تبلیغات در دنباله
جستجو
آخرین نظرسنجی
انجام شد
انجمن های گفتگو  انجمن های گفتگو
فرهنگ و هنر >> داستان های کوتاه
katayoun_77 حدود 2 سال و 11 ماه قبل گفت :
مارها قورباغه ها را می خورند و قورباغه ها غمگین بودند.

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند.

لک لک ها مارها را می خورند و قورباغه ها شادمان شدند.

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند.

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.

مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند.

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند.

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است.

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان.
منوچهر احترامی
khabarneghar007 حدود 2 سال و 11 ماه قبل گفت :
در زير لينکي را براتون معرفي ميکنم که ميتوانيد داستانهای کوتاه زيادی را پيدا کنيد! برخي از آنها واقعا خواندني هستند!

برای ورود به اين سايت به اينجا کليک کنيد
asodegi حدود 2 سال و 10 ماه قبل گفت :
قصه شب

مرد هنگام برگشتن به اتاق خواب گفت: مواظب باش عزیزم, اسلحه پراست.
زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت: این را برای زنت گرفته ای؟
نه خیلی خطرناک است،می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم.
من چطورم؟
مرد پوزخندی زد :بامزه است ،اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟
زن لب هایش رامرطوب کرد،لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت.
« زن تو »
hich حدود 2 سال و 10 ماه قبل گفت :
کوتاهترین داستان دنیا نوشته ی ارنست همینگوی:
"For Sale: baby shoes, never worn."
"یک جفت کفش بچه که هرگز پوشیده نشده به فروش می‌رسد."
hich حدود 2 سال و 10 ماه قبل گفت :
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
asodegi حدود 2 سال و 10 ماه قبل گفت :
دیوانه
بازی در نقش‌های مختلف باعث شده بود که شخصیت خود را فراموش کند، آخرین بار که در یک فیلم، نقش دیوانه را بازی کرد در تیمارستان بستری شد و آنجا شخصیت واقعی‌اش را پیدا کرد و متوجه شد تنها کسانی که در زندگی نقش بازی نمی‌کنند دیوانه‌ها هستند.




arash1973 حدود 2 سال و 10 ماه قبل گفت :
. بازی : سنگ، کاغذ، قیچی
از اول قرار گذاشته بودیم که فقط کاغذ می‌تواند سنگ را بغل‌کند، اما بعد قیچی آمد و کاغذ را برید. سنگ هم قیچی را زد. خودش تنها ماند. بردندش برای لِی لِی.

منبع
arash1973 حدود 2 سال و 10 ماه قبل گفت :
در بازی اعداد صفر را به خاطر مقدارش راه ندادند.
بازی در 9 متوقف شد.
چند بار بازی از یک شروع شد.
تکرار ملال آور شد.
صفر وارد بازی شد.
بازی تا بی نهایت بدون تکرار پیش رفت.
katayoun_77 حدود 2 سال و 9 ماه قبل گفت :
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .


katayoun_77 حدود 2 سال و 8 ماه قبل گفت :
امروز کسی نتوانست مرا بخنداند ، الا تو...باور کن حتی مهندس "فلانی" با آن سگرمه های در هم فرو رفته که به پاچه ی بُز می ماند ، در مستراح بغلی ، از صدای خنده ام خندید!...چقدر با اعتماد به نفس و مغرور ایستاده ایی در میان این تشکیلات مدرن مستراح...ای حضورت آمیخته با تمام خاطرات نوستالوژیک مستراحی ام ...ای آفتابه...!
sarzamin حدود 2 سال و 8 ماه قبل گفت :
عینک نمی زد که نگن عینکیه . یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند .
sarzamin حدود 2 سال و 8 ماه قبل گفت :
اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد .

دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد .
sarzamin حدود 2 سال و 8 ماه قبل گفت :
ـ دوست پسر داری؟

ـ نه من ازدواج کرده ام.

ـ میدونم. چه ربطی داره؟
sarzamin حدود 2 سال و 8 ماه قبل گفت :
نمی دونم از زندگی چی می خوام ؟ بازم داره حالم از بودنم بهم می خوره ...- آخرین باری که دلم هوای یک نوع غذا رو کرده باشه یادم نمی یاد . فقط زنده ام
Heroin حدود 2 سال و 8 ماه قبل گفت :
قفس به مانند تابوتی سرد از لب ایوان به حیاط افتاد و درش بر اثر ضربه وارده باز شد. پرنده به دوردستها پر کشید. گربه همان لب ایوان، بهت زده، ناپدید شدن پرنده را در افق به نظاره نشسته بود.
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
برای نظر دادن وارد اکانت خود شوید