تبلیغات در دنباله
جستجو
آخرین نظرسنجی
انجام شد
انجمن های گفتگو  انجمن های گفتگو
فرهنگ و هنر >> داستان های کوتاه
latifzad حدود 2 سال و 2 ماه قبل گفت :
خاطرم نیست این حکایت را از روی کدام وبلاگ برداشتم. با تشکر از نویسندۀ گمنامش

تعریفی از سیاست
يک روز يک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنويسه از پدرش می پرسه:
پدرجان! لطفا برای من بگين سياست يعنی چی؟ پدرش فکری می کنه و می گه:
بهترين راه اينه که من برای تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو
متوجه سياست بشی. من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين
می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفتمون
ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هيچی نداره.
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهميده‌ای هستی. داداش
کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است. اميدوارم متوجه شده باشی که
منظورم چی هست و فردا بتونی در اين مورد بيشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به
اتاق برادرکوچکش و می بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توی گه خودش دست
و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بينه پدرش توی تخت
نيست و مادرش به خواب عميقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب
بيدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، می بينه
باباش توی تخت کلفت شون خوابيده و داره ترتيب اون رو می ده. می ره و
سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بيدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهميدی سياست چيست؟ پسر می گه: بله
پدر، ديشب فهميدم که سياست چی هست. سياست يعنی اينکه حکومت، ترتيب
ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عميقی فرو
رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بيدار کنه، در حالی که
نسل آينده داره توی گه خودش دست و پا می زند.
hich حدود 2 سال و 2 ماه قبل گفت :
چند زن وسط خیابان بلوار پونک تهران از ماشین هاشان پیاده شدند. زنی که هراسان تر از همه بود فریاد کمی زد و گفت: تورو خدا نذارین وسط خیابون بمونه ! دو زنِ دیگر به نزدیک جمع شدند. یکی شان گفت باید زود دفنش کنیم . یکی دیگر از زن ها به هشدار گفت باید جایی این کار را بکنیم که که دستکم 3 متر عمق داشته باشد آن وقت شرعی ست. یکی از زن ها به لهجه ی کوتاهی از مسخره خندید. چند زن به هق هق به گریه افتادند. یک عابر حرف از کمک زد. یکی از زنان که قبلن هراسان بود به ناله گفت دستکم بیندازیدش داخلِ تانک زباله . بالاخره همان کردند...چند ساعت پیش / آخرین سگ ولگرد پایتخت مرده بود

منبع: سگ کشی
xblax حدود 2 سال و 2 ماه قبل گفت :
در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟
ماكس جواب مي دهد: چرا از كشيش نمي پرسي؟
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد:جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشمكشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد: تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.
latifzad حدود 2 سال و 1 ماه قبل گفت :
در آن غروب، حوا به عادت مألوف گیسوان ببست و دست‏ها بشُست و برگی از تاک جدا کرد و برسکوی سنگ گذاشت و همچنان که می‏خواند " با سقوط دستان ما در تنم چیزی فروریخت لالای لای لای لالای" سه بادام و دو ترنج و یک خوشه انگور بر سفره‏ی برگ نهاد و رفت تا شاخه گلی از ساحل رود برکنده بر سکوی سنگ و در جوار سفره گذارد که ابلیس را دید ایستاده او را می‏نگرد.

حوا سلام گفت. ابلیس نه نهاد و نه برگرفت و به پوزخندی گفت " این است شام آدم؟" حوا را از بسیاری وقاحت که ابلیس داشت شگفت آمد پس تعارف بر کنار بنهاد و به اصل خویشتن رجوع کرد و گفت "چشِه؟" و در صدایش جیغی انکرالاصوات بود. ابلیس گفت " مرد از راه شکم عاشق می‏شود... این سفره که تو هر شب مهیا می‏کنی آدم را پایبند مودت نخواهد کرد." حوا گفت " آدم فرق دارد." ابلیس تبسم نمود و جزوه‏ای کنار سنگ بگذاشت و گفت " می‏روم... تو را شاید این نیاز باشد." و رفت.

آدم از پس ابلیس آمد. گفت " گرسنه‏ام." حوا سفره‏ی برگ را نشان آدم داد. آدم گفت " باز هم بادام و ترنج؟" حوا اعتراض آدم ناشنوده گرفت و در او آویخت و چشم‏ها ببست و لب‏ها ببست و منتظر ماند. آدم باز گفت "مرا از انگور نفرت همی‏آید." حوا خویشتن به آدم مجاور ساخت و در گوش وی نجوا کرد که " ...، ... ..." آدم به آن لفظ قبیح اعتنا نکرد و حوا را از خود راند و به ساحل رود رفت و بر سنگ نشست و سنگ‏ریزه برگرفت و یک به یک در آب انداخت. حوا عجز خویشتن عیان بدید و او را گفته‏ی ابلیس به یاد آمد، پس دوید و جزوه برداشت که در آن هفتاد گونه طعام به شرح و تفصیل مندرج بود و هر یک را بهاء معلوم. حوا سنگ برداشت و هشت بار به سیاق معین در جزوه، بر درخت افرا کوبید پس صوت مار آمد که "جانم." حوا گفت " یک اسباقطی کاربونارا، یک فتوجینی آلفردو، یک سالاد قیصر و دو غوغای صفر" مار اطاعت نمود و رقم اشتراک به حوا داد و بعد، طاووس آن طعام به طرفه‏العینی به مطبخ حوا رساند.

به اعجاز آن طعام لذیذ، آدم چنان خرسند شد که تا به صبح هیچ چشم بر هم ننهاد و نیاسود و فعال بود و لحظه لحظه‏ی آن شب در نظر حوا به امتداد اسباقطی کاربونارا کش آمد و انگار عشق را پایانی نبود.



"آدم و حوا، دفتر اول، حکایت تکوین طعام سریع"
http://erektor.blogfa.com/post-42.aspx
latifzad حدود 2 سال و 1 ماه قبل گفت :

مردو دو کوزه
در افسانه اي هندي آمده است که مردي هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو
انتهاي چوبي مي بست...چوب را روي شانه اش مي گذاشت و براي
خانه اش آب مي برد.
يکي از کوزه ها کهنه تر بود و ترک هاي کوچکي داشت. هربار که مرد مسير
خانه اش را مي پيمود نصف آب کوزه مي ريخت.
مرد دو سال تمام همين کار را مي کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که
وظيفه اي را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام مي دهد. اما
کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط مي تواندنصف وظيفه اش را
انجام دهد. هر چند مي دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پير آنقدر شرمنده بود که يک روز وقتي مرد آماده مي شد تا از چاه آب
بکشد تصميم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت مي خواهم. تمام مدتي
که از من استفاده کرده اي فقط از نصف حجم من سود برده اي...فقط نصف
تشنگي کساني را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده اي. "
مرد خنديد و گفت: " وقتي برمي گرديم با دقت به مسير نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در يک سمت جاده...سمت خودش...
گل ها و گياهان زيبايي روييده اند.
مرد گفت: " مي بيني که طبيعت در سمت تو چقدر زيباتر است؟ من هميشه
مي دانستم که تو ترک داري و تصميم گرفتم از اين موضوع استفاده کنم. اين
طرف جاده بذر سبزيجات و گل پخش کردم و تو هم هميشه و هر روز به آنها
آب مي دادي. به خانه ام گل برده ام و به بچه هايم کلم و کاهو داده ام. اگر
تو ترک نداشتي چطور مي توانستي اين کار را بکني؟ "
hich حدود 2 سال و 1 ماه قبل گفت :
تلفات جنگ

در را که به رویم باز می کند، قدمی، شاید از ترس، به عقب می پرد و دستش را می گیرد جلوی دهانش تا جیغ کوتاهی را که نصفه و نیمه از دهانش پریده خفه کند. کلاه سربازیم را از سر بر می دارم و نور تک چراغ سر در خانه چهره ام را روشن می کند. چهره اش به وضوح آرام می شود. سایه ی محو مردانه ای را می بینم که به سرعت پشت سرش حرکت می کند و در تاریکی خانه گم می شود. "بفرمایید؟" با نوک زبان سرخش لب هایش را می لیسد و روژلبی را که نصفه و نیمه روی لبانش پخش و پلاست، باز هم بیشتر پاک می کند. نامش را می پرسم که مطمئن شوم همان کسی است که به دنبالش می گردم. سرخوش و بازیگوش جواب می دهد. از وحشت و اضطراب اشکاری که چند دقیقه قبل سراپایش را با دیدن من در لباس سربازی فراگرفت، اثری نمانده است. توجهم جلب می شود به لباس خواب توری نازکی که انگار سردستی و با عجله به دور خودش پیچیده باشد. جمله هایی که بارها تمرین کرده ام که در این لحظه بگویم، در گلویم می ماسند. دهانم را باز می کنم. صدای خودم را نمی شناسم. "شوهرتان مرد خانم. خمپاره روده هایش را ریخت بیرون. تا صبح صدای ضجه هایش را می شنیدیم، ولی نمی شد بیاریمش عقب. دم صبحی صدای گلوله بلند شد و دیگر صدا نیامد. یکی از آن طرفی ها مغزش را ریخته بود بیرون. جسدش فردا صبح می رسد دستتان. توصیه می کنم نگاهش نکنید."
زن، بی حرف، خیره می ماند به من. من دست دراز می کنم تخم هایم را می خارانم و در جواب، خیره تر نگاهش می کنم.
latifzad حدود 2 سال و 1 ماه قبل گفت :
کبوتر بال‌سوزنی - برای شاپور بختیار

دوست کبوتر‌بازم خيره نگاهم می‌كند، اما می‌دانم كه حواسش پيش آسمان و کبوتر‌هاست. عبارت «بال‌سوزنى» را از او ياد گرفته‌ام. می‌گويد کبوتر‌بازى نوعى شناخت است، فلسفه و ديالكتيك است.
جوجه پس از هفت هفته كه سر از تخم درآورد، دلش هواى پرواز می‌كند. بیتاب و ناآرام است، می‌لرزد، بال‌هايش شل و آويزان‌اند. دانه را به چينه‌دان نرسيده قى می‌كند. آسمان می‌خواندش، اما انگار از چيزى می‌ترسد. گويى می‌داند كه کبوتر‌باز در گوشۀ بام نشسته و می‌پایدش. آگاه است كه اولين پرش و چرخش و نشست، رازها براى کبوتر‌باز فاش خواهد ساخت. بيشتر کبوتر‌ها پس از همان يكى دو چرخش اول در آسمان ترجيح می‌دهند از آن پس كف‌نشين بمانند و يك‌چشمى و با گردنى كج، پرواز ديگر کبوترها را نظاره كنند. اگر از ميان هر هزار کبوتر تنها يك کبوتر با بال‌های سوزنى پيدا شود، کبوتر‌باز مزد خود را گرفته است. بال‌سوزنى با ديگر کبوتر‌ها فرق دارد. كف‌نشينى خسته و كسل‌اش می‌كند، به ديگر کبوتر‌ها و بازى آنها بی‌اعتناست، منتظر همراه و همسفر نمی‌ماند. براى خودش می‌پرد. دو سه بار كه بام را دور زد ديگر او را نمی‌بينى. در اوج است. در ته آسمان. اول می‌پرد و آخر می‌نشيند. فقط به هنگام گرسنگى و تشنگى پايين می‌كشد. هرز نمی‌نشيند. هميشه بر بامى فرود می‌آيد كه از آن برخاسته. به بام خود وفادار است. وقتى شاپرهاى كشيده و استوارش را رو به خورشيد باز می‌كنى، می‌بينى كه انگار با سوزنى پرها را سوراخ كرده‌اند. هي‌چكس نمی‌داند چرا. شايد كار آفتاب است.
این‌ها را از دوست کبوتر‌بازم یاد گرفته‌ام.
daruush حدود 1 سال و 12 ماه قبل گفت :
چرکین عبایش را تکانی داد, نعره زد بکشید ان کس را که ندارد باوری به من , فردایش کشتند چند تنی از میلیونها تن که نداشتند باور به اهریمن

یک سالی می گذرد از واقعه


از داریوش
daruush حدود 1 سال و 12 ماه قبل گفت :
هراسان بود اشفتگی اش نمایان بود ولی پیش از انکه پرواز کند گرفتار شد

(همان پرنده در قفس خانه )




داریوش
daruush حدود 1 سال و 12 ماه قبل گفت :
گرفتند واعدام کردند . فغان و شیون به پا خواست , صدای نفرین می امد . یک روز , یک هفته گذشت . همه چیز عادی شد .

ان پنج سرو بلند هنوز در سردخانه اند .



داریوش
daruush حدود 1 سال و 12 ماه قبل گفت :
به قصد کشت می زد , ولی او پیر بود . بسیجی برایش پیر وجوان مهم نبود . فقط به عشق اقاش می زد . حالا گیر جمعیت افتاده بود .

همان پیر ازادش کرد



داریوش
daruush حدود 1 سال و 11 ماه قبل گفت :
بدزید ب و بشد پالان خر , خر شادمانه تنفیذ داد به میمون , پالان منفذ شده سوار بر خر شد , جمعی بخندیدند به پالان و خر در حماقت

از ماجرا یک سال گذشت


داریوش
daruush حدود 1 سال و 11 ماه قبل گفت :

مراسم خواستگاری با گواهی نامه ازدواج


امروز رفته بودم خواستگاری پدر عروس گواهی نامه ازدواجم را داشت نگاه می کرد .من هم زیرکی داشتم دختره را دید می زدم که باباش گفت :
اینجا چی نوشته شما آلتتون وقتی بزرگ میشه نیم متر میشه .

وقتی اینو گفت دختره یه لحظه جا خورد تصور اینکه نیم برایش سخت بود . پدره هم می ترسید که دخترش تلف بشه .
دیگه وقتی اینو خوند دیگه ما را تحویل نگرفت و صحبتها به حاشیه رفت . دراخر هم قرار شد من و دختره با هم یه گفتمان داشته باشیم .

دختره مدام به پاهام نگاه می کرد .دیگه طاقت نیاورد و گفت : این ماجرای نیم متر چیه ؟
امدم توضیح بدم که گفت : ببین من هم همچین بدم نمیاد ولی می ترسم بلا سرم بیاری .
گفتم : نه خانم این حرفها چیه . زمانیکه داشتند گواهی نامه صادر می کردند یه اشتباه کوچیک رخ داده است و گرنه 25 سانت هم نمیشه . میگی نه خودت ببین . بلاخره دختره راضی شد ما هم دراودیم نشان دادیم تا باورش بشه .
بعد از اینکه دید بهونه اورد که کوچیکه .

گفتم امان از دست شما دخترا یا میگید بزرگه یا میگید کوچیکه ...



از وبلاگ یک داستان

daruush حدود 1 سال و 11 ماه قبل گفت :

خواستگاری از دختر 50 ماهه توسط خاتم مرسلین از وبلاگ یک داستان


خواستگاری از دختر 50 ماهه توسط خاتم مرسلین

ابوبکر گفت :
محمد جان هنوز 8 ساله نشده بذارید یه کم بزرگ بشه به روی چشم خودم می فرستم بیاد خونه ات .

محمد گفت :
ببین بوبکر تو باید از الله ات باشه که دختر بدی به رسول اکرم چه ارزشی بالاتر از این در راه الله است . من چند سال در ارزوی وصال محبوبم هستم . الانه چند ساله که داری منو سر می دونی . بهونه میاری که بچه است . کجاش بچه س .اندازه شتر ( کمل - ابل ) شده . وقتی 4 - 5 سالش بود امدم خواستگاری الان گوشتی شده برای خودش
دوسال که تو مکه منتظرش بودم . دیگه طاقت ندارم .من که نبی الله هستم وضعم داره دگرگون میشه . ناسلامتی زن عقدی منه الان یک سال و نیمه که تو مدینه هستیم و وضع مالی ام از راهزنی خیلی خوب شده .
3سال ونیمه که منتظر هم خوابگی با عایشه جون هستم .من این چیزا سرم نمیشه بعد از این جنگ بدر که به یاری الله که وعده اش را داده پیروز شدیم باید عایشه در منزل رسول الله باشه و گرنه به زور زنم را می برم .

.......

جنگ بدر همانطور که الله وعده کرده بود با پیروزی راهزنان مدینه به پایان رسید و محمد جنازه مثله شده کافران حربی الله نشناس را که از کاروان زنی محمد به ستوه امده بودند را درچاهای بدر انداخت و به مدینه النبی بازگشت.
بوبکر تاکنون ندیده بود محمد این جوری دست وپای جنازه را ببره حساب کار دستش امد و در بدو ورود رسول الله به مدینه دختر 8 ساله اش را به خانه محمد برد و به محمد پیشکش کرد .

(برای دیدن عکس شب زفاف به وبلاگ مراجعه کنید )

شب زفاف محمد 54 ساله با عایشه 8 ساله به خوبی وخوشی برگزار شد .

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
برای نظر دادن وارد اکانت خود شوید