تبلیغات در دنباله
جستجو
آخرین نظرسنجی
انجام شد
بهترین لینک‌های روز
پربحث‌ترین لینک‌های روز
انجام شد
برچسب ها : زیتون ( نتایج : 29 لینک )
تزریق شادی به مردم و جلوگیری از خودکشی هموطنان عزیزمون توسط مصاحبه‌های پی‌درپی بعضی از حامیان دولت!
1- به نظر من یکی از بهترین راه‌های تزریق شادی به مردم و جلوگیری از خودکشی هموطنان عزیزمون از سر فقر و استیصال، مصاحبه‌هایی پی‌درپی با بعضی از حامیان دولت و هیئت مؤتلفه‌هایی چون آق‌اسدالله بادامچیانه. به جان شما اثرش از صد تا خوندن کتاب طنز و دیدن سیرک بیشتره. من که امشب کلی انبساط خاطر پیدا کردم با خوندن مصاحبه‌ش با روزنامه اعتماد، و هر چی خستگی خونه‌تکونی در بدنم مونده بود به یک آن ناپدید شد. راستش سی‌با هر روز چند تا روزنامه می‌خره و شب بیات‌شده و به صورت فله‌ای و درهم تحویل من‌ می‌ده( چند بار اعتراض کردم و گفتم خرید روزنامه با من. اما اعتراف می‌کنم که وقتی نوبت من بود خوب عمل نکردم و هر بارش یکی از روزنامه‌های مورد علاقه‌مونو گیر نیاوردم) منم گاهی بدون توجه به اینکه این که دارم می‌خونم چه روزنامه‌ایه هی ورق می‌زنم. البته از صفحه‌بندی می‌شه فهمید... اما امشب وقتی به صفحه‌ی مربوط به این مصاحبه رسیدم ، هنوز چند خط پیش نرفته بودم که پیش خودم داد زدم: آخ جون گل‌آقا، بازم چاپ شده. و هنوز خط سیر نگاهم به لوگوی روزنامه نرسیده بود و داشتم می‌گفتم اما چرا سیاه و سفید؟ که لوگوی اعتماد رو دیدم فهمیدم طنز نیست بلکه کلا" هنر آقای بادامچیان طنز گوییه... ایشون بعد از اینکه خودسوزی‌های اخیر تهران رو بازی سیاسی اصلاح‌طلب‌ها خونده، وقتی خبرنگار از فقیرتر شدن مردم با نفت 140 دلار ازش پرسیده گفته: - مردم حاضر نیستند یک مرغ در خانه‌شان نگه‌داری کنند چون بو می‌دهد، مبادا تخم مرغشان این‌طوری(!) تأمین کنند. از سه میلیون خانه‌ای که در تهران داریم چند نفرشان پرنده دارند؟ چند نفر در گلدان‌هایشان ریحان می‌کارند تا نان و پنیرشان را به ریحان بخورند. (حالا خوب شد نگفت نون و بوقلمون با ریحون. گر چه قیمت پنیر این‌روز‌ها با بوقلمون برابری می‌کنه و قیمت هر دو شون کیلویی چهار هزار تومنه) من در همینجا از حماقت اسدالله میرزا کمال تشکر را دارم و ازشون خواهش می‌کنم وقت مصاحبه‌هاشونو بیشتر کنن. لینک مصاحبه بادامچیان... متاسفانه لینک اعتماد رو پیدا نکردم. 2- این اصلاح‌طلب‌ها چرا به محمد خاتمی می‌گن خاتمی اما خیلی اصرار دارن به میرحسین موسوی ، میرحسین خالی می‌گن. شاید چون جوون‌پسندتره و امکان رأی آوردن بیشتری داره. یه‌جورایی احساس می‌کنم این دوتا می‌خوان عین اوباما و کلینتون اول هر دو بیان جلو بعدا کلینتون به نفع اوباما ببخشید خاتمی به نفع میر‌حسین بره کنار و همه هیجان‌زده بشن و... 3- در صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها نوشتن که در اثر تصادف یک پراید با یک الاغ در جاده‌ی یاسوج شیراز دو نفر کشته و دو نفر مصدوم شدن. البته این خبر وحشتناکیه... اما چرا هیچ‌ روزنامه‌ای از سرنوشت الاغ بدبخت چیزی ننوشته. 4- امروز یه ساعت وسط روز اومدم خونه ناهار بخورم برم بیرون. تا تلویزیونو روشن کردم(فکر کنم کانال یک بود) دیدم توی یکی از این سریال‌ها مثلا مراسم خواستگاریه و دختر و پسرو فرستادن تو اتاق تا حرفاشونو با هم بزنن.
  زیتون , شادی , خودکشی , بادامچیان ,

خواهر زینب و مرد متاهل
شوهر یکی از دوستام به چشم برادری:) خیلی خوش‌تیپه. اصلا خیلی خوشگله. اجزای صورتش عین دختراست. یه روز ماشین گشت که توش هم خواهر زینب بوده و هم برادر می‌گیرنش. جرمش هم اصلا معلوم نمی‌شه چیه. نه موش سیخ‌سیخی بوده و نه لباس غیرمعمولی. کارمند یه شرکته و اصلا نمی‌تونه غیر معمول بره. می‌برنش یه تعهد الکی ازش می‌گیرن. توی راه متوجه می‌شه یکی از خواهران زینب هی چادرشو باد می‌ده و بهش لبخند می‌زنه. به روش نمیاره...
  زینب , متاهل , زیتون ,

شما برای راهپیمایی روز 13 آبان چه فکری کرده اید؟
چه خوشمون بیاد و چه خوشمون نیاد تا آخر امسال بیشتر از دوبار نمی تونیم بریزیم تو خیابونا و به حکومت و شرایط سخت غیر انسانی که برامون درست کرده اعتراض کنیم. یکی 13 آبان و دیگری 22 بهمن. این حقیقته که رژیم هیچگونه تجمع و تظاهرات دیگه ای رو برنمیتابه و با اون به شدت برخورد می کنه. اما در این دو روز (13 آبان و 22 بهمن) چون خود حکومت اعلام راهپیمایی می کنه می تونیم به بهانه ای بریم تو خیابونا قاطی حزبل ها بشیم و بعد با هم جمعیت عظیم میلیونی رو تشکیل بدیم و اعتراض کنیم به سی سال دیکتاتوری و سی سال دزدی و دروغ و ثروت اندوزی و چپاول مال مردم. به سی سال تحقیر و خوار کردن مردمی آزاده و بزرگ کردن معدودی کوتوله ی مفلوک( از نظر قد عرض نمی کنم) بی سواد دزد و سی سال گرفتن آزادی و... ما دیگه کی می تونیم اعتراض کنیم به تقلب آشکار در انتخابات اخیر؟ و به کشتار و شکنجه و تجاوز مردم معترض؟ به کشتن نداها و سهراب ها... این فرصت ها رو نباید از دست بدیم. حواسمون باشه, اگه 13 آبان رو از دست بدیم می ررررررررررره تا 22 بهمن... یعنی بیشتر از سه ماه دیگه! حکومت بالکل خودشو زده به خواب و صداهای ما رو نشنیده می گیره. باید درست و حسابی بیدارش کنیم. ولی آیا کافیه که مثل راهپیمایی ها ی دیگه بریم شعاری( اونم شعارهای تکراری قدیمی) بدیم و برگردیم؟ بهتر نیست با هم برای اون روز برنامه ریزی کنیم. 18 روز وقت کمی نیست. من اینا به ذهنم می رسه. لطفا شما هم راهکارهای خودتونو به اون اضافه کنید تا به کمک هم یه 13 آبان تاریخی داشته باشیم. 1- می تونیم علائمی بسازیم و با خودمون ببریم. نمادهای مقوایی مثل کبوتر آزادی که با کشیدن نخ بالهاش تکون می خوره.(شعار مورد نظرمونو می تونیم روی بدنه و بالهاش بنویسیم.) 2- می تونیم پوسترهای مورد نظرمونو طراحی و چاپ کنیم و به تعدادی که در جاسازی لباسامون یا کیفمون جا می شه با خودمون ببریم و بین جمعیت پخش کنیم. 3- هر کس می تونه عکس شخص سیاسی یی رو که بهش معتقده به تعداد زیاد چاپ کنه. 4- از کاریکاتوریست های عزیز مثل نیک اهنگ کوثر بخواهیم برای اون روزمون کاریکاتور بکشه و اجازه بده تا چاپ و بزرگش کنیم و روی دست بگیریم. 5- از الان شعارهای جدید و کوبنده و جالب برای اون روز بسازیم. شاعران طنز سرا مثل هادی خرسندی و... برامون شعرهای کوتاه قافیه دار بگن تا همه حفظ کنیم و اون روز بخونیم . 6- مثل روزهای انتخابات هر چه می تونیم روبان سبز تهیه کنیم و باهاش مچ بند و پیشونی بند درست کنیم و بین جمعیت پخش کنیم. 7- ما هم مسیر راهپیمایی اعلام کنیم یا مثل روز قدس از مسیرهای خود حکومت استفاده کنیم. 8- از همه خواهش می کنم در این بحث شرکت کنن.(فقط خواهشا راهکارهای خشونت آمیز ندید) 9- احتیاط های امنیتی هم فراموش نشه. اگه تعدادمون اون روز میلیونی باشه هیچکارمون نمی تونن بکنن. اینطور که شنیدم خیلی از مامورهایی که با باتوم به جمعیت حمله کردن از کارشون پشیمونن و هیچ بعید نیست مثل روزهای انقلاب خیلی هاشون از کتک زدن مردم شونه خالی کنن..
  راهپیمایی , روز 13 آبان , زیتون , ایران ,

اخبار چهارشنبه سوزی اهواز
در حالی که در کیانپارس و زیتون کارمندی در اهواز بشدت امنیتی است اما مراسم چهارشنبه سوری آغاز شده و صدای ترقه ها بلند شده است. در زیتون کارمندی دود غلیظی در یکی از خیابانها بلند شده است. همچنین بدلیل اینک نیروهای نظامی و امنیتی تدابیری در منطقه گلستان و بارستان اهواز نیندیشده اند نوجوانان و جوانان اهوازی از مناطق مختلف شهر در حال مراجعه به خیابان اصلی گلستان که به بیمارستان گلستان منتهی می شود هستند. بسیاری از نوجوانان و جوانان اهوازی از کمپلو، امانیه،کیانپارس و کوروش در حال مراجعه به گلستان و تجمع و آتش بازی در آنجا هستند.همچنین عده ای از جوانان شهرک نفت و نیوساید هم در حال مراجعه به کیانپارس، زیتون کارمندی و گلستان هستند.
  چهارشنبه , اهواز , زیتون ,

آخونده چشم‌قشنگه !! (وبلاگ زیتون)
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند ـــــــــــــــــ نه هر که آینه سازد سکندری داند
  آخوند چشم‌قشنگ , حامی یتیمان , انتخابات , فال حافظ , زیتون ,

سال 88 بر همگی مبارک!
همسایه طبقه پایینی صد بار زنگ زده برم مبل و فرش جدیدی که خریده ببینم سلیقه‌ش خوبه یا نه. آخه بگو من باید بپسندم یا خودتون. یا مثلا اگه بگم خوب نیست تو می‌ری عوضش کنی؟ بعد که دیدم می‌گم مبارکه. اصرار که باید مانتو روسریتو دربیاری یه چایی بخوری. می‌گم چشم. داریم چایی می خوریم شوهرش میاد خونه. زنه می‌دوه اول روسری منو از رو جارختی برمی‌داره می‌گه سرت کن. می‌گم من حجابی نیستم! می‌گه ولی ما هستیم! از تعجب خشکم می‌زنه. از این تیپایی‌ین که صبح تا شب دارن اینا رو نفرین می‌کنن که دیکتاتورن و الن و بلن. منم خیلی ساده بودم . بلوز آستین بلند و یقه بسته و بدون آرایش... موقع خداحافظی می‌گه چقدر روسری بهت میاد
  سال نو , زیتون ,

با رنگ سبز پرچممون هر غلطی می خواهید بکنید، اما تورو خدا جوونای ما رو نکشید!
حالم بده از شنیدن خبر اعدام محمدرضا علی زمانی و آرش رحمانی پور... نمی دونم چی بگم ...نمی تونم باور کنم... کشتن دو جوون به همین راحتی... این حکومت حالیش نیست که هر لحظه داره بیشتر گند می زنه به خودش؟ این لکه های ننگ هیچوقت از چهره ش پاک نمی شه! رنگ سبز پرچممون رو آبی کنید, بنفش کنید, اما توروخدا جوونهای مارو نکشید!
  اعدام , محمد رضا علی زمانی , آرش رحمانی پور , پرچم , سبز , آبی , کشتن , لکه ننگ , زیتون ,

از مرده‌هایمان هم می‌ترسند.../ زیتون
... دور تا دور قطعه‌ای که شاملو دفن بود که شامل قبر مختاری و پوینده و گلشیری هم می‌شد، پلیس ایستاده بود و به کسی اجازه‌ی داخل شدن نمی‌دادند. جو قبرستان حسابی پلیسی بود. از همان اول اخطار دادند که برگردید. به شوخی به یکیشان گفتم آمده‌ام سرقبر پدر بزرگم. گفت امروز نمی‌شود. برگردید. گفتم امروز جمعه‌‌ست و مرده‌ها منتظر فاتحه هستند. گفت بروید از خانه فاتحه بخوانید. گفتم شما هم برای مرده‌های خود از خانه فاتحه(از راه دور) می‌خوانید؟ عصبانی شد. رئیسشان آمد جریان را پرسید. گفتم. گفت پدر بزرگت در کدام قطعه دفن شده؟ گفتم نزدیک شاملو. گفت اسمش چیست. الکی اسمی پراندم. مرا به سربازان نشان داد و گفت این تنها برود برای پدر بزرگش فاتحه بخواند برگردد. من تنها در قطعه‌ی شاملو مابین آن همه سرباز دور تا دور دنبال عکس مرد مسن و خوش‌تیپی می‌گشتم که بگویم این پدر بزرگم است. به ده متری قبر شاملو که رسیدم سربازهای آن طرف هوار کشیدند: به اینجا نزدیک نشو. خلاصه سنگی انتخاب کردم و انگشتم را چسباندم و به مردم آواره پوستر یا گل‌ به دست که آنها هم به بهانه‌های مختلف روی سنگ قبرهایی در قطعه‌ی بغلی نشسته و زیر چشمی قبر شاملو را برانداز می‌کردند نگاه می‌کردم. سربازی گفت: خواندی؟ حالا برو! ...
  زیتون سالگرد شاملو ,

ننه بزرگ ما هم "نَوَدی" شد... !!!
پریروز، دوشنبه ساعت 5 بعد از ظهر ننه‌بزرگ ما(یکی از همسایه‌های قدیمی که بهش می‌گم مامان‌بزرگ. هشتاد و خورده‌ای سالشه)بعد از نود و بوقی زنگ زده که زیتون جون عزیزم، کجایی که دلم یه عالمه برات تنگ شده. خیلی وقته ندیدمت . هر جا و مشغول هر کار که هستی ول کن و فوری بیا دنبالم. منم تازه رسیده بودم خونه و هزار تا کار دارم و خونه هم کلی ریخت و پاش. هر چی من و من کردم و گفتم الان بیرونم و تا آخر شب نمی‌رم خونه. ایشالله فردا... گفت: بی‌خود! همین امروز، تا تاریک نشده بیا تا نمازمو خونه‌تون بخونم. پریدم رفتم اول یه مرغ از فریزر درآوردم تا یخش وا بره، چند پیمونه‌هم برنج خیس کردم و بعد تندتند سالن پذیرایی رو جمع و جور کردم(دیشبش که ماشین لباسشویی زده بودم حوصله نداشتم تو سرما برم تو بالکن، همه رو رو رادیاتورهای شوفاژ و مبل‌ها پهن کرده بودم تا خشک شن) حاضر شدم رفتم دنبالش. کلی گل گفتیم و گل شنفتیم. خیلی خوش‌صبحت و مهربونه. شام که حاضر شد سی‌با هم رسید و مامان بزرگ رفت چادر گل‌گلی‌شو سر کرد. بعد از شام اونا نشستن به چای و میوه خوردن و گپ سیاسی و منم رفتم به بقیه کارام برسم. از ساعت نه و نیم شب به بعد این مامان‌بزرگ با نگرانی هر چند دقیقه یک‌بار تلویزیون و ساعت دیواری رو نگاه می‌کرد. حرفی از رفتن هم نمی‌آورد. فهمیدم حتما شب می‌خواد بمونه. گفتم نکنه با بچه‌هاش قهر کرده. آخرش طاقت نیاوردم گفتم: مامان بزرگ چیزی شده؟‌ اگه خوابتون میاد می‌خواهید برم جاتونو بندازم؟ گفت نه ننه! اون برنامه‌هه کی شروع می‌شه؟ فکر کردم سریال بخصوصی رو می‌بینه. گفتم والله من برنامه‌های تلویزونو حفظ نیستم. و کانال‌ها رو چرخوندم تا ببینم منظورش کدوم فیلمه. گفت فکر کنم حالا مونده و شروع کرد از سی‌با در مورد اخبار مهم روزنامه‌ها پرسیدن و گاه‌گاهی ناله و نفرینی هم می‌کرد. منم ساعت نه تلویزیونو گذاشتم رو کانال دو. ساعت ده گذاشتم رو کانال یک که سریال داشت . اما به هیچکدوم التفاتی نکرد. یک‌باره گفت آقا سی‌با دیدی این پدر سوخته‌ها با این ... چیه اسمش؟.. فردوسی؟ چیکار می‌کنن؟ من اولش فکر کردم فردوسی شاعرو می‌گه. گفتم اینا اگه ولشون می‌کردی دیوان اشعار همه شاعرا رو از بین می‌بردن. نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت تو نمی‌دونی زیتون جان، و. دوباره روشو به سی‌با کرد و گفت کی شروع می‌شه برنامه‌ش ؟ سی‌با شستش خبردار شد منظورش فردوسی‌پوره. آخه خودشم طرفدار پرو پا قرص این برنامه‌ست.
  نود , فردوسی پور , تلویزیون , فوتبال , زیتون , انقلاب ,

شب بود (زیتون)
خواستم با عصبانیت بگم زنیکه‌ی احمق! از دهنم به مهربونی دراومد: خواهر! این که لباسش هیچ عیبی نداره! خواهر زینب دختر پالتو کوتاه رو هل می‌داد توی ماشین و دختر انگار که یخ زده بود. با التماس به دهن من خیره شد. گفتم: خانوم جون! الان ساعت نُه ِ شبه بذار اینا برن خونه‌شون. الان خانواده‌شون نگرانشون می‌شن. لباسشون که پوشیده‌ست! جاییشون که معلوم نیست! شلوارشم هم که گشاده. زینب با عصبانیت پالتوی دختر رو با دست کشید و داد زد: تو اینو می‌گی خوبه!!! دوباره دختر رو هل داد تو: به تو می‌گم برو تو، نذار دستم روت بلند شه. گفتم ای وای چی می‌‌گی خانوم؟ عین برگ گلن! زینب عصبانی‌تر شد: تو رو سننه! به تو چه اصلا؟ دخترا با نگاه التماس‌آلودی نگاهم می‌کردن. هر چه با زینب حرف زدم فایده‌ای نداشت. گفت: باید ببرم آدمشون کنم. گفتم: خانوم جون،‌ اینا آدمن! خواستم بگم عین بچه‌هاتن اینا، ‌گفتم بذار یه کم احساس جوونی کنه بلکه دلش به رحم بیاد. - فکر کن اینا خواهر کوچکتن. ببین چقدر معصومن! - من می‌کشتمشون اگه خواهرای جلفی مثل اینا داشتم! تازه تو خودت هم که کلی مسئله داری. کلاه شال سرته! پالتوت چرا دکمه‌هاش تا پایین نیست؟ - خانم عزیز اگه پالتو تا پایین دکمه داشت چه‌جوری از روی جوی آب بپرم؟ - بسه دیگه! برام بلبل‌زبونی نکن عوضی! زنیکه به من گفت عوضی! می‌دونستم جا ندارن که منو ببرن. طعمه‌شونو انتخاب کرده بودن! مرد حدود شصت‌ ساله‌ و سفید مویی به جمعمون اضافه شد. به پشتیبانی داد زد: " خانوم مگه اینا چشونه؟ بذار برن. من ضمانتشون رو می‌کنم! " فاطی‌کماندو دوست زینب اومد جلو و دهنشو عین .... باز کرد. آقا شلوغش نکن! تو کی هستی که بخوای ضمانت اینا رو بکنی؟! برو اونور بذار باد بیار! وگرنه خودت رو هم می‌بریم.
  شب , فاطی‌کماندو , خواهر زینب , پالتو کوتاه , زیتون ,

ما هستیم! ماهستیم! ماهستیم! ما چی هستیم آقای همایون؟
امروز غروب، ساعت شش‌ونیم دوشنبه 25 آذر 87 ، با دوستم از مغازه‌ی چینی فروش سر خیابان پنجم گوهردشت به سمت مغازه‌ی چینی‌فروش سر خیابان هفتم می‌رفتیم که ناگهان جمعیت زیادی در پارکِ سرِ خیابان ششم غربی گوهردشت دیدیم که در صف‌های منظم به سمت خیابان ایستاده‌اند. زنان و مردان خوش‌لباس و شیک‌و پیکی که هر چه با دوستم فکر کردیم نتوانستیم حدس بزنیم که چه موضوع مهمی این جمعیت در این موقع شب و در این سرما - که هر چه آب روی زمین بود یخ بسته بود- گرد آورده. آن موقع فکر کنم حدود صد نفر بودند. درست مقارن وقتی که من و دوستم از جلویشان می‌گذشتیم، جوری که انگار از جلویشان سان می‌بینیم ، یک‌باره همه با هم شروع به شعار دادن کردند: - ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم!... با اینکه حسابی از سر و صدایشان جا خورده بودیم، اما من خودم را از تک و تا نینداختم و با مشت‌های گره‌کرده در جوابشان به شوخی گفتم: ما هم هستیم! و رفتیم سراغ کارمان. صدا همچنان می‌آمد، در خیابان‌های گوهردشت صدا به شدت می‌پیچید. یک‌عده به سمت صدا می‌دویدند و به جمعیت ملحق می‌شدند. دوستم پرسید: تو که بیشتر در اینترنت می‌روی می‌دانی این‌ها از چه گروهی هستند و این "ما هستیم" که می‌گویند یعنی چه؟ گفتم نه والله. این جمله را چندبار شنیده بودم . چند بار هم ای‌میل‌هایی با این تیتر به دستم رسیده اما متاسفانه هیچ‌وقت بازشان نکردم. و الکی حدس زدم فکر کنم این‌ها از گروه‌های "موفقیت" یا "بنیان" یا مثلا یکی ان‌جی‌های "تقویت فکر" باشند. و بی‌خودی با هم تفسیر می‌کردیم این‌طوری روحیه‌ جمعی‌شان را بالا می‌برند و لابد عضو باشگاه خنده هم هستند و شاید بعدش دسته جمعی بخندند. صدایشان قوی تر از پیش داخل فروشگاه سر هفتم هم می‌آمد: - ما هستیم! ما هستیم! ما هستیم! گفتم ببین تعدادشان چقدر زیاد شده است. زودتر خریدمان را کنیم برگردیم آنجا ببینیم چه خبر است. شاید ما هم رفتیم عضوشان شدیم. یک‌ربع بعد به سمت پارک خیابان ششم گوهردشت راه افتادیم. صداها حالت آهنگین پیدا کرده بود. اما چشمتان روز بد نبیند، قطار ماشین‌های پلیس بود که درست پیش پای ما رسیدند. آن‌قدر تعداد ماشین‌های نیروی انتظامی زیاد بود که راه‌بندان درست کرده بودند. به محض پیاده شدن هم باتوم‌هایشان را درآوردند و یورش بردند به سمت جمعیت. یواشکی سرم را نزدیک گوش دوستم بردم: - فکر کنم از گروه‌های مشارکتی تحکیم وحدتی اصلاح‌طلبی چیزی باشند. آخر متاسفانه من مدت‌هاست به کانال‌های مخالف ماهواره‌ای لوس‌آنجلسی نگاه نمی‌کنم. دوستم ترسیده بود و ‌گفت برویم. گفتم من تا ته‌وتوی قضیه را در نیاورم نمی‌آیم. چیزی که برایم جالب بود هیج‌کس از جایش جم نمی‌خورد. کسی فرار نمی‌کرد. بعضی‌ها را به زور هل می‌دادند به سمت ماشین‌ها. هر ماشین پلیسی که پر می‌شد به راه می‌افتاد و می‌رفت. یک عده گریه می‌کردند و صدای "ماهستیم" از گوشه کنار به گوش می‌رسید. مردی با پالتوی طوسی گران‌قیمت که کلاه فرانسوی سرش بود و سبیل‌های جوگندمی‌اش را به سمت بالا تاب داده بود به پلیس بامتانت می‌گفت: چرا هل می‌دهی؟ خودم سوار می‌شوم. کاری نکردم که از شما بترسم. و خیلی جنتلمنانه رفت سوار شد
  زیتون , اعتراض , کرج , تجمع , همایون ,

نه هرکه نامزد انتخابات شد دلبری داند
- آقا، کجا رو باید انگشت بزنم؟ ما: هرهر هر، کر کر کر... - پدر جان جمعه روز رأی گیریه نه الان! تازه این ستاد تبلیغاتیه یکی از کاندیداهاست نه ستاد رأی گیری. پیرمرد دمغ شناسنامه‌شو گذاشت تو جیبش و رفت کیسه‌های آجیلشو برداشت و رفت! اصلاح طلبای کرجی شکر خدا همه رد صلاحیت شدن. اومدن گشتن و گشتن و کسی رو هم موضعشون پیدا نکردن. نادر ایزدبین که دیده ممکنه فقط مادرخواهر خودش بهش رأی بدن از فرصت استفاده کرده و گفته بیایین از من حمایت کنید من هم بعدا مشارکتی می‌شم:) چه انتخابات مسخره‌ای:) دم شیرین عبادی گرم که گفته وقتی روزنامه‌های اصلاح طلب مثل اعتماد ملی و اعتماد و ... وهمشهری جرأت نکردن آگهی پولی مارو برای تبریک برنده شدن جایزه‌ی اولاف پالمه پروین اردلان چاپ کنن چه‌طوری انتظار دارن بیاییم بهشون رأی بدیم؟
  انتخابات , مردم , اصلاح طلبان , زیتون , شیرین عبادی , جایزه اولاف پالمه , پروین اردلان ,

روغن زیتون را به جای مسکن های زیان آور امتحان کنید!
اگر به سرد درد مبتلا هسیتد از داروهایی مانند آسپرین و یا بروفن استفاده نکنید چرا که این نوع دارو ها اثر بسیار بدی بر روی بخش مخاطی سلول های معده دارند. یافته ها نشان میدهد روغن زیتون حاوی ترکیباتی است که کاهش دهنده درد است این ترکیب اولئومانتال است که راه متابولیکی درد را مسدود میکند.
  روغن زیتون , مسکن های , زیان آور , امتحان ,

من مادرم، من خواهرم، من همسری صادقم من یک زنم!
شعر زیبایی از مرضیه احمدی اسکویی که به مناسبت هشت مارس روز جهانی زیتون در وبلاگش گذاشته: من مادرم من خواهرم من همسری صادقم من یک زنم... زنی از دهکوره‌های مرده‌ی جنوب زنی که از آغاز با پای برهنه دویده‌ست سرتاسر خاک تف کرده‌ی دشت‌ها را من از روستاهای کوچک شمالم زنی که از آغاز در شالیزار و مزارع چای تا نهایت توان گام زده است من از ویرانه‌های دور شرقم به علاوه عکس سه زن زحمتکش شمالی
  زن , روز جهانی زن , هشت مارس , زیتون ,

احمدي‌نژاد جان، ع‍‍رض و آبروي خويش مي‌بري و از اون ور هم زحمت ما مي‌داري!
1- من واقعا نمي‌دونم احمدي‌نژاد با چه رويي دوباره مي‌خواد دوباره كانديداي رياست جمهوري بشه! خيلي خجالت آوره آدم 4 سال به تمام معني يه كار زشتي بكنه تو كل اين مملكت، بعدا بياد با يه گوني سيب‌زميني يا چند كيلو پرتقال يا بدتر -از اون، تراول چك صدهزار تومني و از اون زشت‌تر خبر استان شدن يه شهر، مثلا شهر دوسه مليوني كرج اونم بدون تصويب مجلس- و كثيف‌تر از اون، وعده‌ي نفري هفتاد هزار تومان يارانه، بخواد دوباره راي جمع كنه. يعني اشكال از اوني كه تو ستادش كار مي‌كنه و يا اوني كه قراره رإي بهش بده هم هست ها... خوب عزيز من، تو برو تو صف سيب‌زميني‌تو بگير پرتقالتو بگير، تراولتو بگير، احتياج داري عيب نداره، اما بعد به كسي كه وضع مزاجيش يه كم بهتره و فكر مي‌‌كني كمتر امكان خرابكاريش رو سر اين ملت هست راي بده. آدم به كلاغ پست قبليم راي بده والا شرف داره. 2- سي‌با تصميم گرفته به موسوي رإي بده. گفتم يه خسن‌آقايي تو وبلاگستان داريم كه خيلي نازنينه اما اگه بفهمه تو مي‌خواي راي بدي كله‌تو مي‌كنه. دلايلتو مكتوب بده بهش نشون بدم بلكه اونم رضايت داد. گفت باشه حتما. بگو منتظر باشه. 3- اين بچه‌هاي مشاركت كرج چقدر شل و ولن بابا. هنوز گرد و خاك دفترشون رو نگرفتن و بازش نكردن براي تبليغ موسوي. در آمريكا از همون سالي كه رئيس‌جمهور انتخاب مي‌شه شروع مي‌كنن به برنامه‌ريزي براي كانديداهاي دور بعدي، اونوقت ماها 45 روز مونده به انتخابات هنوز درست حسابي شروع نكرديم. 4- موسوي هم احتمالا آخراي ارديبهشت مياد كرج سخنراني. بايد برم و عيار خرده‌شيشه‌هاش و تعداد خط‌هاش رو(كه آيا هفت تاست يا كمتر يا بيشتر) دربيارم و بهتون بگم. اگه رايحه‌ي احمدي‌نژاد با سيب‌زميني‌هاش و نويد استان شدن تو كرج پيچيد و بويي از موسوي نيومد نگيد چرا بهمون اخطار ندادي! 5- يكي از نقاط قوت ميرحسين موسوي، داشتن همسري مثل زهرا رهنورده. الان جامعه‌ دوست داره بزرگان مملكتشو با اعضاي خانواده‌ش ببينه، نه مثل رفسنجاني كه گاهي پسراشو ريسه مي‌كرد پشتش و مي‌برد خودرو سازي‌ها ماشين مجاني بگيرن و نه مثل احمدي‌نژاد كه خيلي دير فهميد بايد خانمشو ببره اينور اونور ولي ملت چيزي جز يك دماغ پيچيده در چادر نديد! زهرا رهنورد عين ميشل اوباما همه جا شوهرشو همراهي مي‌كنه. كاپشن جين و روسري گل‌گلي زير چادر مي‌پوشه. چادري كه هيچ قيدي به كيپ گرفتنش نداره. مهمتر از اون زهرا رهنورد خودش اهل علم و سياست و هنره، بلده حرف بزنه و با مردم حرف مي‌زنه! 6- اين خانم تهمينه ميلاني هم انگار در برنامه گفتگوي راديو با فرزاد حسني حرفش شده و از حرف منتقدينش رنجيده و برنامه رو نصفه ول كرده و رفته. مرتب هم شكواييه مي‌ده كه چرا فلان سانس فيلم منو داديد به اخراجي‌ها. چرا يه عده دارن بر عليه‌م توطئه مي‌كنن و... با تمام احترامي كه براي خانم ميلاني قائلم فكر مي‌كنم كمي دچار توهم شدن. اين دو فيلم رو در بيشتر سينماها با هم نشون مي‌دن(اونايي كه دو سالن دارن) شما بايد برين صف دوتاشونو با هم مقايسه كنيد، ببينيد تفاوت از كجا تا كجاست. تازه به نظرم فيلم "سوپر استار" خيلي از فروششو مديون اخراجي‌هاست. چرا؟ براي اينكه خودم شاهد بودم كسايي كه اومدن براي اخراجي‌ها بليت بگيرن و ديدن تا آخر نصف‌شب بليت‌ها فروش رفته از روي اجبار و با بي‌رغبتي بليت "سوپر استار" رو خريدن و وسطاي فيلم اينقدر غر زدن كه ما اخراجي‌ها مي‌خواستيم و اينو دوست نداريم كه چي.. وقتي فيلم سوپر استار براي سانس 11 شب به بعد بيننده نداره خوب چه عيب داره تو همون سالن فيلم ديگه نمايش بدن كه گاهي تا دم صبح فروش داره.
  زیتون ,

زیتون: از قربان تا غدیر در یک پست!
تا چند سال باید خون این گوسفندهای بدبخت مادرمرده رو به شکرانه‌ی ذبح نشدن اسماعیل (یا به قول بعضی از ادیان دیگراسحاق) بریزیم؟ مگر این قصه در تمام کتب مذهبی از جمله تورات نیومده؟ مگر سه دین مسیحی و کلیمی و اسلام به این قضیه اعتقاد ندارن؟ پس چرا فقط ما مسلمونا باید تا دنیا دنیاست در روز عید قربان گوسفند بکشیم. معنی عید قربان برای مترادف شده با مراسم گوسفند‌کشون! شما فکر کنید اگه حضرت ابراهیم مثلا یه کبوتر به جای اسماعیل کشته بود ما باید نسل کبوترا رو از روی زمین پاک کنیم؟ یا شایدم مزارع(!) پرورش کبوترو زیاد می‌کردیم. درسته، من خودم گوشت می‌خورم. گوشت گوسفند هم. اما دیدن گله‌های بزرگ گوسفند خیابان‌های شهر و ریختن خونشون در خیابان و کوی و برزن و در جلوی چشمان وحشتزده‌ی کودکان چه فایده‌ای داره؟ مگه کسی از پدر و مادر این بچه‌ها خواسته گردن بچه‌هاشونو بزنن که اینجور هر سال زرت و زرت می‌رن گوسفند می‌خرن و می‌کشن و گوشت‌هاشم معمولا حیف و میل می‌کنن. اصلا مگه خانه‌ی کعبه مال هر سه دین ابراهیمی نیست؟ فکر نمی‌کنید عربستان از این قضیه داره به نفع اقتصاد خودش بهره‌برداری می‌کنه؟ اگه خانه‌ی کعبه دست یه دین دیگه بود فقط باید مردم اون دین باید می‌رفتن حج؟ حاجی‌ها هم هی ذوق می‌کنن که متحول شدن. نمی‌دونن جیب چه کسایی داره پر می‌شه... (چقدر این رژیم دوست داشت به جای تعطیلات نوروز از عید قربان تا غدیر تعطیل کنن اما نتونستن) 3- روی ملافه‌ی لحاف پدر بزرگ ای‌پوم سریال کره‌ای "متشکرم" بته‌جقه‌های زیبای سبز رنگ می‌بینم. روی پیراهن شوهر جدید قهرمان این‌دفعه‌ی سریال ایتالیایی معلم دهکده پر از بته‌جقه‌های زیبای قرمز رنگه. روی کراوات رئیس‌جمهور یکی از کشورهای اروپایی بته‌جقه‌های زرد رنگه. روی شالی که ملکه فلان کشور روی دوشش انداخته بته‌جقه‌های سفید می‌بینم... بته‌جقه همون درخت سرو شیرازیه که در نقوش ایرانی به صورت خم شده نقاشی می‌شد و شکل بسیار زیبا و شکیلی داره. تو کدوم ملافه‌ ایرانی، لباس، چادر، روسری، دامن، بلوز، پرده، پارچه‌ی رومبلی، کیف، کفش و... شما بته‌جقه می‌بینید؟ در عوض تا دلتون بخواد جملات بی‌معنای غربی با غلط‌های املایی وحشتناک روی همه‌چی‌مون (حتی شورتمون) هست. مگر نیما بهنود- مقیم خارج کشور به دادمون برسه که بعد از لُنگ و روزنامه کیهان ایشالله بره روی بته‌جقه کار کنه.
  وبلاگ زیتون , زیتون ,

بمب خلاقیت (از وبلاگ زیتون)
1- در روزنامه همشهری 18 فروردین یه مقاله دیدم به اسم "نشانه‌های یک فرد خلاق" . از اونجایی که دلم می‌خواست بدونم منم خلاقم یا نه نگهش داشتم. اما این تیکه روزنامه رو گم کردم تا امروز که داشتم دنبال لنگه کفشم می‌گشتم تو جاکفشی پیداش کردم. می‌خونم و باخودم مقایسه می‌کنم: - داشتن تخیل قوی....( دارم) - کنجکاوی فراوان... ( دست خودم نیست. حسودا بهش می‌گن فضولی) - دقت خاص، دقت به مواردی که دیگران به آن‌ها توجهی ندارند...( از زیادیش در رنجم) - توانایی نوع دیگر دیدن مسائل ...( چه جورم دارم) - شوخ‌طبعی و بذله‌گویی، به‌طور کلی دارای شخصیت غیر متعارف و غیر رسمی... ( می‌میرم اگه وسط یه مجلسی هر چقدر هم رسمی تیکه نندازم) - توجه به زمان و وقت‌شناسی... ( به تخیل قویم شک کردم :(... اما اگه منظورش اینه که شوخی رو به‌جا بگم. درسته. وگرنه همه چیزو می‌ذارم برای دقیقه نود که معمولا به وقت اضافه کشیده می‌شه) - اعتماد به‌نفس بالا و وقار... (وقار دارم :) اما اعتماد به نفس فکر نکنم) - خود انگیختگی...(نمنه) - داشتن تفکر شهودی... (بیلمیرم) - داشتن طرز فکر انتقادی...( خیلی‌ها بهم انتقاد می‌کنن که چرا به هر چیزی انتقاد می‌کنم) - نوعی شجاعت خاص در بیان آرا و نظرات خود و دفاع از آن‌ها... ( دیگران بهم می‌گن کله‌شق و کسی که کله‌ش بوی قرمه‌سبزی می‌ده. ولی دفاع... نمی‌دونم) - پذیرنده و یادگیرنده، عاشق و آماده یادگیری و دریافت از درون بیرون( از درون بیرون یعنی چی؟ اما واقعا عاشق و آماده یادگیری‌ام. چیزی که جلومو سد می‌کنه خنگیه) -هر قدر نشانه‌های بیشتری از موارد یاد شده در فرد مشاهده شود، احتمال بروز خلاقیت در وی بیشتر خواهد بود. خوشحالم که در این سال نوآوری و شکوفایی فردی خلاقم و می‌تونم به کشورم خدمت کنم:) 2- امروز تو تاکسی یه آقاهه داشته به راننده می گفت طفلکی سردار زارعی رو هم مثل سعید امامی دارن می‌کشن. تو بیمارستانه. گفتن سکته کرده. یه خانوم شروع کرد به فحش دادن که " دلت برای کی می‌سوزه آقا، بهتره بمیره. مرتیکه هیز ایکبیری! چقدر دخترامونو به خاطر مو و آرایش و چکمه گرفتن و این مردک الدنگ مشغول عیش بود. آفرین به احمدی‌نژاد که به مقام و منصب کاری نداره " آقاهه گفت: اشتباه نکن خانوم. من نمی‌گم زارعی آدم خوبیه. اما شما فکر می‌کنید بقیه‌ی حکومتیا سالمن؟ همه‌شون از هم بدترن. معلوم نیست چه پول قلمبه‌ای رو تنها‌تنها خورده و به اینا نداده که دیگه نتونستن تحملش کنن.. زارعی حتما کلی حرف برای دادگاه داره، اونم حتما می خواد دیگرانو لو بده اما حکومتی‌ها اینو نمی‌خوان. 3- فیلم خودکشی پسر دانشجوی همدانی رو که دیدم، حالم خیلی بد شد.... شما نبینید. 4- این مسابقه‌های وبلاگی درون کشوری خیلی جالبن. کسایی میان بالا که به حکومت از گل نازک‌تر نمی‌گن و دیگرانو هم نهی می‌کنن. فیلتر هم نیستن و... انتظار بیشتری هم نمی‌شه ازین مسابقات داشت البته. 5- من گفتم چرا حسن‌آقا اینقدر می‌گه نرین رأی بدین. نگو می‌ترسه یهو احمدی‌نژاد بیاد از اون ستاد بازدید کنه و از شدت کاریزماش غش کنیم
  زیتون , بمب خلاقیت , سردار زارع ,

من قول می‌دهم اگر انتخاب شدم، در طول مدت نمایندگی‌ام هیچ گْهی نخورم
ملت شریف ایران، به من رأی بدهید! چون مقام معظم رهبری و همینطور رسانه‌ها دستور اکید دادند که کاندیداها از دادن شعارهایی که عملی نیست پرهیز کنند،‌ و شما هم در مصاحبه‌ها بر این گفته صحه گذاشتید و گفتید که ما از نمایند‌ه‌ها توقع ناممکن نداریم لطفا شعار ندهند. من هم اطاعت امر کرده و شعار نمی‌دهم . دم رهبر و همه‌ی شما گرم! خدا عوضتان بدهد که کارم را راحت کردید. من قول می‌دهم اگر انتخاب شدم، در طول مدت نمایندگی‌ام هیچ گُهی نخورم! شعار نمی‌دهم که نرخ مواد غذایی و اجاره مسکن و پوشاک و دوا درمان و کوفت و زهر مار را ارزان می‌کنم چون روراست بگویم نمی‌توانم. اصلا نمی‌خواهم! به من چه مربوط!
  انتخاب , نمایندگی , زیتون ,

این‌طور نباشد که ما ارتحال کنیم، شما عشق و حال*
برادران و خواهران! خدای تبارک و تعالی شاهد است که این روزها وقتی چشمم به بعضی از این جاده‌ها می‌افتد نمی‌توانم تاب بیاورم! آخر این روزها روزهای ارتحالات ما می‌باشد یا عشق و حال شما؟ جاده چالوس از تهران که نگاه می‌کنی تا خود چالوس و شهرهای دیگر همین‌طور ماشین است که در ترافیک گیر کرده است الا ماشائلله. آخر مرقد ما جنوب تهران، بغل بهشت زهراست یا شمال؟ راه را عوضی نرفته‌ای برادر؟ راه را عوضی نرفته‌ای خواهر من؟ من به بسیجی‌ها اعلام خطر کردم! گفتم جاده‌ها را ببندید و فقط به طرف مرقد ما باز باشد. اما گفتند از توان ما خارج است. جلوی ماشینی را می‌گیریم می‌گوییم سر خر را کج کن! دخترک خائن و خبیثی از صندلی پشت می‌گوید برادرِ من نگران نباش... مایوی دو تیکه‌ی مشکی‌ام را برداشته‌ام. برای عزاداری می‌روم شمال. من توی دهن آن دختر می‌زنم! من توی دهن پدر آن دختر می‌زنم! توی دهن مادرش هم می‌زنم! به واسطه‌ی تربیت دختر ناشزه‌ای چون او! من به پشتیبانی بسیج ...
  ارتحال , سفر , شمال , دبی , امام , زیتون , مرقد , عشق و حال , تعطیلات ,

آقای اوباما و سران دنیا سیاست یکی به میخ یکی به نعل را کنار بگذارید.
دیگر زمان آن گذشته که در بهبوهه جنگ برگ زیتون و کلت رد بدل کنید امروز عصر اینترنت ، اس ام اس و بلوتوس هست امروز دوره انسانهای متفکر و دگر اندیش است ، دیگر نمی توان با حرفهای جنتلمنانه آنها رو فریب داد و فکر و عقیده آنها را به بند و استثمار کشید. بله آقای اوباما امروز نمی توان از ندا گفت و با قاتلانش هم ندا شد ، امروز مردم ایران به خصوص جوانان تیز بین روشنفکر کوچکترین حرکات شما و سران مملکت خویش را زیر زره بین دارند و با کمترین سوزاندن فسفر دست شما را خواهند خواند همانطور که دست رژیم را تا حالا خوانده اند. پس سعی کنید در گفتار و کردارتان صادق باشید چون صداقت بهترین عنصر برای دوستی پایدار است عنصری که امروز در بین سران رژیم ایران مفقود شده پس این صداقت را در گفتار و کردارتان نشان دهید و سعی کنید جنبش مردم ایران را برای رهائی آنها از دست دژخیم بخواهید نه اهداف دیگر و سیاستی را در پیش بگیرید که نتیجه اش بازی گرفتن جنبش سبز مردم ایران نباشد ، امروز شما در جایگاهی قرار دارید که می توانید زبانا و عملا از مردم مظلوم ایران حمایت کنید البته این تقاضای ما فقط جنبه انسان دوستانه دارد و نه چیز دیگر پس هول براتان ندارد و برای جنبش ما هم تعیین و تکلیف نکنید چون ما یک ذره خاک وطنمان را به هیچ غریبه ای بذل بخشش نخواهیم کرد پس نخواهید که ما را دور بزنید چون جنبش سبز ما دور زدنش ممنوع است .
  اوباما , سیاست , نعل و میخ , جنبش سبز , مردم , جوانان , برگ زیتون , کلت , استثمار , فکر , فسفر , دور زدن ,

مهمون‌هم مهمون‌های قدیم!
مهمون‌های امروزی از بدو ورود شروع می‌کنن به درآوردن مضنه‌ی اسباب پذیرایی، جلوی روت پیش‌دستی‌هاتو برمی‌گردونن که تهشو نگاه می‌کنن که ببینن مارکش چیه یا دنبال علامت "بی+ستاره" روی ظرف کریستال بوهمیا می‌گردن که ببینن اصله و خدای نکرده جی‌سی‌سی ایران نباشه. جدیدا رسم شده جلوی هر مهمون باید سه پیش‌دستی بگذاری. یکیشو عین برج ایفل پر از میوه کنی، به‌طوری که مهمون‌های حرفه‌ای فقط بلدن که چطور یه میوه بردارن که بقیه نریزه. یه پیش‌دستی برای پوست میوه و پیش‌دستی سوم برای شیرینی و شکلات. و یه کاسه پر از آجیل، البته مغز آجیل! از مضنه‌زدن مبل و فرش می‌گذریم که گاهی وقاحت رو به اونجا می‌رسونن که یواشکی گوشه‌ی فرشتو بزنن بالا ببینن خدای نکرده ماشینی نباشه یا اگه نیست، فرش دست‌بافت چند رجه! از خالی‌بندی‌هاشون هم بگذریم که می‌گن پارسال سواحل کریمه یا دبی یا نمی‌دونم فرانسه و ایتالیا بودن وامسال ما شانس داشتیم که آژانس هواپیمایی پارتی‌بازی کرده و باعث شده بلیت گیرشون نیاد و افتخار میزبانی اینا نصیبمون شده.(جالبه وقتی حرف از بازدید می‌زنیم می‌گن حالا شاید آژانس هواپیمایی دلش به رحم بیاد و براشون بلیت تهیه کنه و بقیه عیدو برن مسافرت. یعنی ما اومدیم شما دیگه نمی‌خواین زحمت بکشین) از قیف‌اومدن سر کفش و کیف و لباسشون هم مجبوریم بگذریم که به نوعی بسیار ظریف حرفو می‌کشونن به اینکه چندین میلیون پول لباس دادن و چطور یک‌راست از یکی از مزون‌های فرانسه و یا آمریکا تونستن برای عید برسوننش ایران. خلاصه که مهمون‌های عزیز و اخیر نوروزی اگر می‌خواهید عزیز بداریمتون یه ذره از درجه‌ی لوسیتون کم کنید. مهمون‌هم مهمون‌های قدیم! والله!! شما چه فرقی بین مهمون‌های نوروزی قدیم و جدید می‌بینید؟ و فکر می‌کنید چرا مردم جدیدا به جای دید و بازدید بیشتر ترجیح می‌دن برن مسافرت و یا فقط به دیدار از یکی دو فامیل بزرگتر بسنده می‌کنن؟ آهان، من چند تا دیگه‌ش یادم اومد. -با کفش میان خونه‌ی آدم، حتی گلش رو دم در پاک نمی‌کنن، من برام مهم نیست‌ها، ولی این حرف که چون می‌دونیم شما نماز نمی‌خونید با کفش اومدیم از اون حرفاست و جالب‌تر اینه که خیلی‌هاشون وقتی میری خونه شون عین شمر ذوالجوشون وای‌میسن دم در، تا کفشتو از پات درنیاری راهت نمی‌دن. حتی نمی‌ذارن کفش یدکی که تو کیفت گذاشتی بپوشی. -می‌دونم یکی از دلایل کم شدن دید و بازدیدهای نوروزی، گرونی بیش از حد میوه و آجیل و شیرینی برای مردم متوسط به پایینه. و برای کسایی که رسم به مهمونی‌های ناهار شامی توی عید دارن خیلی گرون تموم می‌شه. -و یه دلیل دیگه‌ش علاف شدنه. مردم عارشون میاد بگن دقیقا چه روزی میان عید دیدنی و تموم این 13 روزو باید حاضر و آماده و تمیز و نظیف بشینی که آیا کی بیان و یا نیان. اگه بشه اعلام کرد که مثلا من هفتم عید می‌شینم و همه این روز بیان، خیلی خوب می‌شه. من یه بار به فامیل‌های سی‌با این حرفو زدم همچین نگام کردن که "چه غلطا! چه جسارتا". انگار کفر گفتم!
  زیتون , عید , مهمانی ,

از سیزده به در تا کلیدر...
1- تا به حال به یاد ندارم سیزده‌به‌در مردم این‌قدر خوش بوده باشند. هر خانواده هر کاری که دوست داشت می‌کرد( نه هر کار البته، فقط بی‌ادب‌ها فکرهای بد می‌کنند). یک عده می‌زدند و می‌رقصیدند، عده‌ای دیگر مشغول بازی تخته نرد بودند، خانواده‌ی بغلی‌شان داشتند ورق بازی می‌کردند. تعداد زیادی مشغول درست کردن کباب روی منقل‌های ابداعی خود بودند، خانواده‌ای از زن و مرد همه دراز کشیده بودند و پرنده‌ها را روی شاخه‌های پرشکوفه نشان هم می‌دادند. خانواده‌ای روی زیر اندازی که از هشت حصیر تشکیل شده بود، مشغول تخمه‌شکستن و میوه پوست کندن و جوک تعریف کردن بودند و غش غش می‌خندیدند. زنی چادری دف می‌زد و دختر مقنعه‌ای‌اش می‌رقصید. زنی در حال ورق بازی شالش روی شانه‌هایش افتاده بود و اصراری به درست کردنش نداشت. پسری روی پای دوست‌دخترش خوابیده بود و دختر موهایش را نوازش می‌کرد. کسی آمده بود و برای هر کس که از او طناب می‌خرید از درخت بالا می رفت و تاب می‌بست. طوری که به شاخه‌ها آسیب نرسد. بچه‌ها و بزرگترهایشان شادمانه روی تاب بالا و پایین می‌رفتند. کمی دورتر دختران و پسران مسابقه‌ی طناب کشی به راه انداخته بوند. هر طرف طناب را بیش از 50 نفر می‌کشیدند و هر طرف که برنده می‌شد همه از شادی جیغ می‌کشیدند. جریمه‌ی بازنده‌ها رقصیدن بود که برنده‌های مهربان هم کمکشان می‌کردند. بیشتر دخترها بلوز شلوار و روسری کوچکی پوشیده بودند. بازی مختلط والیبال و دستش‌ده و فوتبال حسابی به راه بود. هیچکس کاری به کار هیچکس نداشت. فکر نکنید برای سیزده به‌در رفته بودیم خارج شهر. نه! می‌دانستیم که از شش صبح جاده‌ها شلوغ می‌شود. حوصله‌ی صبح‌زود پاشدن و راه‌بندان را نداشتیم. رفته بودیم یکی از پارک‌های وسط شهر. و فکر نکنید آنجا هیچ پلیسی نبود. که زیاد هم بود! خیلی ساده. دستور نداشتند به هیچکس تذکر بدهند. خودشان هم مشغول خوشی بودند و بستنی‌شان را می‌خوردند. کاش همیشه نزدیک انتخابات بود. پ.ن. دوربین نبرده بودم، اما با موبایل خیلی عکس گرفتم. شاید چند تاشو اینجا بذارم 2- این چند روز چند بار ویندوزم خراب شد و هی عوضش کردم(یعنی عوضش کردن برام... نامردا نمی‌ذارن خودم دست بزنم:( همینه هیچی یاد نمی‌گیرم ) و آخر سر باز روی به ویندوز ایکس‌پی آوردم. خوبیش اینه که تری‌لی‌آوت روش نصب می‌شه. روی ویستا هر چی طبق دستورالعملش عمل کردم کار نکرد که نکرد فقط روشی که آقای خسروبیگی عزیز یاد دادن کار کرد یعنی آلت(یادتون باشه، فقط بی‌ادب‌ها فکر بد می‌کنن) رو بگیریم و اعداد 0157 رو تایپ کنیم(اونم نه اعداد بالای حروف رو، اعداد سمت راست کی‌بورد) ممنون از کمک‌های مریم مهتدی، طاها بذری، عباس خسروبیگی، و نرگس عزیز. باید یه فرصت گیر بیارم و بشینم ببینم می‌تونم بالاخره بلاگ‌چرخون بذارم یا نه. 3- به سی‌با می‌گم سبزه گره بزنم بگم: سیزده‌به‌در، سال دگر، خونه‌ی پدر؟:)) می‌گه به شرطی که "بچه‌بغل" هم بعدش اضافه کنی تا اقلا یه روز از دستتون راحت باشم. چه پر رو! من خودم می‌خواستم یه روز از دستشون راحت باشم. 4- امروز من در کافه‌ای ( اوه، حالا چی شده مگه، منظورم یه ساندویچی بود) در میدون انقلاب نشسته بودم و تازه ساعت 5 داشتم ناهار می‌خوردم. بیرون شدید بارون میومد و چون اونجا تلویزیون داشت یه عالمه آدم جمع شده بودن فوتبال نگاه می‌کردن.
  زیتون , سیزده به در , کلیدر ,

سال نو و اعترافات یلدایی و تولد فرفری و باقی قضایا
1- اول هر سال جدید- چه شمسی، چه میلادی- برای هم آرزوی سالی پر از صلح و آرامش و دوستی و سلامت و از این چیزا آرزو می‌کنیم. اما انگار همیشه واقعیت بر مدار آرزوی ماها نمی‌چرخه. چون امسال با یک جنگ خیلی بد، با یه عالمه کشته و زخمی و کلی خرابی شروع شد... حالاخوبه می‌گن سالی که نکوست از بهارش پیداست. (ماستی که ترشه از تغارش پیداست) سال میلادی تو زمستونه، منتظر عید نوروز می‌مونیم که تو بهاره، شاید اوضاع به از این بشه. 2- کریسمس امسال رو خیلی از مسلمون‌ها هم جشن گرفته بودن. هر جا می‌رفتی درخت کاج بود و تبریک. چه حضوری و چه با اس‌ام‌اس... حتی از طرف کسایی که هیچوقت حتی عید نوروزو به آدم تبریک نمی‌گن... احساس می‌کردم کریسمس واقعا یه عید خودیه. 3- در مورد عکس قبلی دوستان کامنت‌های خوبی نوشته بودن. درست می‌گید، زباله‌، که جدیدا بهش می‌گن طلای کثیف باید تفکیک و بعد بازیافت بشه. تلاش‌های نه چندان زیادی هم از طرف شهرداری‌ها با کمک ان جی‌اوهای محیط زیستی داره انجام می‌شه. چند ساله در محله‌هایی بخصوص(و به قول خودشون بافرهنگ) به صورت چهره به چهره آموزش تفکیک زباله می‌دن. بعد بهشون چند کیسه می‌دن که تو یکیشون باید شیشه و تو یکیشون کاغذ و مقوا، اون‌یکی مواد غذایی تر قابل کود شدن و یکی دیگه نون خشک و... بریزن. زباله‌های تر رو هر روز و زباله‌های خشک رو ماهی یک‌بار بیان با وانت جمع کنن. متاسفانه تو این آموزش‌ها حرفی از جداسازی باطری و اشیایی که جیوه دارن و شیرابه‌هاش سمیه نمی‌زنن. بعضی جاها عین محله‌ی ما، چند ساله که من بیچاره با همسایه‌ها که خودم بهشون یاد دادم، تموم زباله‌ها رو تفکیک شده می‌ذاریم دم در. مأمور آشغالانس میاد همه رو زرتی یه جا می‌ریزه! مگه چیز باارزشی به نظرش برسه که می‌ریزه در یه گونی که به پشت ماشین آویزونه. این آموزش‌ها باید در کل کشور فراگیر بشه... چه فایده که چند محل ژیگولو در تهران این کار انجام بشه. باید جایزه بذارن به جای زباله‌های خشک دستمال کاغذی یا صابون بدن و... درسفرها وقتی از یک روستا عبور می کنیم بدترین منظره منظره‌ی دپوی زباله‌هاشونه که گاهی هفته‌به هفته هم نمیان ببرنشون. تفکیک پیشکششون! 4- خورشید خانوم عزیز منو به بازی اعتراف شب یلدا دعوت کرده. خیلی ازش گذشته. منم که با اسم مستعار می‌نویسم باید اعترافامو بیشتر تو دنیای مجازی بکنم دیگه:) الف- یکی از اخلاقایی که در شخصیت خورشید خانوم دوست دارم بی‌کینه بودنشه. یعنی فکر می‌کنم او همیشه فکر هدف‌های مهمتریه و برای رسیدن به اون‌ها تلاش می‌کنه و هیچوقت خودشو درگیر کینه ورزی‌ها و چیزای کوچیک نمی‌کنه. اخلاق خوب دیگه‌ش -از نظر من- رک بودنشه. افکار و احساساتشو راحت می‌گه و به دیگران هم رو نمی‌ده تا تو کارش دخالت کنن و این اخلاقای خوب(بازم داره ها فعلا دوتاشو گفتم) باعث می‌شه همیشه خودش باشه و تو کاراش پیشرفت کنه.
  زیتون , سال نو , اعترافات , یلدا ,

شبی که منشی مطب ، آقا و داروخانه چی ما را نمودند - وبلاگ زیتون
تنت به ناز منشی‌ها نیازمند مباد! چند شب پیش دکتر وقت داشتم. سر ساعت هم رفتم، اما طبق معمول منشی مطب که می‌خواست کمبود حقوقش را با خدایی کردن بر بیماران جبران کنه، منو نمی‌فرستاد تو و هر بار با پرسیدن پس کی نوبت من می‌شه نگاه عاقل اندر سفیهی می‌انداخت و پشت چشمی نازک می‌کرد و بعد از به‌هم زدن مکرر مژه‌هاش با اخم می‌گفت هر وقت شد، خودم صدات می‌کنم!
  منشی , مطب , آقا , وبلاگ زیتون ,

الهذیونات الکبیر من الزیتون ( زیتون)
بعد از ماجرای سیستان و بلوچستان رفته بودم به محله ای غریب برای خرید. مرد فروشنده داشت برام میوه می کشید. (شغلشو تو این نوشته عوض کردم) دیدم چند تاشون لک داره. گفتم توروخدا میوه خوب بگذار. کُرد که جنس خراب نمیده دست مشتری. مثلا خواستم بگم از لهجه ت فهمیدم کُردی. رگ غیرتش به جوش اومد و میوه قبلی ها رو خالی کرد و از نو شروع کرد به برچیدن درشت ترینشون. حالا از من اصرار که نه دیگه, برای بقیه مشتری هات هم بذار. همه خوب خوباشو برای من نذار. گفت نخیر, باید کرد بودنمو به شما ثابت کنم . بعد گفت فکر نکنی از اون کرد معمولیاش هستم ها... گفتم یعنی چه؟ گفت من یک پ.ک.ک. هستم. عشق من عبدالله اوجالانه. اون موقع روز اونجا خلوت بود و مشتری دیگه غیر از من اونجا نبود. اسم اوجالان که اومد بقیه همکاراش هم بهش پیوستن و شروع کردن از اوجالان تعریف کردن . گفتن اسم پژاک به گوشت نخورده؟ گفتم چرا شنیدم اما نمی دونم چی می گن. راستش یه خورده ازشون ترسیدم. گفتم نکنه اینا آنتن هستن و می خوان ببینن من چی می گم. گفتم من زیاد شناختی ازشون ندارم. به هم با خنده نگاه کردن و گفتن حتما شنیدی گروه ریگی تو بلوچستان چیکار کرده؟ دمشون گرم. پژاک هم همینطوره. خواستم نصبحتشون کنم, گفتم یعنی شما با ترور و عملیات انتحاری موافقید؟ گفتن آره. مگه شما موافق نیستید؟ گفتم معلومه که نه! ترور باعث ناامنی تو اجتماع می شه از اول انقلاب هم دیدیم هر کیو می کشن فوری یکی از اون بدتر به جاش میاد. اون کشته شده هم شهید والامقام حساب می شه. مثلا همین احمدی نژادو اگه کشته بودن الان اینقدر خوار و خفیف می شد؟این وسط یه عده آدم بیگناه هم کشته می شن. گفتن خوب انقلاب هزینه داره. گفتم چه انقلابی بابا؟ ترور و هرج و مرج کجاش انقلابه؟ باعث میشه حکومت نیروی نظامیشو بیشتر تقویت کنن و بهانه بده به دستشون برای سرکوب انقلابیها. من که هیچوقت دوست ندارم حکومتی سرکار بیاد که دشمناشو با ترور از بین برده. و تفنگ و بمب زبونشونه. گفتن ولی این تنها چاره ست. با اینکه این حرفو از خیلی ها این روزا شنیده بودم اما باز باورم نشد و هنوز ازشون می ترسیدم. چند بار گفتن نکنه تو طرفدار آخوندایی؟ گفتم نه بابا! غلط بکنم! موقع پول دادن, چون در حین حرف زدن کلی خرید کرده بودم و از هر چی یک کیلو خواسته بودم سه چهار کیلو برام کشیده بودن و ترسیدم اعتراض کنم برام تفنگ ب
  طنز زیتون مسائل روزمره ,

لیمو عمانی و آتش زدن قرآن.../نوشته‌ی ولگرد
عجب نکنيد. ولگرد دين ندارد که با این گفته کافر شده باشد !! این گفتگویی است خودمانی با یک مسلمان سنی از کشور "عمان" همسایه کشورعزیزمان ایران. شاید شنیدن ان برای شما هم جالب باشد. من هرزمان که از خودم خسته می‌شوم و یا حوصله ام سر می‌رود واحساس نیاز به هم صحبتی با انسانی را می کنم به اینترنت پناه نمی‌برم! یکراست به یک کافی شاپ می‌روم . چون میدانم حتما در انجا کسی را میبابم که دقایقی یا ساعاتی با او در باره هر چه که پیش آید می‌توانم گپی بزنم! بدون اینکه در پایان به او بگویم "بعدا شمارا می‌بنم" . خداحافظی میکنم راهم را میکشم و میروم چون نیخواهم برای ان بنده خدا و خودم با دیدار مجدد تعهدی بسازم چند روز پیش به این بهانه و برای نوشیدن قهوه جهت رفع خستگی بعد از یک راهپیمایی طولانی به يک کافی شاپ در مرکز شهر کوچک داشجویی‌مان رفتم .. توی کافی شاپ هر چه چشم گرداندم، یک میز خالی ندیدم. تمام میزها پر بود . بالاخره چشمم به یک میز دونفره افتاد که دريک طرف ان جوانکی با ته ريش و چهره ای سیاه سوخته روی یکی ازدو صندلی ان نشسته بود. صندلی طرف مقابل او خالی بود بطرف ان میز رفتم .. جوانک ضمن اينکه داشت قهوه اش را ميخورد کتابی هم در جلو اش بود و مشغول خواندن ان بود و گاهی هم چیزهایی یاداشت میکرد. مشخصات چهره اش بیشتر به مردم امريکای جنوبی نزديک بود . سرش توی آن کتاب بود . در کنار میزش ایستادم برای یک لحظه سرش را بلند کرد و لبخندی زدم از او اجازه خواستم در صندلی خالی میز او بنشینم با دست و سرش اجازه نشستن داد... این محل از ان نوع کافی شاپ هایی بودکه گارسن نداشت .مشتریان میتوانستند خودشان را " سرو" کنند و نوع قهوه دلخوا هشان را از بین انواع قهوه ها که در قهوه جوش هایی که روی میز بزرگی چیده شده بودند انتخاب کنند.. و در فنجان هایشان بریزندوباخودشان سر میز هایشان ببرند .. من هم رفتم با فنجانی همیشه همراه دارم و با خودم آورده بودم انرا با قهوه مورد علاقه ام که نوعی قهوه برزیلی پر کردم اوردم و امدم روبروی او جوانک نشستم .. جوانک سرش را هم بلند نکرد که به من نگاهی کند. زیر چشمی نگاهی به کتابی که جلو او بود انداختم به خط عربی بود ! خوب که دقت کردم ان کتاب " قرآن " کهنه ای بود . حدس زدم که او باید عرب باشد ..ته دلم خوشحال شدم. دنبال بهانه میگشتم که اگر بتوانم سر صحبت را با او باز کنم ...
  زیتون , قرآن , لیمو , عمان ,

الهذیونات الکبیر
1- یه جمله معروف هست که می گه هر مشکلی که آخر سر نکشدت, قوی ترت می کنه. ما رو بیماری نکشت, اما قوی ترم هم نکرد. دارم می میرم از ضعف. 2- اینقدر این روزها هذیان گفتیم و باعث نشاط و انبساط خاطر عمله جات بیمارستان شدیم که چه! مثلا در حالت تب و زیر سرم به دکتر که داشته با سی با از ترسیدنش از سوار شدن به هواپیما می گفته گفتیم "این حکومت خودش داره سقوط می کنه چه برسه به هواپیماهاش" و دکتر هم با کمال مهربانی گفت شما راحت بخوابید فکر مغشوش نکنید. 3- اینقدر این روزها دل نازک شدیم که وقتی سوسک توی فیلم کارتونی هم روی برف لیز می خورد های های می زنیم زیر گریه. 4- گاهی هم از شنیدن چیزهای گریه دار بیهوا می زنیم زیر خنده و تازه بعد از چند دقیقه پی به اشتباهمان می بریم . مثلا اولش که شنیدم دو تا راننده که از قضا اسم هر دو غلامرضا بوده در تاریخی نزدیک به 8/8/88 بر سر سوار کردن یک مسافر با هم دیگر دوئل می کنن و یکیشان می زند آن دیگری را می کشد. 5- خدا به شما هم شفای عاجل عنایت کند. خسته شدیم از خوابیدن و گریه کردن. 6- وقتی یه مدت نمیام به وبلاگم یه خورده دست و دلم به نوشتن نمی ره. بخصوص که فکر می کنم از دنیای وبلاگستان عقب افتادم. یا فکر می کنم اصلا مگه کی دلش برای زیتون تنگ می شه. 7- بعد از ماجرای سیستان و بلوچستان رفته بودم به محله ای غریب برای خرید. مرد فروشنده داشت برام میوه می کشید. (شغلشو تو این نوشته عوض کردم) دیدم چند تاشون لک داره. گفتم توروخدا میوه خوب بگذار. کُرد که جنس خراب نمیده دست مشتری. مثلا خواستم بگم از لهجه ت فهمیدم کُردی. رگ غیرتش به جوش اومد و میوه قبلی ها رو خالی کرد و از نو شروع کرد به برچیدن درشت ترینشون. حالا از من اصرار که نه دیگه, برای بقیه مشتری هات هم بذار. همه خوب خوباشو برای من نذار. گفت نخیر, باید کرد بودنمو به شما ثابت کنم . بعد گفت فکر نکنی از اون کرد معمولیاش هستم ها... گفتم یعنی چه؟ گفت من یک پ.ک.ک. هستم. عشق من عبدالله اوجالانه. اون موقع روز اونجا خلوت بود و مشتری دیگه غیر از من اونجا نبود. اسم اوجالان که اومد بقیه همکاراش هم بهش پیوستن و شروع کردن از اوجالان تعریف کردن . گفتن اسم پژاک به گوشت نخورده؟ گفتم چرا شنیدم اما نمی دونم چی می گن. راستش یه خورده ازشون ترسیدم. گفتم نکنه اینا آنتن هستن و می خوان ببینن من چی می گم. گفتم من زیاد شناختی ازشون ندارم. به هم با خنده نگاه کردن و گفتن حتما شنیدی گروه ریگی تو بلوچستان چیکار کرده؟ دمشون گرم. پژاک هم همینطوره. خواستم نصبحتشون کنم, گفتم یعنی شما با ترور و عملیات انتحاری موافقید؟ گفتن آره. مگه شما موافق نیستید؟ گفتم معلومه که نه! ترور باعث ناامنی تو اجتماع می شه از اول انقلاب هم دیدیم هر کیو می کشن فوری یکی از اون بدتر به جاش میاد. اون کشته شده هم شهید والامقام حساب می شه. مثلا همین احمدی نژادو اگه کشته بودن الان اینقدر خوار و خفیف می شد؟این وسط یه عده آدم بیگناه هم کشته می شن. گفتن خوب انقلاب هزینه داره. گفتم چه انقلابی بابا؟ ترور و هرج و مرج کجاش انقلابه؟ باعث میشه حکومت نیروی نظامیشو بیشتر تقویت کنن و بهانه بده به دستشون برای سرکوب انقلابیها. من که هیچوقت دوست ندارم حکومتی سرکار بیاد که دشمناشو با ترور از بین برده. و تفنگ و بمب زبونشونه. گفتن ولی این تنها چاره ست. با اینکه این حرفو از خیلی ها این روزا شنیده بودم اما باز باورم نشد و هنوز ازشون می ترسیدم. چند بار گفتن نکنه تو طرفدار آخوندایی؟ گفتم نه بابا! غلط بکنم! موقع پول دادن, چون در حین حرف زدن کلی خرید کرده بودم و از هر چی یک کیلو خواسته بودم سه چهار کیلو برام کشیده بودن و ترسیدم اعتراض کنم برام تفنگ بکشن:) پول توی کیفم کم اومد و مجبور شدم به جیب مخفی کیف که برای روز مبادا چند اسکناس 5 هزار تومنی قائم کرده بودم مراجعه کنم که در آوردن پول همانا و ریختن چندین مچ بند سبز که همونجا جاسازی کرده بودم همان. همه شون قهقه زدن زیر خنده. پس تو از اون سوسولایی که با النگوی سبز می رن انقلاب نرم کنن؟ حوصبه نداشتم, گفتم نه بابا نذر دارم می خوام آجیل مشکل گشا بخرم بکنم تو کیسه دورش روبان ببندم. گفتن تو گفتی و ماهم باور کردیم. اما یادت باشه انقلاب باید سخت باشه نه نرم! آخرش هم نفهمیدم شوخی کردن یا جدی گفتن. 8- کرزای با این همه هیکل و کبکبه و دبدبه قبول کرد تقلب شده و انتخابات باید به دور دوم بره, اما احمدی نژاد کوچولوی ریزه میزه قبول نکرد. ژان پسر 23 ساله نیکلای سارکوزی رئیس جمهور فرانسه- که یک سوم سن احمدی نژادو داره- با پارتی بازی قرار بود بشه رئیس یه نهاد مالی خودش خجالت کشید و انصراف داد اما اینا با پررویی عین بختک چسبیدن به تموم پست هایی که با پارتی بازی صاحبشون شدن.
  الهذیونات الکبیر , زیتون ,

جامعه شناسی- تارهای نازک شیشه‌ای
با دیدن قسمت "چیه‌کو"ی فیلم بابل یاد بعضی از وبلاگ‌ها در دنیای مجازی خودمان افتادم. عده‌ای قلیلی از دخترانی که عمدا" بین 20 تا 25 سال دارند و پسرهایش بین 25 تا 30 ساله‌اند تقریبا همین‌حالت را دارند. به قول دوست عزیزی به شوخی می‌توان گفت با باز کردن این وبلاگ‌ها بوی تستسترون و پروژسترون بدجوری توی دماغت می‌پیچد. در جای‌جای نوشته‌های پسرهای تستسترونی می‌خوانی که از اندازه‌ی شومبولشان و اندامشان حرف زده‌اند. آن یکی تعریف پرو ِ کاندوم جلوی آینه‌اش را می‌کند و دیگری بیست‌سوالی راه می‌اندازد که موقع خریدن کاندوم داروخانه‌چی چطور با شما رفتار می‌کند و هر قیافه‌ی او را به عنوان یک‌نوع تعجب تلقی کرده و با نظردهندگانش به او می‌خندند(خارج کشوری‌ها هم که نمی‌دانند بیش از 25 سال است فروش کاندوم حتی به یک دختر 8 ساله در داروخانه‌ها آزاد است و سالهاست مراکز بهداشت همه کاندوم مجانی توزیع می‌کند به‌به و چه‌چه راه می‌اندازند که وای... چقدر شما شجاعید. خوب کردید حال داروخانه‌چی را گرفتید..). پسر دیگری از رنگ شورت‌هایش می‌گوید. دختری که پروژسترونش خیلی بالا زده به زبان بی‌زبانی جوری حالی می‌کنند که من خوابیدن با پسر برایم مهم است نه اینکه دوستش داشته باشم. دیگری خیلی رک می‌گوید بهتان گفته باشم اگر شما هم‌خواب من شدید و میکروفون جلوی دهانم بگیرید فوری به حالت 69 درمی‌آیم و شمارا هم وادار به... و از آرزوهای جنسی‌شان می‌گویند و از اینکه با خوابیدن با هر سن و سالی حتی سن و سال پدر و پدربزرگ‌هایشان هم مشکلی ندارند. جالب این‌جاست این نوع بلاگرها وسط نوشته‌هایشان برای اینکه خیلی تابلو و ضایع نباشد معمولا کتابی معرفی می‌کنند که یعنی بعله! ما خیلی روشنفکریم .کتاب‌های معرفی شده معمولا از نوع نه سیخ‌بسوزد نه کباب است تا فیلتر نشوند و واقعا هم نمی‌شوند. یکی از این آقا پسرهای تستسترونی در وبلاگش خیلی صادقانه اعتراف کرد که در تمام جلسات روشنفکرانه شعرخوانی با خواننده‌های وبلاگش حواسش پی گل و گردن و سینه‌های دختران و چگونگی تور کردنشان بوده . و دختری پروژسترونی به‌نوعی اعتراف کرده بود که با نصف کامنت‌گزارانش به بهانه دادن و گرفتن سی‌ودی و کتاب خوابیده. حتی با شوهر و برادر دوستش! و کامنت گرفته است آفرین به تو دختر با جسارت! و البته ازش پرسیده فلان کتاب را بیایم ازت بگیرم؟ و حتما حدس می‌زنید که جواب مثبت بوده. اگر نظرات این‌نوع وبلاگ‌ها را خوانده باشید می‌بینید اکثرا از نوع غیر همجنس آن بلاگر است و شدیدا تحریک شده‌اند که مثلا از نزدیک اندازه‌ی شومبول پسر مورد بحث را ببیند و امتحان کنند آیا اندازه‌اش مناسب است یا نه. یا به چشم خود ببینید رنگ شورت یا سوتین طرف به رنگ پوستش می‌آید یا نه. دوستان پسر یا دختر این نوع بلاگرها که معمولا از درون همین نظرخواهی‌ها پیدا می‌شوند متاسفانه دوسه هفته‌ای بیشتر طول نمی‌کشد و وقتی بلاگر فوق‌الذکر قصد تعویض زیدش را دارد در نظرخواهی کمی مجادله پیش می‌آید. اگر طرف زبان‌نفهم بود مجبور می‌شود مدتی نظرخواهی وبلاگش را ببندد. بعضی‌هایشان که نامردترند فولدری روی کامپیوتر خود ذخیره کرده‌اند و عکس تمام دختران و حتی زنان شوهرداری که از طریق همین دام‌های مجازی به تور انداخته‌اند را در آن گذاشته‌اند و با افتخار زیدهای از سن پنچاه شصت ساله تا 15 ساله را با افتخار نشان دوستانشان می‌دهند و از نقاط دیدنی بدنشان تعریف می‌کنند. جالب است که هر کدام از این‌ها ازدواج می‌کنند یا به خارج کشور می‌روند. تقریبا وبلاگشان به حال نیمه‌تعطیل و پرچمشان به صورت نیمه افراشته در می‌آید و بالکل روشنفکری را از یادشان می‌رود. (مگر وقتی مسئله انتخابات وبلاگی مطرح می‌شوند که برای عقب نیفتادن از غافله تندتند چیزی روشنفکری می‌نویسند.) این نوع بلاگرها معمولا در "اولین پست خود" از خارج کشور از پارتنر جنسی خود می‌نویسند و برای پارتنرهای داخل کشوری پیغام می‌گذارند که این زیدم از شماها هات‌تر است. دلتان بسوزد! وبعد بلافاصله با افتخار از بیماری مقاربتی که به علت داشتن پارتنرهای متعدد احتمالا به آن مبتلا شده! چه می‌شود کرد. وقتی دست "چیه‌کو"ی نازنین ژاپنی از این دوستان بازتر است و حداقل جایی مثل نایت‌کلاب و دانسینگ دارند کجا می‌ماند برای تور کردن پارتنر و فرونشاندن نیازهای جنسی؟ من که شخصا بر این‌ها خرده‌ای نمی‌گیرم! فقط از قسمت روشنفکری‌ وبلاگشان کمی تا قسمتی خنده‌ام می‌گیرد!
  جامعه شناسی، زیتون ,

یوشکا فیشر: شاخه ‌زیتون اوباما برای ایران
یوشکا فیشر در مقاله‌ای در روزنامه انگلیسی گاردین به ایران هشدار می‌دهد که از فرصت پیش آمده برای مذاکره با آمریکا بر سر‌برنامه اتمی‌اش استفاده کند.
  اوباما , برنامه هسته ای , شاخه زیتون ,