مرا به خاطر بسپار        بازیابی رمز عبور    ثبت نام در سایت
برچسب ها : گارسیا + ( نتایج : 9 لینک )
دانلود رایگان کتاب مشهور روسپیان سودازده من (توقیف شده توسط وزارت ارشاد)
در اعتراض به سانسور اعمال شده توسط وزارت ارشاد و جمع آوری کتاب روسپیان سودا زده ی من (آخرین اثر گارسیا مارکز) از کتاب فروشی های سراسر کشور, سایت iranianbook اقدام به پخش نسخه پی دی اف ترجمه این کتاب به صورت "رایگان" نموده است. با کلیک کردن روی لینک، نسخه پی دی اف این کتاب را مجانا دانلود نمایید. حجم کل فایل تنها 350 کیلو بایت است.
  گارسیا مارکز , سانسور , دانلودکتاب ,

من از اهالی اين جهانم و برادر همه‌ی آدميان (متن کامل آخرین مصاحبه فدریکو گارسیا لورکا)
متنی که در اول اسفند ماه ۱۳۸۶ در روزنامه اعتماد به ‌چاپ رسيده است، به‌درخواست مسئولان روزنامه، با حذف برخی جملات صورت گرفت. آنچه اما در زير می‌خوانيد متن کامل گفت‌وگوست/// فدريکو گارسيا لورکا در ۱۰ ژوئن سال ۱۹۳۶ميلادی پای صحبت دوستِ کاريکاتوريستِ عاصی و بی‌پروای خود، «لوئيس باگاريا» می‌نشيند و اين دو، از هنر و شعر می‌گويند و از ترانه‌های کولی‌ها و از معنای خوشبختی و درک اين جهان و دريافت آن جهان. اين گفت‌وگو نه تنها آخرين، بلکه گيراترين و شايد مهمترين گفت‌وگويی است که لورکا انجام داد. حتی برخی براين باورند که سخنان لورکا در اين گفت‌و‌گو، بدخواهان و دشمنان او را بيش از پيش به‌خشم آورد و آنان را برآن داشت تا هر چه زودتر صدای شاعر را خاموش کنند؛ چنانکه دو ماه پس از انتشار اين گفت‌وگو، در ۱۸ ماه اوت ۱۹۳۶، لورکا را به‌دست جوخه‌ی اعدام سپردند.
  مصاحبه , فدریکو گارسیا لورکا , لوئيس باگاريا , خسرو ناقد ,

مروری بر رمان "خاطره دلبرکان غمگین من" گابریل گارسیا مارکز
«تمنای آن روز چنان عاجل بود که پنداشتم پیغامی آسمانی است. پس از گفتگوی تلفنی نتوانستم به نوشتن ادامه دهم. و با سینه‎ای لبریز از بی قراری انتظار..» این شروع چشم انداز خاطره‎های مردی است که در آستانه نود و یکسالگی، خود را به شوری عاشقانه دعوت می‎کند. پروازی پیرانه سر، بی یارو زن و فرزندی، به شادمانی دلپذیری پا می‎نهد، که در فضای آن، عشق و کهنسالی به تجربه‎ای مشترک و سنگین بدل می‎گردد. روزنامه‎نگاری سودازده در روایت عشقی ممنوع، آشوب مرزهای دوستی و دلدادگی را به گونه‎ای دیگر به نمایش می‎گذارد. پیرمرد، ضمن بازخوانی روزگار از دست رفته، پس از سالهای قلم به مفت زدن به تمجید از عرصه زندگی می‎پردازد وی آنچه را که واگویی می‎کند، باره هستی پریشانی است که در خود، سایه-روشن‎های یک زندگی گمشده را به گفت و گو می‎گیرد. این روزنامه‎نگار نودساله، حافظه به جا مانده روزگاری است که وی را برای زیستن و تجربه کردن، ناچار از انتخابهای فراوانی می‎کند. اما یک واقعیت در همه عمرش در او همچنان زنده و پایدار است. و آن پر کردن فضاهای تنهایی، همراه با تجربه‎هایی است در ارتباط، با زنان پیرامونش، .....، که در کنار موسیقی و کتاب و نوشتن یادداشتهای روزانه در طول نیم قرن برایش جهانی خاطره‎انگیز و بیادماندنی را در پی دارد. پیرمرد در لابلای بیان خاطره‎هایش، از کودکی تا جوانی، تا میانسالی و رسیدن به چشم‎انداز کهنسالی، به مرور پرسشهایی از زندگی و دغدغه‎هایی می‎پردازد که دنیای تنهایی در کانون این خاطره‎ها به روشنی در آن دیده می‎شود از سوی دیگر روزگار فقر و خودفروشی زنان و دخترکانی که به ناچار تن به چنین دنیایی می‎دهند، در لحن و گفتار پیرمرد گاه جدی و گاه به طنز به گونه دردناکی به تصویر کشیده می‎شود. پیرمرد که یکبار در میانسالی قرار بود با دختر همسایه به زندگی مشترک برسد، در اثر بی آبرویی شبانه با این و آن فرصت پیش آمده را از دست می‎دهد و دخترک همان شب از کشور خارج می‎شود. از آن پس پیرمرد دیگر، هیچوقت فرصتی برای عاشق شدن به کف نمی‎آورد پس شادمانی‎های کوچکش را در رسیدن به دلبرکانی غمگین جستجو می‎کند. زندگی در تجرد و غرق شدن در فضاهای سنتی وی را از دنیای مدرن دور کرده تا جایی که لذت کار روزنامه‎نگاری هم چندان راضی‎اش نمی‎کند. پیرمرد همان بود که می‎نمود، ملغمه‎ای از دلتنگی، گاه بدجنسی و زمانی هم عاشق شادمانی‎ های ریز و درشت. بی گمان وی به آستانه‎ای رسیده بود که تنها با یاد خاطره‎های خوش به درون زندگی خم می‎شود، لذا نوشتن برایش یک سکوی پرواز برای ادامه دادن و پذیرفتن واقعیتهاست. پیرمرد روزنامه نگار در شب زادروز نودسالگی‎ای چنین یاد می‎کند: «سحر که بیدار شدم، یادم نمی‎آمد کجا هستم، دخترک همچنان در خواب بود. پشت به من و در حالت جنینی به نحوی گنگ گمان بردم دیده‎ام در تاریکی از جا بلند شد و صدای سیفون را شنیده‎ام. اما چه بسا همه‎اش فقط خواب و خیال بود، این وضعیت برایم تازگی داشت. از شگردهای و آداب اغواگری چیزی نمی‎دانستم و همیشه نامزدهای یک شبه‎ام را برحسب تصادف انتخاب کرده بودم. بیشتر با توجه به قیمت تا جاذبه‎هایشان و بدون عشق باهم عشقبازی می‎کردیم.....(ص 33) بی شک آنچه که در طرف تمناهای آدمی از این دست، باقی می‎ماند، همانا نشان دادن "لبریز شدن از رهایی" است که اسارتی دو سویه را با خود دارد. از یکسو پیرمرد روزنامه نگار با همه گذشته‎اش، و از سوی دیگر دخترک 14 ساله عامی، محکوم به زندگی ایست، که همواره روزهایش روز سکوت و بی عشقی تمام طی می‎شود. اما پس زمینه این همه دلتنگی‎ها چهره پنهان فساد اجتماعی و فرهنگی در خود روزنامه "صلح" است که سانسور و بده بستانهای آنچنانی، خود باعث فرار و افسردگی پیرمرد از واقعیتهای جاری می‎شود. فسادی در پس پشت قدرت و حاکمیت! اما واگویی پیرمرد در پیوندش با دخترک شنیدنی ست: «خاطره بی شفقت دلگادینای( نامی که وی به دخترک داد )خفته چنان خورد ذهنم شد که بدون ذره‎ای شیطنت، لحن و روح یادداشتهای یکشبه‎ام را عوض کرد. به هر مضمونی می‎پرداختم، مخاطبم او بود. مطالبم را، خنده‎آور یا سوزناک فقط به خاطر دخترک می‎نوشتم، و جانم را در هر کلمه می‎ریختم. به جای شیوه سنتی همیشگی‎شان، آنها را به شکل نامه‎هایی عاشقانه می‎نگاشتم که هرکس می‎توانست از آن خود بداندشان.. (ص 72)" گفتنی است که در این فضا گویی همه چیز در جاده‎ای یک طرفه جریان دارد و این پیرمرد است که همه دستمایه‎اش را نثار دخترک می‎کند، که بی گمان او در پی، یافتن آرامش از دست رفته برای خود و دیگری است، آمیزه‎ای از دغدغه‎ها و سکوتهای به جا مانده از روزگار دیروز و دلدادگی پیرانه سر امروز! پیرمرد از رویای عاشقی‎اش، اینگونه یاد می‎کند: «یک بار دیگر به تجربه‎ در می‎یافتیم، کسانی که آواز نمی‎خوانند، حتی از تجسم شادمانی آواز خواندن عاجزند، امروز می‎دانم توهم نبود، بلکه یکی دیگر از معجزه‎های اولین عشق زندگیم در نودسالگی بود» (ص 66) این عشق دیرهنگام پیرمرد را آدم
  خاطره دلبرکان غمگین من , خاطره روسپیان غمزده من , گابریل گارسیا مارکز ,

شب خسوف نوشته گابریل گارسیا مارکز - دانلود رایگان
ترجمه فارسی داستان کوتاه شب خسوف، نوشته گابریل گارسیا مارکز که در ایران چاپ نشده است. اگر این داستان را قبلا نخوانده اید، آنرا به شما پیشنهاد میکنم.
  کتاب , فارسی , داستان , دانلود , گابریل گارسیا مارکز ,

فیلم عشق سالهای وبا بر اساس رمانی از گابریل گارسیا مارکز
فیلم عشق سالهای وبا ، کار مایک نول محصول سال 2007 آمریکاست که بر اساس رمانی به همین نام از گابریل گارسیا مارکز تهیه شده است ...
  فیلم , عشق , سالها , وبا , گابریل , گارسیا , مارکز , رمان ,

دیدار با آن غول زیبا بر صندلی چرخدار (رضا علامه زاده)
دیروز داشتم به شعر «زخم و مرگ» از فدریکو گارسیا لورکا که با صدای خودش از یک رادیو اینترنتی به نام «رادیو سر وانتس» پخش می‌شد گوش می‌دادم که به یاد ترجمه شیوای شاملو از همین شعر افتادم. بعد، برای ساعت‌ها ذهنم از شاملو جدا نشد. یاد تماس‌های تلفنی‌ام با او، دو سالی پیش از مرگش، وقتی با آن همه شور و اشتیاق در آرزوی ساختن فیلمی از او بر مبنای فیلمنامه‌ام، «وصیت‌نامه ققنوس» بودم افتادم؛ به یاد آن همه ناسزا که در روزنامه‌ی کیهان و رسالت و حتی مجلس شورای اسلامی به خاطر همین طرح به من و شاملو داده شد؛ به یاد آن همه افترا که هم‌دهنان کیهان و رسالت در خارج از کشور به من زدند. و باز از زخم بی‌پروائی که نادوستانی چند در همین رابطه بر من وارد آوردند دلم گرفت. اما همان لحظه به یاد ویدیوئی کوتاه که در همان زمان «کلارا خانز»، شاعره‌ی اسپانیائی، از شاملو و خودش از ایران برایم به ارمغان آورده بود افتادم و دردم فراموشم شد. چرخی در توده‌ی بی‌شکل ویدئوهایم زدم و تا پیدایش نکردم قرار نگرفتم. دستی به سر و روی آن کشیدم و بی‌آنکه تدوینش کنم (چرا که جای تدوین نداشت) این ویدیوی خانگی را که پنج دقیقه بیشتر نیست برای دیدن شما در صفحه‌ام در یوتیوب گذاشتمش که با کلیک روی عکس زیر می‌توانید آن غول زیبا را پس از بریده شدن پا، بر صندلی چرخدار ببینید.
  احمد شاملو , کیهان , جمهوری اسلامی , توهین , ناسزا , فیلم , صندلی چرخدار , فدریکو گارسیا لورکا , رضا علامه‌زاده ,

شبح «گابو» در تهران!
....با وجود همۀ این علاقه مندی ایرانی ها به آقای «مارکز»، احتمالا حتی «گابو»ی خیال پرداز هم تعجب می کرد اگر می دانست به عنوان شخصیت اصلی یک نمایش «عروسکی – زنده» در حال بازی در نمایشی در تهران بوده است. «ماکوندو» عنوان نمایشی به کارگردانی «آزاده انصاری» و نویسندگی «آرش پارساخو» است که بر اساس داستان «پیرمردی فرتوت با بال های بزرگ بزرگ» اثر «گابریل گارسیا مارکز» برای اجرا در صحنۀ تئاتر تهیه شده است. در این نمایش، «گابریل گارسیا مارکز» نویسنده در قالب یک عروسک «ماروت» (۱)، هر روز پشت میز کارش می نشیند و سعی می کند با کمک عروسک گردان ها و بازیگرانش قصه ای را خلق کند. «آزاده انصاری»، کارگردان نمایش، در این باره می گوید: «نمایش ماکوندو در واقع قرار است یک نمایش بدون دیالوگ باشد، اما ما نمی توانستیم از جادوی کلام مارکز چشم پوشی کنیم. به این فکر می کردیم که چطور می شود کلام جادویی مارکز در صحنه حضور داشته باشد؟ بنا بر این تصمیم گرفتیم که عروسک خود مارکز را هم وارد نمایش کنیم تا به شیوۀ خودش قصه اش را روایت کند.» داستان هشت صفحه ای «پیرمردی فرتوت با بال های بزرگ بزرگ» در واقع زیربنای شکل گیری نمایش «ماکوندو» را تشکیل داده است. این داستان یکی از داستان های کوتاه اولیۀ مارکز است که در اولین کتاب او «توفان برگ» منتشر شده است. اما آن چه هدف گروه اجرایی این نمایش بوده است نه به نمایش گذاشتن صرف یک داستان بسیار کوتاه، بلکه به نمایش گذاشتن خلاقیت در دنیای خیال انگیز آثار مارکز بوده است و به همین سبب به جای اسم این داستان کوتاه، عنوان کلی تر «ماکوندو» را برای نمایش خود برگزیده اند. «گروه تئاتر معاصر»«ماکوندو» در اصل عنوان دهکده ای خیالی در آثار «مارکز» است که محل وقوع بسیاری از داستان های کوتاه و بلند این نویسنده، از جمله محل رخ دادن ماجراهای رمان مشهور او «صد سال تنهایی» است. «آرش پارساخو»، که نویسندگی نمایشنامۀ «ماکوندو» را برعهده داشته است، در بارۀ انتخاب این نام برای نمایش می گوید: «ماکوندو به جغرافیای ذهنی مارکز اشاره دارد و مرزهای آن مرزهای ذهن آدمی است که توانسته دنیایی چون ماکوندو را بسازد، دنیایی که در آن واقعیت و فراواقعیت باهم ترکیب شده اند. از طرف دیگر احساس می کردیم «ماکوندو» برای کسانی که با مارکز آشنایی دارند اسم مشهور و شناخته شده ای است و می تواند مخاطب را در ارتباط بهتر با نمایش یک پله به ما نزدیک تر بکند. چون به نظرم اولین ارتباط مخاطب با ما از طریق همین اسم نمایش اتفاق می افتد.»
  گابریل گارسیا مارکز , ماکوندو , تاتر عروسکی , آزاده انصاری , آرش پارساخو ,

وداع گابریل گارسیا مارکز
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم ٬شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی. هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم . اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم. خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم وسپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم. روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی”(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند. خداوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست . اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهندکه گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند ٬بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است. دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستدمن از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»
  وداع , گابریل , گارسیا , مارکز ,

نگاهی به رمان صد سال تنهایی نوشته گابریل گارسیا مارکز
رمان صد سال تنهایی با روایت جزئیات زندگی در دهکده ای تصوری که به زادگاه مارکز بی شباهت نیست زندگی در کلمبیا را به خوبی به ذهن خواننده منتقل می کند و تداخل اثر شخصیت های مختلف داستان در واقع شدن حوادث به زیبایی در آن شرح داده شده است.
  صد سال تنهایی , گابریل گارسیا مارکز ,

  آمار سایت
بازدید امروز : 24541
بازدید دیروز : 58685
کل بازدیدها : 3460798
کاربران آنلاین : 12 نفر
مهمانان آنلاین : 24 نفر
کل کاربران : 4458 نفر
جدیدترین کاربر : Urumiye
از دنباله حمایت کنید
donbaleh
<a href="http://www.Donbaleh.com"> <img src="http://donbaleh.com/style/logo2.gif" style="border:0" alt="Donbaleh" title="donbaleh"/> </a>