اول مهر اومد و رفت درحالیکه من در سفر بودم.
هميشه از روز اول م ه ر متنفر بودم و دلايل خودم رو هم داشتم. اول مهر یعنی خداحافظی با تعطیلات سه ماهه گذراندن در اصفهان و دوری دوباره از مادرپزرگ دوست داشتنی. اول مهر یعنی رفتن به مدرسه و دیدار دوستان و فهمیدن این که چاق شدم. اول مهر یعنی دیدار خانم شهبازی مزخرف تو دبیرستان با اون همه عقده و مقنعهی چونهدارش که قیافش رو که از قضا خوشگلم بود می کرد مثل یابو. اول مهر یعنی سینه زدن های سر صف دوباره شروع شدن و " ای حسین جانم خوندن ها".
اول مهر یعنی باز یک سال تحصیلی شروع شد. یک سال! اول مهر یعنی لباس و کفش نو پوشیدن و ما که گاهی تو دورهی جنگ وسعمون هم نمیرسید که کفش نوی زشت و بدرنگ مطابق سلیقهی شهبازی ها و افتخاری ها و بیات ها و حسنی ها بپوشیم. اول مهر یعنی با مانتوی مثلا شیک سیاه خداحافظی کردن چون شهبازی داد می زد: " دختر خراب ها که دوست پسر دارند رنگ سیاه میپوشند!" اول مهر یعنی خانم شکرآبی که به اون دختر خوشتیپ کلاسمون که جوابش رو شجاعانه داد، گفت: " چیزی بیشتر از رختشور نمیشی!" اول مهر یعنی توهین به نسل ما. توهین به شخصیت های ظریف ما. توهین به حق و حقوقی که نمی دونستیم اصلا داریم.
اول مهر یعنی " خانم باش! نخند! نمازخونه بیا! سینه بزن! مرگ بر ...
hich | ارتقاء : حدود 1 ماه قبل | ارسال : حدود 1 ماه قبل