مدافع سرکوب روشنفکران دگراندیش بود. شولوخف در سال ۱۹۳۷ به عضویت شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی و در سال ۱۹۶۱ به عضویت کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی منصوب شد. سخنرانیهای شولوخف علیه نویسندگان و شاعران معترضی چون بوریس پاسترناک، خالق رمان دکتر ژیواگو و برنده نوبل ادبی، و الکساندر سولژنیتسین، خالق رمان مجمعالجزایر گولاگ و برنده نوبل ادبی، موجی از اعتراض علیه او برانگیخت. شولوخف در سخنرانی خود در کنگره ۲۳ حزب کمونیست در سال ۱۹۶۶ محکومیت آندره سینیاوسکی و یولی دانيل، دو روشنفکر معترض به استبداد حاکم در نظام شوروی سابق، را به حبس ابد در اردوگاههای کار اجباری کافی ندانست و خواستار به دار آویختن آنها شد. شولوخف در سال ۱۹۸۴ درگذشت. مترجم مجموعه داستانهای دن محمدعلی عمویی، از سرشناسترین چهرههای سیاسی ایران است. عمویی در سال ۱۳۰۷ در کرمانشاه متولد شد، تحصیلات خود را در دانشکده افسری تهران به پایان برد، در دهه سی به عضویت سازمان نظامی حزب توده درآمد و پس از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ بازداشت و به اعدام و سپس به حبس ابد محکوم شد. محمدعلی عمویی که از نوشتن ندامتنامه و طلب عفو از شاه خودداری میکرد ۲۵ سال در زندان ماند و در انقلاب سال ۱۳۵۷ به همراه دیگر زندانیان سیاسی آزاد شد. عمویی به دوران حبس و بهرغم امکانات اندک زندان چند کتاب ترجمه کرد و از مقاومترین و معروفترین چهرههای زندانیان سیاسی دوران پهلوی دوم بود. محمدعلی عمویی پس از انقلاب به عضویت کمیته مرکزی حزب توده، هیأت سیاسی و هیأت دبیران این حزب انتخاب شد و مسئولیت روابط عمومی و روابط بینالمللی این حزب را بر عهده داشت. عمویی در سال ۱۳۶۱ به همراه دیگر سران و کادرهای حزب توده بازداشت و در زندان شکنجه و برای دومین بار نخست به اعدام و سپس به حبس ابد محکوم و این بار نیز پس از ۱۲ سال اسارت در سال ۱۳۷۳ از زندان آزاد شد و بخشهایی از خاطرات خود را در کتابی با عنوان «درد زمانه» منتشر کرد. عمویی همچنین کتابهای خاطرات ارنستو چهگوارا، خیانت به سوسیالیسم و پروسترویکا، و فراز و فرود آن را ترجمه کرده است. نویسنده واقعی «دن آرام» از دوران انتشار نخستین جلد رمان دن آرام تاکنون بحثهای گوناگونی درباره نویسنده واقعی این اثر مطرح بوده است. منتقدان ادبی در همه جهان داستانهای کوتاه شولوخف را آثاری باارزش میدانند، اما رمان زمین نوآباد و داستانهای بلند شولوخف چون «سرنوشت یک انسان» و «آنها برای سرزمین پدریشان میجنگند» را آثاری کممایه و تبلیغاتی ارزیابی کرده و هم از این روی غنای ساختاری بخشهای اصلی رمان دن آرام را با دیگر آثار شولوخف در تعارض میبینند. بر اساس اسناد پلیس امنیتی شوروی که پس از سقوط این نظام منتشر شد، نویسندهای قزاق به نام فیودور کریوکوف که چون قهرمان اصلی رمان دن آرام از افسران قزاق ارتش سفید نیز بود در سال ۱۹۲۰ در جبهه کشته و دستنوشته رمانی بر اساس جنگ قزاقان علیه ارتش سرخ در کولهبار او کشف و به پلیس امنیتی تحویل داده شد. برخی مورخان کریوکوف را نویسنده اصلی دن آرام میدانند و بر آناند که استالین دستنوشتههای او را در اختیار نویسنده محبوب خود شولوحف گذاشت و او با تغییراتی و افزودن پایانی دلخواه حکومت شوروی آن را بازنویسی و به نام خود منتشر کرد. این نظریه تناقض حماسه و تراژدی در ساختار دن آرام و تناقض پایانبندی ناهمساز آن را با بافت رمان توضیح میدهد، اما اسنادی قاطع که هر شکی را برطرف کند در اثبات این نظریه یا نظریه مخالف آن منتشر نشده و بحث درباره نویسنده واقعی رمان دن آرام هنوز ادامه دارد. داستانهای , شولوخف , ترجمه , عمویی , ده داستان از هوشنگ گلشيري برای دانلود با فرمت pdf ده داستان , هوشنگ گلشيري , روزي مردي داخل چاله اي افتاد و بسيار دردش آمد ... يک روحاني او را ديد و گفت :حتما گناهي انجام داده اي! يک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! يک روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد! يک يوگيست به او گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!! يک پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت! يک پرستار کنار چاله ايستاد و با او گريه کرد! يک روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند! يک تقويت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است! يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات رو بشکني!!! سپس فرد بيسوادي گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...! داستان , داستانک 13 از سادی بانی گلی را که در دستش بود به پسرک داد: یک شاخه ژرورای صورتی. پسرک با اینکه می دانست ژرورا بویی ندارد ٬ آن را بویید و چشمانش را به آرامی بست. سپس او را در آغوش کشید و بوسید. گرمای مطبوعی از بوسه او به بدن دخترک منتقل شد. کبریت خاموش شد. سرمای مرگ٬دخترک کبریت فروش را در بر گرفت. ادبیات , داستانک , روز والنتاین دست می کند توی کیفش و قلب قرمز رنگی را در می آورد. دستم را می گیرد. دستهایم سرد است. می بینم که پره بینی اش تیر می کشد. قلب را می گذارد کف دستم و انگار به یخ دست زده باشد، دستهایش را به هم می مالد. می گوید: "چته؟ سردت شده؟" سر تکان می دهم. قلب ابری ، سبک است. مثل پری کف دستم مانده و الان است که بیافتد. روز عشاق است. می دانم که او عاشقم نیست. حالا باید چه کار کنم؟ من برایش یک عطر خریده ام. ک.... به هر حال می دانم که اسم جالبی ندارد. جرات نمی کنم از کیف درش بیاورم و بگذارم کف دستش. حتما می خندد و می گوید: "اینقد جدی نباش". دستم را می کشم روی برجستگی کیفم تا مطمئن شوم که عطر را با خودم آورده ام. بودنش بهتر از نبودنش است. اگر گفت پس تو چی به من می دهی... ممکن است بگوید... آنوقت جعبه عطر را به او می دهم. وای که کاغذ آن چه رنگ قرمز مسخره ای دارد. خون خری ست. وای...حتما به من می خندد. اینقدر شک داشتم که رنگ کادو قرمز باشد یا نه که هول هولکی یک چیزی خریدم دیگر. دستم را نمی گیرد تا کمی گرم شود. تا جرات پیدا کنم یا لااقل بفهمم که این قلب سرخ را هم از سر مسخره گی داده است به من یا ... می گوید: "تو نمی خوای... " زود دستم می رود طرف کیفم. حرفش را قطع می کند تا دختر کم سن و سالی را که با یک بغل گل سرخ دارد از کنارمان رد می شود ببیند. می خندد و می گوید: "عجب عوالمی داره کودکی..." می گویم: "جوانی... "می گوید روز , والنتاین , داستان , اخبار ضد و نقیض در داستان دستگیری ریگی تلویزیون جمهوری اسلامی ایران، روز شنبه هشتم اسفند در تحلیل سیاسی روز خود، دستگیری عبدالمالک ریگی را بسیار بااهمیت توصیف کرد. از سوی دیگر گروه جندالله محمد ظاهر بلوچ را به عنوان رهبر تازهی این گروه معرفی کرد. «پرس تیوی» شبکهی انگلیسی زبان وابسته به جمهوری اسلامی نیز با پخش اعترافات عبدالمالک ریگی، به نقل از وی مدعی شد که دولت امریکا درصدد کمک مالی و تسلیحاتی به گروه جندالله بوده است. یک سخنگوی وزارت خارجهی امریکا این ادعا را مسخره خوانده است. امروز وزارت خارجهی دبی، در بیاینهای رسمی اعلام کرده عبدالمالک ریگی تنها دو ساعت، آن هم پیش از پرواز مجدد به قرقیزستان، در دوبی توقف داشته است. مدیر امور رسانهای وزارت خارجهی دبی تاکید کرده است: «مردی که ناماش در ویزا از سوی رسانهها نشان داده شده، هیچگاه وارد این کشور نشده است. وی در مسیر کابل به قرقیزستان دو ساعت در دبی توقف داشته و از ویزا هم استفاده نکرده است.» حیدر مصلحی، وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی، پس از دستگیری ریگی، ادعا کرده بود که سازمان جاسوسی امریکا و برخی کشورهای اروپایی قصد داشتند ریگی را از طریق دبی به یکی از مناطق خود ببرند و با او مذاکره کنند. دبی این ادعا را رد کرده و گفته که به اصل عدم مداخله در امور داخلی دیگر کشورها احترام میگذارد. برای بررسی بیشتر این مسائل، با آقای رضا حسینبُر، فعال سیاسی بلوچ در لندن گفتوگو کردهام. آقای حسینبُر، اگر چه مسئولان امنیتی جمهوری اسلامی مشارکت کشورهای دیگر را در دستگیری ریگی انکار کردهاند، اما همه چیز، از جمله بیانیهی سفارت پاکستان، از همکاری گروهی برای دستگیری او حکایت میکند. شما خبرهای تازهای در این زمینه دارید؟ سخنگوی جندالله اعلام کرد که برای دستگیری آقای عبدالمالک ریگی، یک توطئهی بزرگ بینالمللی صورت گرفته و تعدادی از سازمانهای اطلاعاتی کشورهای مختلف، از جمله کشورهای غربی، در این اقدام شرکت داشتهاند. او مدعی شده است که اسناد و مدارکی دارد که میتواند این مساله را ثابت کند. بنابراین علیرغم آنچه جمهوری اسلامی مدعی است و به همان صورتی هم که خودشان اعلام کردهاند، دستگیری ریگی نمیتواند بدون همکاری با سرویسهای امنیتی کشورهای دیگر بوده باشد. ریگی بسیار هشیار بود. جمهوری اسلامی هشت سال دنبال او بود و میلیونها دلار هم برای این کار خرج شده بود، ولی ریگی را نمیتوانستند دستگیر کنند. این یک توطئهی بسیار سازمان یافته و با مخارج کلان بود. عدم اعتراض قرقیزستان به فرود آوردن اجباری هواپیمای مسافریاش توسط جتهای جنگندهی جمهوری اسلامی و همچنین اعلام نشدن این رویداد از سوی رسانههای جهانی در آن زمان را نشان از چه میدانید؟ اگر ادعای جمهوری اسلامی درست باشد، قاعدتاً باید جتهای جنگندهی ایران روی آبهای خلیج فارس میرفتند و آنجا این هواپیما را میدزدیدند. این کار را از این جهت که نیروهایی امریکایی در آنجا در حال آمادهباش هستند، نمیتوانستند بکنند. بنابراین امکان این که نیروهای جنگندهی جمهوری اسلامی وارد آبهای خلیج فارس بشوند و از آنجا این هواپیما را بدزدند و مجبور به فرود در فرودگاه بندرعباس بکنند که درست لب خلیج فارس است، امکان ندارد. اخبار ضد و نقیض در داستان دستگیری ریگی , ایرج ادیب زاده , پرس تی وی , گروه جندالله , خر دردمند و گرگ نعلبند گرگ شكست خورده ناله كنان و لنگان لنگان از آنجا فرار كرد. در راه روباهي به او برخورد و با ديدن دست شل و پوزه خونين گرگ از او پرسيد:«اي سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شكارچي تيرانداز كجا بود؟» گرگ گفت:«شكارچي تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم.» روباه گفت:«خودت؟ چطور؟ مگر چه كار كردي؟» گرگ گفت:«هيچي، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد، كار من سلاخي و قصابي بود، زرگري و آهنگري بلد نبودم ولي امروز رفتم نعلبندي كنم!» گرگ , خر , نعلبند , داستان هاي ايراني , داستان تمام نشده، خاکریزهایتان در حال سقوط است ( فرشته قاضی) در حالی که تشکل های دانشجویی خود را برای برگزاری تجمعات اعتراضی فراگیر به مناسبت روز دانشجو آماده می کنند، میرحسین موسوی با انتشار بیانیه شماره 16 خود خطاب به حکومت اعلام کرد: "در خیابان با سایهها میجنگید حال آن که در میدان وجدانهای مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. 16 آذر دانشگاه را تحمل نمیکنید. 17 آذر چه میکنید؟ 18 آذر چه میکنید؟" این در حالی است که همزمان، نهادهای حکومتی با احضار و بازداشت بیش از صدها فعال دانشجویی، قطع و اختلال در اینترنت، ممنوعیت فعالیت خبرنگاران رسانه های خارجی و تهدید به برخورد با هرگونه تجمع، تلاش دارند از حضور گسترده دانشجویان در مراسم روز دانشجو جلوگیری به عمل آورند. مراسمی که تاکنون براساس اعلام معاون سیاسی استانداری تهران، فقط بسیج دانشجویی مجوز برگزاری آن را دارد و به تشکل های مستقل دانشجویی دانشگاههای سراسر کشور مجوز برگزاری هیچ گونه گردهم آیی داده نشده است. میر حسین موسوی , داستان تمام نشده..... , شهرام شیدایی دیگر درد نمیکشد شهرام شیدایی، شاعر، داستاننویس و مترجم دیگر درد نمیکشد. او از بیستوسوم بهمن ۸۷ تا ساعت ۱۴:۲۰ دوم آذرماه ۸۸، بر اثر ابتلا به سرطان مری، روزهای پردردی را گذراند و در ۴۲ سالگی در تهران از دنیا رفت. پیکرش چهارم آذر در کرج تشییع و در بهشت سکینه این شهر به خاک سپرده خواهد شد. شعر زیر یکی از آثار اوست که سال ۷۳، در نخستین دفتر اشعارش، آتشی برای آتش دیگر، به چاپ رسیده. / میترسم شعرهایی را که زیرِ خاک خواهم گفت/ نتوانم برای کسی بخوانم./ من عجله دارم/ و عجیب است که بسیار آرامم./ کسی که سرِ قبرم میآید/ و میپذیرد که مُردهام/ مرا در خویش کشته است./ خوابهای آیندهام را دیدهام/ سالهایِ بعدیام را زیستهام/ و این اضافهگی آزارم میدهد./ کاش اینهمه عجله نمیداشتم/... شهران شیدایی , شاعر , داستاننویس , مترجم , چه كسي اولين خالي را بست... ماجراي خالي بندي از كجا شروع شد؟؟؟؟ داستان , جالب , اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام عبادت! درد دین ما هم، همین بستن گربه ها به درخته! گربه , داستان , عبادت , دخترک پشت چراغ قرمز , زیر شلواری مندرس که پاچه ی بزرگش روی دمپایی های کهنه اش افتاده است و پیراهن کثیف و پاره ای هم شبیه به مانتویی بدون دکمه بر تن دارد و روسری کوچکش که موهای مشکی بلند او را بیشتر نمایان ساخته است و بسته آدامسی در دستان کوچکش دارد . آن چنان محو او شده ام که او را شبیه خودم می بینم و شاید که خودم را شبیه او …چشمانم را می مالم , نمی دانم این چه حالی است که به من دست داده است , بغض گلویم را گرفته است , دستم را برای گرفتن دستش به سوی او دراز می کنم , وای خدای من.. چراغ قرمز , آدامس , مامان و بابا و دخترشون , بهرخ , بهرخ ناصری , داستان کوتاه , همینجوری آدمکش شدیم دیگه! - نوشتاري از نادره افشاري همینجوری آدمکش شدیم دیگه! - نوشتاري از نادره افشاري همینجوری آدمکش شدیم دیگه , داستان , نادره افشاري , نويسنده , جزام خانه : به یاد آرزو هامان به یاد آرزو هامان روسری ات را طوری می پیچم که تمام منافذ صورتم را بپوشاند، تا در هر نفسم چیزی از تو بیابم. سنگینی کوله بار و سختی مسیر، سرسختی تو و خنده های تو. اینجا بلند ترین جای سرزمین ماست. جای تو و هم سرایان تو. روی قله باد برخلاف عادت آبایی اش آرام تر از کوهپایه می دود. روسری ات را از روی صورتم بر می دارم و بر بلند ترین نقطه میروم و برای آخرین بار می بویمش. روی میله یادبود جایی برایش باز می کنم. با بادهای سرزمین مادریت در هم می آمیزی و پیچ و تاب می خوری، خط سبزی می شوی در آسمان آبی مان. می گویم: اینجا در امانی هرچه می خواهی فریاد کن. کنارت می نشینم و از چشمانم دشت های سبز و آسمان کبود زادگاه ات را نگاه می کنی و از اعماق وجودت، آرمانت را برای همه مان آرزو می کنی. آرش داستان , سبز , جزام خانه , آهنگ روز – Where Do I Begin با سدای Shirley Bassey ( داستان عشق، Love Story ) داستان عشق، داستان داستانها... نویسنده و آفریننده کتاب Love Story درگذشت. نویسنده این کتاب ماندگار که چند روز پیش جهان را بدرود گفت Erich Segal بود و داستان عشق را برای آیندگان به یادگار گذاشت. اين آهنگ متعلق به همه نسلها است با نام Where Do I Begin، از کجا آغاز کنم؟ از عشق. آهنگ فیلم معروف Love Story است که بر اساس رمان او ساخته شد و با سدای جادویی Shirley Bassey جاودان شد. بازیگران اصلی این فیــلم Ryan ONeal و Ali MacGraw بودند. تقدیمی است به همه عاشقانی که داستان عشق را تجربه کرده اند و به یاد نویسنده فقید آن که عشق را داستان کرد. آهنگ روز , داستان عشق , Shirley Bassey , Where Do I Begin , Love Story , Ryan ONeal , Ali MacGraw , داستان دستبوسی جنتی ! .... ایرج مصداقی متأسفانه چند هفتهای است عکسی در اینترنت میچرخد و عدهای با انتشار آن مدعی شدهاند که جنتی در حال بوسیدن دست فرح پهلوی است! کار به همین جا ختم نشد و متأسفانه این عکس در چندین سایت اینترنتی هم جای ویژهای برای انتشار یافت. ابتدا آن را جدی نگرفتم اما از آنجایی که بیم آن میرود که این موضوع گسترش بیشتری یافته و رژیم از چنین اشتباهاتی سوءاستفاده کند لازم میبینم که در مورد آن توضیح دهم. *** در این که جنتی یکی از جنایتکاران نظام جهل و جنایت جمهوری اسلامی است شکی نیست؛ در این که او از فردای انقلاب به عنوان حاکم شرع، عضو شورای نگهبان، مجلس خبرگان رهبری و قانون اساسی، شورای عالی انقلاب فرهنگی، ریاست ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر، ریاست سازمان تبلیغات اسلامی، امامت جمعه قم و تهران، نمایندگی خامنهای در شبه جزیره بالکان در دوران جنگ بوسنی و ... مسئولیت بزرگی در ارتکاب جنایت علیه بشریت دارد تردیدی نیست؛ در این که وی در هشت ماه گذشته به عنوان یکی از رهبران کودتاچی مرتکب جنایات بیشماری علیه مردم ایران شده شبههای نیست؛ در هشیاری مردم تهران وقتی به درستی شعار میدادند: «جنتی لعنتی، تو دشمن ملتی» هم حرفی نیست؛ در این که چنانچه عمر جنتی کفاف دهد در دادگاهی عادلانه لازم است جوابگوی اعمالش شود هم مناقشهای نیست؛ در این که یکی از وظایف مبرم ما روشنگری در مورد حال و گذشتهی جنایتکاران است هم بحثی نیست؛ اما بایستی توجه داشت این مهم نبایستی با داستانسرایی و یا تولید اخبار جعلی و یا انتشار آن همراه باشد. چنین شیوهای قبل از آن که آسیبی به جنایتکاران برساند و یا کمکی به افشای چهره ی واقعی آنها بکند وجهه، منش، شخصیت و مقبولیت ما را خدشه دار میکند. داستان دستبوسی جنتی , ایرج مصداقی , نگاهی کوتاه به شخصیت «علویه خانم» در اثر صادق هدایت «علویه خانم» نخستین داستان بلند فارسی است که در آن یک زن شخصیت مرکزی- محوری داستان است. پیش از این داستان نه در آثار جمالزاده و نه در آثار دیگر صادق هدایت تا این حد زندگی و شخصیت یک زن زیر ذره بین قرار نگرفته و زن چنین نقش محوری داستان را بر عهده نگرفته بود. علویه خانم زنی است آواره و در به در، و اخلاق آوارگان ولگرد در او به روشنی بارز است. تقدیرش بی سر و سامانی است. سرنوشتش آوارگی است. هر جا که قسمتش باشد می رود و هر جا که مقدرش باشد میخوابد، و با آن که به هر دری می زند تا بلکه برای دخترش و خودش سر و سامانی و سرپناهی و تکیهگاهی پیدا کند، اما همیشه ناکام میماند. صادق هدایت در ساخت شخصیت علویه خانم چند منبع اصلی داشته. نخستین منبع او روایت دوستش عبدالحسین نوشین، پدر تآتر ایران، است. علویه خانم شخصیتی واقعی بود و کم و بیش با همین مشخصاتی که در داستان هدایت روایت شده، بین تهران و مشهد مسافرت میکرد و برای زوار امام رضا پردهخوانی میکرد. نوشین در یکی از سفرهایش با این زن آشنا شده، و حاصل مشاهداتش را برای هدایت تعریف کرده بود. با توجه به شناخت عمیقی که هدایت از مردم کوچه و بازار و زنان سنتی ایران زمان خودش داشت، ایده نوشین را پسندید و پیشنهادش را پذیرفت، و حاصل مشاهدات عینی دوستش را با تخیل هنرمندانه و قریحه ادیبانه خودش درهم آمیخت و از ترکیب آن ها داستانی درخشان چون داستان علویه خانم آفرید. در خلق این شاهکار، صادق هدایت سرمشق و الگوی ادبی مهمی نیز در اختیار داشت و آن نمایشنامه ننه دلاور برتولت برشت بود که داستان زن کاسبکار و دوره گردی شبیه علویه خانم است که در آلمان زمان جنگ از این شهر به آن شهر میرود تا بتواند نان خودش و خانوادهاش را در آورد و شکم همیشه گرسنهشان را سیر کند. نکته جالب توجه اینجاست که چند هفته پس از انتشار نخستین چاپ کتاب، در سال ١۳١۲، وقتی که یکی از دوستان هدایت که داستان او را خوانده و بسیار تحت تاًثیر آن قرار گرفته بود، او را ملاقات میکند هدایت از او میپرسد: «آیا مرا در این داستان شناختی؟» دوستش پاسخ منفی میدهد. هدایت با لحنی تلخ می گوید: «من همان اسب محتضر یوزباشیام که زیر ضربههای قنوت و فشار خاموت گاریچی نامرد روزگار، جانش به لبش رسیده، در حال احتضار است.» صادق هدايت , علويه خانم و ولنگاري , علويه خانم , زن , ادبيات , داستاننويسي , برتولت برشت , ننه دلاور , سايه در خورسيد گم شد و السلام منطق الطير عطار نیشابوری / داستان مرغان سايه , خورسيد , السلام , منطق الطير , عطار نیشابوری , داستان , مرغان , از زرده میدان تا زرد وار ..... اين داستان كوتاه در وزارت ارشاد اجازه چاپ نگرفت تا اينكه نويسنده ملزم شد هركجا واژه ي سبز به كار رفته به رنگ زرد تغيير دهد. من نمیدانم نویسنده این داستانواره چه کسی است . اگر دوستان نویسنده اش را می شناسند لطفا اطلاع بدهند تا حق به حق دار برسد .شاگرد راننده اتوبوس مرتب داد ميزد : زردوار ، زردوار ... بدو حركت كرديم ... زردوار جا نمونی ... زردعلي نفس زنان خودش را به اتوبوس رساند ، نوجواني زرده رو كه هنوز پشت لبش زرد نشده بود ، يك كيسه گوجه زرد را به زور با خود حمل ميكرد ، بعد از اينكه كيسه ي گوجه زرد را در صندوق بغل اتوبوس گذاشت نفسي تازه کرد و سوار شد حق داشت نفس نفس بزند ، طفلكي از زرده ميدان تا ترمينال با آن بار سنگين گوجه زرد پياده آمده بود زردعلي چند ماهي ميشد كه از زردوار آمده بود تهران براي كار ، او در يك مغازه ي زردي فروشي شاگرد شده بود ، تمام روز با ميوه جات و زرديجات سر و كار داشت و گاهي به سفارش مشتري زردي هم پاك ميكرد ، آخر وقتها هم فلفل زردهاي درشت را به سفارش كبابي محل جدا ميكرد. حالا در موسم زرد بهار با اشتياق فراوان قصد برگشت به روستاي سرزردشان را داشت. دلش براي خوردن زردي پلو كنار خانواده پر ميزد فكر ميكرد امسال حتما خواهرش دوباره براي باز شدن بختش تمام وقت زرده گره زده است ، در اين بهار کاملا زرد با آن زرده زاران بكر و دست نخورده ، دويدن روي تپه هاي سرزرد غلتيدن روي زرده ها ديوانه اش كرده بود هنوز شاگرد راننده فرياد ميكرد : زردوار بدو كه حركت كرديم زردوار بدو........ راننده اتوبوس داشت براي همكارش تعريف ميكرد كه چطور مامور راهنمايي رانندگي بر سر عبور از چراغ زرد كه زرد نبود بلكه زرد بود او را متوقف و طلب رشوه كرده بود... داستان , وزارت , ارشاد , واژه , سبز , شهرام شیدایی؛ ...خانهای که سوخت شهرام شیدایی یکی از داستاننویسان، شاعران و مترجمان نام آشنای دهه ۷۰ ایران، روز دوشنبه به دلیل ابتلا به بیماری سرطان در سن ۴۲ سالگی در کرج درگذشت. وی پیشتر در روز ۲۳ بهمن ماه سال گذشته به دلیل ابتلا به سرطان مری در بیمارستان کسری تهران تحت عمل جراحی قرار گرفت. پس از این عمل بار دیگر زیر تیغ جراحی رفت و ماهها بر بستر بیماری بود. آثار چاپ شده شهرام شیدایی عبارتند از: آتشی برای آتشی دیگر (مجموعه شعر)، آدمها روی پل (ترجمه، منتخب شعرهای ویسلاوا شیمبورسکا، شاعربانوی لهستانی و برنده نوبل ادبی -ترجمه همراه مارک اسموژنسکی و چوکا چکاد) شاید دیگر نتوانم بگویم، (ترجمه شعرهای صالح عطایی، بلکه داها دئینمهدیم، همراه چوکا چکاد)، ثبت نام از کسانی که سوار کشتی نشدهاند (مجموعه داستان از هشت نویسنده ایرانی) پناهندهها را بیرون میکنند (مجموعه داستان)، خندیدن در خانهای که میسوخت (مجموعه شعر) رنگ قایقها مال شما (ترجمه آثار اورهان ولی). شهرام شیدایی , شاعر , مترجم , ایران , داستان نویس , حق طبابت ----- (داستانکی از عبدالقادر بلوچ) من به دنبال اتاق خالی میگشتم. آگهی را که دیدم باورم نمیشد: اتاقی مبلمان نزدیک داگلاس کالج در کوکیتلام ماهی دویست دلار، که هزینه کیبل و برق هم شامل آن بود! وقتی تلفن کردم صاحبخانه که انگلیسی را با ته لهجه چینی حرف میزد برای روز بعد به من وقت داد. به دیدن آپارتمان که رفتم شک کردم کسی قصد دارد سربسرم بگذارد. ساختمان درست پشت کتابخانه، کنار استخر عمومی و روبروی لافارج پارک بود. آقای جونز همانطور که گفته بود سر ساعت در پارکینگ ساختمان حاضر شد. از هنگ کنگیهایی بود که سالهاست در کانادا زندگی میکنند. دو اتاق دیگر را یک دانشجو اجاره کرده بود. ساختمانی نوساز با منظرهای استثنایی. همانطور که عادتم هست با آقای جونز بی پرده حرف زدم: - آقای جونز شما هم میدانید که حداقل کرایه چنین اتاقی با این موقعیت آدرسی پانصد دلاره، تازه بدون هزینه برق و کیبل. واقعاً جریان چیه؟ آقای جونز گفت: درست حدس زدی کرایه اطراف اینجا بین شیشصد تا هفتصدد و پنجاه دلاره. این در واقع یک حراج واقعی و استثنائیه. دلیلش مشکلیه که «دنیس» داره. پدر و مادرش اینجا رو دربست برا اون کرایه کردن. کمی اختلال روحی داره. البته.... اختلال روحی , مرگ خدا , داستان کوتاه , مروری بر داستان نویسی زنان ایران در تازه ترین شماره فصلنامه بررسی کتاب ویژه ادبیات، که به همت مجید روشنگر، ناشر، منتقد ادبی و مترجم ساکن لس آنجلس امسال بیستمین سال انتشار خود را پشت سر گذاشت و تمرکز آن بر روی ادبیات مهاجرت است، علاوه بر چند گفتگوی ادبی، نقد کتاب و شعر تازه، چند داستان کوتاه و اشعاری از نویسندگان و شعرای ایرانی و آمریکایی، مطلبی تحت عنوان «مروری بر داستان نویسی زنان ایران» نیز به چاپ رسیده است که توسط پژوهشگر و نویسنده ایرانی ساکن قطر، مهتاب کرانشه نوشته شده است. این مطلب مروری است بر تاریخچه نویسندگی زنان در ایران که در طول چند دهه توانسته اند موقعیت خود را در عرصه ادبیات ایران، به جایگاه تثبیت شده ای برسانند. آنان در حوزه داستان به خصوص ادبیات داستانی کودکان و نوجوانان، رمان، نمایشنامه و فیلمنامه آثار پرباری را ارائه داده اند که به رقابت با آثار مردان می پردازد. خانم مهتاب کرانشه در ادامه این مطلب می نویسد: «گفتنی تر این که بیشتر این ها نشانه ای از دفاع از موجودیت، جنسیت، هویت ملی و فرهنگی و دینی و علمی زنان در کنار و یا برابر مردان است. بنابراین باید اعلام کرد که زنان داستان نویس امروز ایران سهم ارزشمند و در خور توجهی از داستان نویسی امروز جهان را به خود اختصاص داده اند و آثارشان از هر حیث شایسته توجه و ترجمه، نقد و تجزیه و تحلیل است.» خانم کرانشه می نویسد: «داستان نویسی زنان علاوه بر پیوندی که با عرصه ادب به طور کلی دارد از سوی دیگر نشانه بسیار مهمی از تحول اجتماعی، فرهنگی و انسانی بسیار عمیقی است که در صد سال گذشته در عرصه زندگی زنان در ایران رخ داده است. تحولی همراه با تلاطماتی گاه خشن، گاه بالنده، گاه حقیر و گاه گشاینده.» با مروری بر تاریخچه حضور زنان نویسنده و داستان نویس ایرانی به شیوه و سبک امروز در صحنه ادبیات ایران کرانشه می نویسد: «این شیوه و سبک امروزی داستان نویسی از سال ۱۳۲۰ شمسی پدید آمدند و آثار نخستین آن ها اسیر کلیشه های ادبیات مردانه بود. با این تفاوت که این زنان خیلی نگران ترند و دائما زنگ اخلاق را به صدا در می آورند. نخستین نویسندگان زن هدف از داستان نویسی را تربیت و تهذیب اخلاق می دانستند تا همجنسان خود را از خطرهایی که در پیرامونشان هست آگاه سازند. ایراندخت تیمورت ادبیات , نویسنده , داستان نویس , زن ایرانی , مهتاب کرانشه , سیمین دانشور , ایراندخت تیمورتاش , شهرنوش پارسی پور , گلی ترقی , مهشید امیرشاهی , مهری یلفانی , شکوه , یک پنجم از هلندی ها به داستان آفرینش اعتقاد دارند. در سال داروین یک موسسه تحقیقی یک نظر سنجی در مورد باور به داستان آفرینش مذهبی در 6 روز و یا پذیرش فرضیه تکامل را برگزار کرده است. نتیجه این نظر سنجی بسیار قابل توجه است. این نظر سنجی در عین شگفتی نشان داد که یک پنجم هلندی ها به داستان آفرینش معتقد هستند. " آری، خدا دنیا را در 6 روز آفریده است" این جمله ای است که یک نفر از هر پنج هلندی به آن معتقد است، درصدی بسیار بالاتر از حد تصور. بیشتر معتقدان به داستان آفرینش پروتستان هستند. در میان کاتولیک ها داستان آفرینش بیشتر نمادی سمبلیک است، آنها قبلا با فرضیه تکامل کنار آمده اند و یا در این مورد اظهار بی اطلاعی می کنند. موضوع وقتی جالب تر می شود که بدانیم در همین ماه شخص اول اتحادیه کلیساهای رفرم شده هلند، در یک برنامه تلویزیونی رسما اعلام کرد که فرضیه تکامل به نظرش درستتر می اید و آن را قبول دارد و داستان آفرینش جنبه سمبلیک دارد. داروین , فرضیه تکامل , داستان آفرینش , هلند , این خیابانها دوباره از آن ما میشوند همهی ماها مکانها- یا جاهایی داریم که خاطراتمان را نگه میداریم و برای یادآوری خاطرات ازشان استفاده میکنیم. این جاها الزامن جاهای جغرافیایی یا فیزیکی نیستند.از دستکاری مکانهای یادآوریاش، دلاش نمیخواهد یک مکان یادآوری توی خیابان کاخ داشته باشد، که ده سال بعدش اسماش را بکنند خیابان فلسطین، و نسل بعدش که کتاب را میخواند بپرسد راستی کجا بود این خیابان؟ دلاش نمیخواهد یک سری از خاطراتاش را توی پرسپولیس نگه دارد که یک روزی جشن دوهزار و چند ساله درش برگزار کنند و ده سال بعد بیل و کلنگ بردارند بروند خراباش کنند. یا شاید هم اصلن دل خوشی از تاریخاش ندارد که بخواهد یادش بماند، مثل خیلی از ماها که یادگرفتهایم خاطرات بد را به راحتی فراموش کنیم.اما حواستان هست که این روزها داریم مکانهای یادآوری جدیدی درست میکنیم؟ بیست و پنج خرداد، خیابان آزادی. خیابان شانزده آذرِروز نماز جمعهي رفسنجانی. جمعه بیست ونه خرداد و آن نفرت مشترکی که همهمان داشتیم؟اوهوم اینبار وضع فرق میکند، تاریخ را اینبار ما مینویسیم. نوشتههای ما از زیر سانسورهای کتابهای تاریخ حکومتی قرار نیست بگذرد. اینبار ما تاریخ را ویکیپدیایی مینویسم. دقیق و از نگاه خودمان، بارها و بارها اسم خیابانها را توی نوشتههامان تکرار میکنیم، سیزده آبان سال هشتاد و هشت، ساعت ده، سر حافظ؛ این بار دیگر ممکن نیست بتوانند به این راحتیها مکانهای یادآوریمان را دستکاری کنند. به این روایتها(1 و 2) نگاه کنید، پر از جزییاتاند از خیابانهای تهران. این نسل بعدی داستان که نوشت، فیلمنامه که نوشت، تاریخ که بخواهد بنویسد، ترسی ندارد از بردن اسم خیابانها. قرار نیست دیسکرت بنویسد. نمیترسد ز نوشتن داستانهایی که اتفاق افتادنشان فقط و فقط توی تهران دههی هشتاد ممکن است. این نسل ممکن است داستانی بنویسد که خانهی قهرمان داستاناش فقط ممکن است توی خیابان ارم شیراز باشد.حافظهی جمعی را اگر با دقت حفظ کردیم دیگر بلایی سرمان نمیآید که سر پدر و مادرهامان آمد. بچهی من از من- همانطور که من از بابا پرسیدم- نخواهد پرسید ئه مگر غیر اسلامیها هم نقشی داشتند توی این جنبش سبز-برای من در انقلاب اسلامی-؟ئه این فیلمهایی که من میبینم که همهشان دارند شعار میدهند، الله اکبر، یا حسین میر حسین، این بیانیهها، این نامههایی که من دیدهام که همهشان با یک آیهی قران شروع میشود و با یک آیهي قران تمام میشود؟ مگر نه اینکه اواخر دههی هشتاد برای اسلام واقعی بود که آدمها میرفتند توی خیابان و تن داده بودند به جنگ تن به تن؟ یعنی میگویی برای اسلام نبود؟من دلم روشن است که کسی از ماها چنین سؤالهایی را نخواهد پرسید و ما از تاریخ این روزهایمان فرار نخواهیم کرد. من دلم روشن است که در این جنگ تن به تن، خیابان به خیابان را دوباره فتح خواهیم کرد و به دقت و بی سرافکندگی میم به میم حافظهی جمعی این روزها را نگه خواهیم داشت. اینبار در مکانهای یادآوری ِغیر قابلِ دستکاری. خیابان , غیر اسلامی , خاطرات , نسل , قهرمان داستان , تايمز: داستان ندا صالحی آقا سلطانی همه دنيا را متاثر کرد، الّا حاکمان ايران را! تايمز: داستان ندا صالحی آقا سلطانی همه دنيا را متاثر کرد، از باراک اوباما تا فرزند شاه مخلوع ايران، از استراليا، تا آمريکا، از روسيه تا دبی، الّا حاکمان ايران را!...حکمان ايران خانواده ندا را از برگزاری مراسم ختم در يک مسجد باز داشتند؛ آنها خانواده ندا را مجبور کردند که فرزندشان را به خا ک بسپارند بدون آنکه اجاره سوگواری داشته باشند! ندا فرزند يک کارمند دولت بود، فرزند دوّم يک خانواده، عاشق موزيک و مسافرت بود، و می خواست راهنمای تور شود. از ماشين پياده شد که هوايی بخورد، و دقايقی بعد آخرين جملاتش اين بود: "من دارم می سوزم". تايمز: داستان ندا صالحی آقا سلطانی همه دنيا را متاثر کرد، الّا حاکمان ايران را! , سه نگاه به داستان کوتاه نام های بزرگ داستان نویسی هنوز از گذشته می آید و نام بسیار برجسته ای در میان عدۀ کثیری که سال های بعد از انقلاب به قصه نویسی روی آورده اند، بسیار نیست. در عوض تعداد زنانی که در این دوره پا به عرصۀ نویسندگی گذاشته اند چشمگیر است. دست کم این است که به غیر از سیمین دانشور که از گذشته نامش به عنوان نویسنده تثبیت شده بود (هرچند رمان های پر تیراژ او جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان در سالهای اخیر منتشر شد)، نام هایی چون منیرو روانی پور، زویا پیرزاد، فریبا وفی، و بسیاری دیگر برسر زبانها افتاده است.گلی ترقی، میهن بهرامی و چند تن دیگر نیز از پیش از انقلاب داستان نویس بوده اند و کتابهایی از آنان منتشر شده بود. داستان کوتاه , ادبیات , زنان , مردان , مادر مرا ببخش که گناهت نبخشیدم! مادر مرا ببخش که گناهت نبخشیدم! پدرم فریاد می زد. مادرم روی فرش افتاده بود و گریه می کرد. پدرم با گفتن رکیک ترین ناسزاها با عصبانیات به او لگد می زد. از ترس گوشه اتاق صورتم را گرفته بودم و اشک می ریختم و از لای انگشتانم به این صحنه دردآور نگاه می کردم. پدرم در را به هم کوبید و از خانه بیرون رفت. مادرم اشک ریزان از جایش بلند شد و به سوی من آمد و گفت: چیزی نیست تمام شد. صورتش کبود بود و موهایش آشفته. از بینی اش خون می آمد. این اولین باری نبود که شاهد چنین صحنه ای بودم. داستان , مادر مرا ببخش که گناهت نبخشیدم , ابوالفضل , اردوخانی , ارزیابی عملکرد! پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد و تقاضای یه مکالمه با تلفن کرد. مسئول داروخانه گفت “این تلفن عمومی نیست ولی می تونی یه تلفن بزنی”. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمههای تلفن برسه و شروع کرد به گرفتن شمارهای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید: “خانم! میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمنها را به من بسپارید؟ ارزیابی , عملکرد , داستان , این یک داستان حقیقی است در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. داستان , آزمایش , داستان سوسمار سلطان و سه بچه خرس یکی بود و یکی نبود. در زمانهایی نه چندان دور یک سوسمارخاکستری در یک دشت پهناور زندگی می کرد. از آنجائیکه این دشت جانوران زیادی نداشت این سوسمار قصه ما برای خودش شخصیت مهمی به حساب میامد و روزی نبود که یک زمزم کولا(؟!) برای خودش باز نکنه!... داستان , سوسمار , سلطان , سه , بچه , خرس , پوستین - داستان کوتاه مرد تمام شب را نگران تب بالای زن بود. گاهی میلرزید و گاهی هذیان میگفت. قبلن و در طول زندگی مشترکشان هم گاهی بیماریهای جزئی به سراغ زن آمده بودند. سردرد، سرگیجه و کسالت. اما آن روز بالاخره و بعد از اینکه اولین باران پاییزی روی برگهای خاکگرفتهی شمعدانی ِ روی تراسشان زد و مرد بیدار شد و دید که زن با لباس خواب رفته است توی تراس، فهمید که بالاخره تب میکند. زن با پاهای برهنه توی لباس خواب حریر نازکی که تن لاغرش را در روشنایی طوسی سحر نشان میداد، ایستاده بود لبهی تراس و به طرز رقتآوری بازوهای لخت لاغرش را از حلقههای لباس به سمت آسمان دراز کرده بود. انگار بخواهد آسمان ابری، دستکم آن تکهاش را که بالای تراس خانهی آنها بود، مثل بچهای که هنوز نداشتند بغل بکند. مرد اول خندهاش گرفت، ولی بعد از دیدن لبهای بنفش لرزان زن و صورت مثل گچش فهمید که چه اتفاقی افتاده است..... پوستین , داستان کوتاه , داستان فارسی , سیما رحیمی , پایگاه ادبی خزه , نامزدهای جایزه ادبی قلم فاکنر ۲۰۱۰ اعلام شدند بنیاد ادبی جایزه قلم ویلیام فاکنر روز سهشنبه نام پنج نامزد دریافت این جایزه در سال ۲۰۱۰ از میان ۳۵۰ رمان و مجموعه داستان منتشر شده در سال ۲۰۰۹ را اعلام کرد. به نوشته وبسایت رسمی این بنیاد، سه رمان خلاء اثر باربارا کینگسالور، دروازه پایین پلکان نوشته لوری مور و بندرگاه ساگ اثر کولسن وایتهد نامزد دریافت این جایزه معتبر ادبی هستند. علاوه بر این، دو مجموعه داستان «رقص جنگ» نوشته شِرمن الِکسی و «پیکنیک بازماندگان قتل عام» به قلم لورین ام. لوپِز نیز از جمله نامزدهای نهایی جایزه قلم فاکنر اعلام شدهاند. هیات داوران این جایزه داستانی ۱۵ هزار دلاری که جزء مهمترین جوایز ادبی آمریکا محسوب میشود این پنج اثر را از میان حدود ۳۵۰ رمان و مجموعه داستان کوتاه انتخاب کرده است. سال گذشته، این جایزه به رمان «نِدِرلَند» نوشته جوزف اونیل تعلق گرفت. جایزه ادبی قلم فاکنر در سال ۱۹۸۰ توسط مری لی سِتِل، نویسنده آمریکایی و برنده جایزه ملی کتاب آمریکا، بنیان گذاشته شد. هدف وی از برپایی این بنیاد تقدیر از ادبیات داستانی «به دور از هر نوع دغدغه تجاری» بود. امروزه این جایزه که هر سال به بهترین اثر منتشر شده آمریکایی تعلق میگیرد یکی از سه جایزه معتبر ملی ادبیات آمریکا به شمار میرود. هیات داوران این جایزه متشکل از سه نفر است که هر ساله توسط مدیران بنیاد قلم فاکنر انتخاب و معرفی میشوند. این گروه هر ساله پس از ارزیابی بیش از سیصد اثر منتشره شده، پنج اثر را به عنوان نامزد دریافت جایزه معرفی میکند. جایزه ۱۵ هزار دلاری قلم فاکنر از صندوقی اهدا میشود که زمانی ویلیام فاکنر، نویسنده آثار مشهوری چون آبشالوم، آبشالوم! و خشم و هیاهو، به منظور «حمایت و تشویق نویسندگان ادبیات داستانی» آن را پایهگذاری کرد و بخشی از جایزه نقدی نوبل خود را به آن اختصاص داد. در حالی که برنده اصلی این جایزه به نویسندگان معروفی چون جان آپدایک و فیلیپ راث خواهد پیوست که پیشتر این جایزه را از آن خود کردهاند، چهار فینالیست دیگر جایزه قلم فاکنر نیز هر یک پنج هزار دلار دریافت خواهند کرد. برنده نهایی سیامین جایزه قلم ویلیام فاکنر، روز ۲۳ مارس، سوم فروردینماه ۱۳۸۹، اعلام خواهد شد. ادبیات داستانی , ادبیات , رمان , جایزه ادبی , فاکنر , قلم فاکنر , خلاء , باربارا کینگسالور , دروازه پایین پلکان , لوری مور , بندرگاه ساگ , کولسن وایتهد , داستان زندگی یک پسر بچه معمولی بدون شرح... زندگی , داستان , «ای زنهای فراموش شده؛ روش من را بکار ببرید» - ماجراهای عاشقانه «فانتامینا» (بخش نخست) نزدیک به ۳۰۰ سال پیش، الیزا هیوود در دنیای ادبی کاملا مردانه انگلیس، به شیوهی داستانهای عاشقانه (رومانس) شخصیت زن جسوری را خلق میکند به نام فانتامینا. ماجراهای غیرمترقبهای که فانتامینا خود را درگیر آن میکند در عصر خود شکننده تابوهایی بود که متاسفانه هنوز فرهنگ جهان معاصر اجازه شکستن دوباره آن را نمیتواند به زنان بدهد. فانتامینا، قهرمان داستان عاشقانه خانم هیوود، سه بار شکل ظاهریاش را تغییر میدهد و در قالب سه زن مختلف نقش بازی میکند تا بتواند قادر باشد معشوقه دلخواهش را برای خود حفظ کند. فانتامینا دختر یک نجیب زاده شهرستانی متمولی است که مدتیست در خانهی یک خانم مسن از اقوام خویش در شهری بزرگ زندگی میکند. موقعیت مساعد مالی به او اجازه میدهد که در محافل و مراکزی که اشراف شهر، اوفات فراغت خود را سپری میکنند حضور داشته باشد. فانتامینای موقر، شبی در تاتر مرکزی شهر متوجه خانمهای شاد و جذابی میشود که با لوندی تمام توجه اکثر مردان سالن را به خود جلب کردهاند. مرد جوانی که فانتامینا یک بار در محفلی جدی با او گفتوگوی کوتاهی کرده بود و از آن پس نظرش به سمت او جلب شده بود نیز در بین علاقهمندان زنان درون تاتر مرکزی شهر قرار دارد. فانتامینا تصمیم میگیرد که در اولین فرصت به هیبت خانمهای کذایی در بیاید تا بتواند از این راه جوان مورد علاقهاش را به خود جلب کند. الیزا هیوود , فانتامینا , داستانهای عاشقانه , داستان ستاره دادن به دانشجویان ادامه دارد: اصرار دانشجویان انکار وزارت علوم روز آنلاین ، آرش معتمد/ دوشنبه، ۲۷ مهر، ۱۳۸۸ همزمان با انتشار اخباری در زمینه پیگیری درخواست دانشجویان ستاره دار در مجلس، سرپرست دانشگاه قزوین ادعا کرد دانشجویانی که به کمیته انضباطی فراخوانده شده اند تخلف اخلاقی و نه سیاسی داشته اند. این در حالی است که 4 دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف به جرم اعتراض به حضور کامران دانشجو در آن دانشگاه از تحصیل محروم شده اند.دو روز پس از ارسال نامه دانشجویان ستاره دار به رئیس مجلس اسلامی، روز یکشنبه امیر طاهر خوانی عضو کمیسیون آموزش مجلس هشتم، با اشاره به اصرار دانشجویان بر ستاره دار شدن توسط وزارت علوم دولت احمدی نژاد و انکار مسئولان دولتی، از در دستور کار قرار گرفتن این موضوع در جلسه این هفته کمیسیون مذکر خبر داد این عضو کمیسیون آموزش مجلس با اشاره به مکاتبات هر روزه دانشجویان با نمایندگان مجلس در اعتراض به محروم شدن آنان از تحصیل تصریح کرد : اگر واقعا این موضوع صحت داشته باشد، اظهارات مسئولین وزارت علوم و سازمان سنجش هیچ گونه توجیهی ندارد.به گزارش فرارو، نماینده تاکستان با تاکید بر اینکه آقایان ـ مسئولین وزارت علوم- در گفتگو با نمایندگان مجلس با قاطعیت وجود دانشجویان ستاره دار را رد کرده اند، خاطرنشان کرد اگر این خلاف موضوع اثبات شود؛ کامران دانشجو با استیضاح نمایندگان روبرو خواهد شد: ما نمی توانیم هیچ فردی را به هر دلیلی از تحصیل محروم نماییم، اگر مجلس تشخیص دهد که وزیر در این راستا کم کاری نشان داده است حتما بحث سوال و استیضاح را در دستور کار قرار خواهد داد ستاره دار کردن؛ آپارتاید دانشجویان ستاره دار در ادامه تلاش هایشان برای بازگشت به تحصیل روز جمعه با ارسال نامه ای به علی لاریجانی نسبت به اعمال تبعیض آموزشی و جنایات آپارتاید توسط مجموعه دولت و وزارتخانه علوم و دانشگاه آزاد هشداد داده و از وی خواسته بودند در این روند دخالت کند.دانشجویان محروم از تحصیل در این نامه با اشاره به اصول سوم و بیست و سوم قانون اساسی که تفتیش عقاید را ممنوع و می گوید هیچ كس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد نوشته اند تنها جرمی که باعث شده است آنان از ادامه تحصیل در ایران محروم شوند انتقاد از دولت یا فعالیت در تشكل های شناسنامه دار دانشجویی بوده است.ستاره دار ها همچنین با تاکید بر اینکه رفتار خلاف قانون سازمان سنجش، وزارتخانه علوم و دانشگاه آزاد، نه تنها تبعیض و آپارتاید آموزشی محسوب میگردد، که به نوعی خیانت در امانت و تقلب نیز میباشد از علی لاریجانی خواسته اند در راستای قسم نمایندگان مجلس برای دفاع از حقوق ملت، امکان ادامه تحصیل آنها و همه دانشجویان ستاره دار و محروم از حق تحصیل در سالهای اخیر را مهیا کند دانشجویان قزوین محروم از خوا داستان ستاره دادن به دانشجویان ادامه دارد: اصرار دانشجویان انکار وزارت علوم , منیرو روانیپور، داستاننویس مشهور و محبوب معاصر با ارسال پیامی سرگشاده به اکبر گنجی به جمع اعتصابگران در نیویورک پیوست منیرو روانیپور، داستاننویس مشهور منیرو روانیپور، داستاننویس مشهور , اسماعیل فصیح نويسندهي پيشكسوت درگذشت اسماعیل فصیح، نویسنده، عصر روز گذشته در سن 75 سالگی در بیمارستان شركت نفت تهران درگذشت اسماعیل فصیح , داستان , هنر وادبیات , نصرت درویشی , |


سال نو , آزادی ۳۵۰ نفر , زندان اوین ,