شعر : من مفسد فیالارضام - میرزاآقا عسگری (مانی) مفسد فیالارضام ××زیرا ××خانهام را بدون هیولاها دوست میدارم! ××در گذرگاه اشتر مست ××که×× سرزمینم را بیابان میکند ××دشنه میکارم. //عاشقم ××تغزل وغزل حافظ را ××با شراب اسپانیا در معاشقه میگنجانم ××
و به جای بسمالله میگویم : بسمالانسان! //من مفسدفیالارضام ××
چرا که صدای این قناری شکسته دهان را ××
از گلوی میهنم که میشنوم ××
پرندهها را از تیررس جانوران دورمیکنم. //نیای بزرگوارم فردوسی است ××
که زیر آسمان شکستهی حماسه ××
داربست و ستونهای پارسی میزد. //
حتا کودک هم که بودم ××
مفسدفیالارضی بیش نبودم ××
چرا که ××
فوارههای رنگی را ××
از فوارههای خون دوستتر میداشتم. ××
و از مردگان و مقابر «متبرک» میترسیدم. ××
و آواز مستان نیمشب را ××
از مویهی سیاه واعظان خوشتر میداشتم. // . . .

مفسد فیالارض ,
میرزاآقا عسگری , مانی ,
لاک پشت پیر ایرانلاک پشت پیر ایران
گاهی فکر می کنم انتقاد یا پرخاش به وطن، همانا انتقاد یا پرخاش فرزند به مادر خویش است. یکی از تندترین پیچهای نوشتن، پیچ انتقاد به میهن یا هم میهنان است. اما حقیقت این است که شاعر و نویسنده ای که به «مام میهن» یا مردم خود انتقاد می کند، پیش از همه به خود انتقاد دارد. چرا که اگر هریک از اهالی یک سرزمین ، محصول جامعه و تاریخ خود باشد، بسیاری از نیکی ها یا کاستی های زادگاه و فرهنگ نیاکانی را در خود متبلور کرده است. صد البته که همه ی افراد یک جامعه همانا آجرهای یکسان و یک شکلی که در کوره ای واحد و در حرارتی معین پخته شده باشند نیستند. فردیت و هویت فردی ، نقشی مهم دررفتار اجتماعی افراد دارد.
از فاصله ی یک قاره و پس از بیست سال دوری از میهن که به زادگاه می نگرم، منظره ی آن بسیار متفاوت تر از زمانی است که خود درون آن چشم انداز نشسته بودم و هرچه می خواستم آن منظره را به تمامی ببینم موفق نمی شدم. نمی دانم چرا به هنگام نوشتن شعر « لاک پشت پیر » ، ایران و بخشی وسیع از مردمش را - از مقطع تسلط تازیان تا به امروز - لاک پشتی خمیده (پیر) و شکسته سرنوشت می دیدم. لاک پشتی که به هویت ایرانی و فرهگ دیرینه اش پشت کرده، از رویکرد به فرهنگ امروزین جهان می ترسد، و در حالت سکون، روبروی سنگ سیاه کعبه زانو زده و زاری می کند. بهنگام نوشتن این شعر، ایران همچون لاک پشتی فروشده در شنهای کویر لوت و کویر نمک، و فرو شده در شنهای صحاری به نظرم می آمد. لاک پشتی که ناگزیر است به آب و برکه دسترسی داشته باشد، اما باران شن و تاریکی بر پوسته ی سختش فرومی ریزد. آنگاه، مثل همیشه، مثل همه ی شما، ذهنم به قیاس می پرداخت: چرا و چگونه غربی ها توانستند دوران لاک پشتیِ قرون وسطا را پشت سر بگذارند، اما ما کماکان در آن سوی خط برجا مانده ایم؟!
از ۵ تمدن دیرین جهانی (یونان، رم، چین، ایران و مصر) این دو تای اخیر از حوزه ی تمدن امروزین، از میدان آزادی، دموکراسی، لائیسیته و پیشرفت باز ماندند و به دو کشور درجه چندم تبدیل شدند، چرا که زیر لاک اسلام و فرهنگ بیابانی به اسارت کشیده شدند.
آنانی که ندای جامعه ای سکولار و لائیک سرداده اند، به خوبی دریافته اند که برای رسیدن به جامعه ای خورندِ شأن انسان معاصر، گزیری نیست مگر لاک سخت افتاده بر میهن را بشکنند.
لاﻙ ْﭘﺸﺖ ِﭘﻴﺮ
ﺧﻤﻴﺪﻩ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ،
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﻯ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ،
لا ﻙْﭘﺸﺖِ ﭘﺎﺭﻳﻨﻪﺯﺍﺩ.
ﭼﺸﻢﺍﻧﺪﺍﺯﺵ ﺳﻨﮓِ ﺳﻴﺎﻩ
ﺩَﻡ ﻭ ﺑﺎﺯﺩَﻡﺍﺵ، ﻏﺒﺎﺭ ﻭ ﺁﻩ
ﻓﺮﻭﺗﺮ ﻣﻰﺭﻭﺩ ﺩﺭﻛﻮﻳﺮﺍﺵ.
ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻧﻤﻰﺷﻮﻳﺪ ﺍﻳﻦ ﺧﺰﻳﺪﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ.
ﺷﻦ ﺍﺯ گرﺩﻩﺍﺵ، ﻓﺮﻭﻧﻤﻰﺭﻳﺰﺩ.
ﻧﻮﺭ ﻧﻤﻰﭘﻴﭽﺪ ﺩﺭﮔﻨﺒﺪِ ﺗﺎﺭﻳﻚﺍﺵ.
ﺍﻓﻖ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﻧﻤﻰﮔﺮﺩﺩ ﺩﺭ ﺧﻔﺘﻨﮕﺎهش.
ﺩﺭ ﻧﺸﺎﻧﻰ ﺩﻳﮕﺮ
ﺍﺯ ﻛﻬﻜﺸﺎﻧﻰ ﺑﻪ ﻛﻬﻜﺸﺎﻧﻰ ﺩﻳﮕﺮ،
ﭘﺮﻧﺪﻩﺍﻯ ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﻰﺑﺎﻓﺪ
ﺳﻨﮓْْﭘﺸﺖِ ﭘﺎﺭﻳﻨﻪﺳﺎﻝ ﻣﻦ ﺍما،
لا ﻙِ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﮔﻨﺒﺪِ ﮔﻴﺘﻰ ﻣﻰﺩﺍﻧﺪ
ﻭ ﺩﺭ ﻭﻃﻦِ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪﺍﺵ
ﺧﻮﺍﺏِ ﺁﺏ ﻭ ﮔﺸﺖِ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻰﺑﻴﻨﺪ!

لاک پشت پیر ایران ,
میرزاآقا عسگری (مانی) ,
شاهزاده ای که من دوست می دارم! - میرزاآقا عسگری (مانی)....در چنین اوضاعی، دوست می داشتم دست کم یک شاهزاده می داشتم مانند کوروش که جان در کف دست بگذارد و برای برپائی یک حکومت انسانی و یک ایران شکوهمند و درخور احترام در صف مقدم سپاه اندکش برزمد،
یا شاهزاده ای که چون اردشیر اول پای در میدان رزم و سرنوشت بگذارد و ایران را از آشوب و بیچارگی برهاند،
یا شاهزاده ای مانند بهرام که تاج شاهی و فر پادشاهی را از میان شیران درنده و گرسنه بردارد و برسر نهد،
یا چون بابک خرمدین، جان برکف نهد و از قلعه ی بذ (درآمریکا) فرود آید و به نبرد دشمن رود،
یا چون سیاوش باشد، از آتش بگذرد تا دست کم پاکیزگی خود را به اثبات رساند.
دوست می داشتم، اکنون که جهان، رژیم تازی تبار اسلامی در ایران را به پستوی سیاست رانده،
روسها بخشی از کشور ایرانشهر را ضمیمه ی خود کرده اند،
حزب الله لبنان و فلسطینی ها و سوریه و ونزوئلا میهمان پر خرج سفره ی ایرانیان گرسنه شده اند،
یک شاهزاده می داشتم که بجای خور و خواب و صدور اعلامیه، جان برکف می گذاشت تا تقدیم تاریخ ایران و ایرانیان کند. دوست می داشتم خون این شاهزاده گرانتر از خون جوانان ایران در خیابانها و زندانهای ایران نباشد.
همه می دانند که من از «شهادت» بیزارم. اما شجاعت را می ستایم. آنان که باید بدانند می دانند که من از بیرون گود برای کسی نسخه نمی پیچم. با این همه، یک اهریمن بود که گفت «شاه باید برود!» پایش ایستاد، موفق هم شد. اما فرزند آن شاه که رفت هرگز نگفت «جمهوری اسلامی باید برود. پایش می ایستم و برای رفتنش مبارزه می کنم»
دوست می داشتم خون شاهزاده ی فرضی من گرانتر از خون زنان و دختران مبارز ایران که در خیابانها و زندانها سلاخی می شوند نباشد.

شاهزاده ای که من دوست می دارم! -
میرزاآقا عسگری (مانی) ,