موضوعات مورد بحث
انجام شد
[ 27 ] Aries | شامل 20 نظر | صفحه لینک [ 22 ] babak_khoramdin | شامل 6 نظر | صفحه لینک |
![]() فرهنگ و هنر >> داستان های کوتاه عوضی از سر صبح غصه اش گرفته بود و از خونه هم که زده بود بیرون، پشت هم بدبیاری آورده بود. اما نمیدونست چرا با این همه فقط میخنده و این هم شده بود قوز بالای قوز. یکی از دوستان بذله گو که هر روز چند تا لطیفه جدید رو میکرد بهش رسید و یه لطیفه فوق العاده خنده دار براش تعریف کرد. بغضش ترکید. قطرات درشت اشک از چشمهایش به روی گونه ها می غلتید. درست مثل هر روز صبح با جمله ای عاشقانه بیدارش کرد و اون هم مثل هر روز بی توجه رفت تا دست صورتش رو بشوره. صبحونه هم مثل هر روز روی میز حاضر بود. صبحونه رو که خورد یه خداحافظی خشک و خالی کرد و زد بیرون. براش عادت شده بود. برای هر دوتاشون عادت شده بود. ماشین رو روشن کرد و پشت بندش هم سیگارش رو آتیش. طبق عادت رادیو رو هم روشن کرد. به اداره که رسید یه اس ام اس زد به همسرش: "عزیزم ممنونم به خاطر تموم زحمتهایی که داری میکشی! هیچوقت یادم نمیره! ممنونم بخاطر همه چیز!" جواب:"دیوونه!" و دوباره اس ام اس داد که: "آره دیوونه ام. تو با کارهات داری روز بروز دیوونه تر و عاشق ترم میکنی! میخوامت فطیر!" این تیکه آخری رو سالها بود که به کار نبرده بود. جواب: "چی شدی امروز؟ دیوونه! دیوونه خودمی! دوستت دارم" خجالت کشید واقعیتش رو بگه. فقط یه ذره مهربون شده بود. یه ذره بهش توجه کرده بود. یه ذره شده بود مثل سالهای خیلی دور. فقط یه ذره به حرف گوینده رادیو گوش کرده بود! همین! شعر از : شل سیلور استاین آرزوهایی که حرام شدند جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعدا هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به... ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردند لستر وسط آرزوهایش نشست آ نها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ...... پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد LESTER Lester was given a magic wish By the goblin who lives in the banyan tree, And with his wish he wished for two more wishes-- So now instead of just one wish, he cleverly had three. And with each one of these He simply wished for three more wishes, Which gave him three old wishes, plus nine new. And with each of these twelve He slyly wished for three more wishes, Which added up to forty-six--or is it fifty-two? Well anyway, he used each wish To wish for wishes 'til he had Five billion, seven million, eighteen thousand thirty-four. And then he spread them on the ground And clapped his hands and danced around And skipped and sang, and then sat down And wished for more. And more...and more...they multiplied While other people smiled and cried And loved and reached and touched and felt. Lester sat amid his wealth Stacked mountain-high like stacks of gold, Sat and counted--and grew old. And then one Thursday night they found him Dead--with his wishes piled around him. And they counted the lot and found that not A single one was missing. All shiny and new--here, take a few And think of Lester as you do. In a world of apples and kisses and shoes He wasted his wishes on wishing. -Shel Silverstein اینم یه حکایت کوتاه و خوندنی: دو برادر یکی در سپاه خدمت کردی و دیگری بزور بازو نان خوردی. باری پاسدار گفت:درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی. گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفتهاند: نان ِ خود خوردن و نشستن به که با باتوم کمر مردمان شکستن. بدست آهن تفته کردن خمیر . . . به از دست بر سینه پیش امیر مسافر کشی روز و شب تا سحر . . . به از نوکری پیش ِ بیدادگر یکی همه عمر در کسوت «ایثارگران ِ انقلاب»، مستبدان را چماقداری کردی تا زن و فرزند را عیش و معاشی درخور فراهم کند. چون فرزندش برومند شد در طلب حقوق شهروندی به خیابان رفتی و از هم مسلکان ِ پدر چماق خوردی تا از مننژیت بمردی. یکی بهر ِ نان و نوا در سپاه . . . همه فکر ِ سرکوب و آفند بود دموکراسی و عدل می خواستی . . . اگر فکر فردای فرزند بود پارادوکس از پشت میله ها هیچ نشانه ای ازماه کامل که پشت ابرهای زخیم زندانی شده بوددیده نمیشد. جریان هموای سرد و نمناک ازپنجره ی دورازدسترس سلول به درون میوزید تا یادآور روزهای گرم و ومطبوع گذشته باشد. صدای شیون زنی که تا چندلحضه پیش مدام فریاد میکشید نشانه ی پایان موقت شکنجه ها بود. حسن در دلش به زن قوت میداد تا فریاد نزند و همزمان احساس غروری حس میکرد که خودش هرگز فریاد نمیکشد و یاد این فکر که اونیز روزی فریاد خواهد کشید آزرده اش میکرد وباز به زن قوت قلب میداد تا فریاد نزند. لبش اندکی تکان خورد. سر بر زمین گذاشت. سرمای کف سلول تا اعماق فکرش نفوذ کرد.زمانی که چشمهایش را بست صدای قطرات باران سکوت ذهنش را آشفت تا باز فکر کند. دیگر نمیتوانست مرزی میان افکار و عقاید و دلیل انجام کارهایش قائل شود. همه چیز در ذهنش پیوسته و یکسان شده بود. باران ،افکار شبیه خاکش رابه گل تبدیل کرده بودکه مدام با ضربات چماق و توهین مانند تود%ازم داشت. زندانبان چیزی گفت که فقط لغت کرم را متوجه شد.در بسته شد و باز صدای باران ظالم همچون چکشی به سرش حمله کرد .بوی گندیدگی همه جا راگرفته بود. صدایی شبیه مگس میشنید که آزارش میداد.اما توان حرکت نداشت. کرخت شده بود اما صدا تقلای زیادی میکرد تاشنیده شود و اورا مجبور به حرکت میکرد. یک باردیگر نگاهی به مرگ کرد تا چشمهایش را بیابد اما مرگ صورتی نداشت تا بتواند حسش را دریابد. وقتی چرخید دید لاشه ی زنی که شیون میکرد کنارش افتاده. از پارگیهای لباسش خون میامد و ردشلاق را نمایان میکرد. صورتش کاملا شبیه خمیر بود ومیلرزید. نمیدانست ازسرما یاترس این چنین میلرزد چرخی زد و با زحمت زیاد تمام جسم زن را درآغوش گرفت.یا گرم میشد یا ترسش کم میشد. با خودش اندیشید که پارادوکسها همیشه به معنای انتخاب درست بودن یکی از حالتهای پارادوکس نیست. چون اکنون جان انسانها برایش همانقدر مهم بود که بی اهمیت بود. تنها چیزی که میخواست این بود که این چون اکنون جان انسانها برایش همانقدر مهم بود که بی اهمیت بود. تنها چیزی که میخواست این بود که این زن نیز مانند رضا در آغوشش نمیرد. تقدیم به همه ی آنان که همچون سرهنگ بوئندیا زندانی حماقت ما هستند سمنان آبان 88 د... خارجی - میدانِ اصلی شهر - روز ساعت دو بعد از ظهرِ یک روز تعطیل . شهر نسبتن خلوت شده . دو افسر پلیس توی کیوسک جنب میدان نشستن . کاملن مشهوده از همدیگه خوششون نمیآد و دلشون نمیخواست اونجا باشن . کولر خراب شده و شرجی هوا آزار دهندهاس . از خیابون سمت راست یه دوچرخه سوار به سمت میدون میآد و دورِ میدون میگرده....دور هشتم...دهم...سیزدهم...شانزدهم... یکی از افسرها بلندگو رو روشن میکنه : - دوچرخهای ، ... کون نده ! منبع و آن زیبای خفته عقاب چنگال هایش را از پارگی لباس فرو کرد توی پستان های درشت و سفید بدنی که روی خاک ها افتاده بود، و جیغ کشید: "مال من است! خودم اول دیدمش!"و از جای چنگال هایش چند رد نازک خون راه افتاد و چکه کرد روی خاک ها. کرکس منقارش را از شکستگی جمجمه تو برد و با کلنجار، تکه ی خون آلود مغزی که غشای خاکستری رنگی به اش وصل بود بیرون کشید و سعی کرد همه را با هم قورت بدهد. بعد انگار چیزی توی گلویش گیر کرده باشد، سرفه کنان مغز و خون و غشای دراز لزج را تف کرد بیرون و گفت: "مادر قحبه! سنگ تویش داشت! از آن دور که دیدم آن طوری با سر از اسب افتاد زمین باید شک می کردم کله اش پر از سنگ شده باشد." کرکس سپس با یک چنگال لبه ی جمجمه را باز نگه داشت و با منقارش شروع کرد سنگ ریزه های خون آلود را از داخلش خالی کردن، و در همین حال ادامه داد: "تو هم دله بازی در نیاور این قدر عقاب! به همه مان می رسد. اصلا گوشت های رانش مال تو" مار هیسی کرد و از لای پای جسد که دامن سپیدش بالا رفته بود تا روی سینه اش، بیرون خزید و رفت دور .... بقیه رو اینجا بخونید اعدامی داشت از طناب دار تاب میخورد که دژخیم دوباره با دقت بیشتری نگاه کرد به واپسین تلگرام قاضیالقضات در بارۀ اجرای حکم. چارپایه را خودش از زیر پای اعدامی کشیده بود لحظاتی پیش. با دقت بیشتری به تلگرام نگاه کرد و از جاش جست تا اعدامی را زنده پایین بکشد. در تلگرام آمده بود: اعدام نه، عفو! دژخیم خوانده بود: اعدام، نه عفو! دیر شده بود. در تلگرام آمده بود: اعدام نه، عفو! دژخیم خوانده بود: اعدام، نه عفو! دیر شده بود. این یک داستان بود ولی... چه بی گناهانی که به این سبک و سبکهای مشابه لذت زندگی کردن ازشون گرفته شد. چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند در حال مستاصل شد از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت:اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ آنهارا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم وقتي كمي پايين تر آمد گفت:بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد كتاب كوچه "احمد شاملو" وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ داستان قشنگی بود. خر که از پل گذشت دیگر... وصف حال خود من است. راستی، سپاس کنم صاحب این انجمن را. کنارش روی تخت نشسته ام، دست لاغر دراز استخوانیش را در دست گرفته ام و به دماغ دراز منقار کرکسی و چشم های ریز و چانه ی پهن و قیافه ی اسب مانندش خیره مانده ام. خیلی زشت است، خیلی. فکرم بر می گردد سمت حرف های چند روز پیش خواهرم: "الاغ! حالیت هست بابای طرف چقدر پول دارد؟ریدم به عشق و حق انتخابت. یک بار هم که شده مثل آدم درست فکر کن. می روی با طرف قرار می گذاری، قاپش را می دزدی، توانستی باش می خوابی. بعد هم می رویم خواستگاری، بعد هم می بردت خارج. حالیت شد؟ ها! راستی به لیسانس و فوق لیسانست هم ریدم. حواسم نبود" دستش را از دستم در می آورد، می ایستد جلوی آینه و شروع می کند دکمه های پیراهنش را باز کردن. در همین حال با صدای کلفت خش دارش می گوید: "خوب شد قبل از این که بیاییم خانه رفتیم سینما. فیلمش کمدی قوی ای بود. تو کمدی دوست داری؟" نگاهم را که خیره مانده است سمت جایی که قبلا نشسته بود، با کندی می چرخانم سمتش و می گویم: "برای این که در شرایطی مثل الان من باشی، کلا باید از کمدی خوشت بیاید." در نصفه راه باز کردن پستان بند گل دارش از روی سینه های بی نهایت تختش، مکثی می کند. اجازه می دهد پستان بند بیفتد روی زمین. می آید کنارم می نشیند، بازویم را می گیرد و با لرزش آشکاری در صدایش می گوید: "تو واقعا از من خوشت می آید؟ اصلا از چی من خوشت می آید؟" من به این فکر می کنم که اکنون در برابرم،زنی نیمه برهنه دارم که جریحه دار شده است. به این فکر می کنم که نیاز دارد چیزی خوشایند، نه در مورد هوشش و مهربانیش، بلکه در مورد تنش و زنانگیش از من بشنود. به چهره و هیکل استخوانیش نگاه می کنم. به این فکر می کنم که تا چه حد بدقواره و زشت است. به این فکر می کنم که چه چیز زیبایی درونش می بینم، و باز به این فکر می کنم که چقدر زشت است. دهانم را باز می کنم و چند ثانیه ای چیزی نمی گویم، و بعد به اش می گویم که آرنج های خیلی زیبایی دارد. نگاه منتظرش سخت و تیره می شود. می آید طرفم. منبع برای نظر دادن وارد اکانت خود شوید |


