نظر شما درباره تحریم های آمریکا و اتحادیه اروپا بر علیه ایران چیست؟
(شامل 998 رای و 17 نظر) موضوعات مورد بحث
انجام شد
[ 14 ] bahramb52 | شامل 3 نظر | صفحه لینک |
![]() فرهنگ و هنر >> شعر(بخش 2) آن اتفاقی که به روی زمین افتاد دل من بود ! پای زخمی ات را دریاب دل من برگ نبود دل من آینه بود ! در برگ ریزان پاییز برگهای زیبا هم بر زمین می افتد ! من به بی اعتباری این دنیا واقف بودم که هر لحظه برای دیدارت فریاد می زدم من یقین دارم آینه فردا به من اولین اخطار را خواهد داد و اولین موی سپیدم را به رخم خواهد کشید و من از آن پس تا ابد از تو خواهم گریخت تا تصویر بهار گونه من در ذهنت محو نشود امروز به دیدارم بیا فردا ای بهار مضاعف برای من زمستان است و مگو من زمستان عمر ترا هرگز باور نخواهم داشت باور داشته باش در برگ ریزان پاییز برگهای زیبا هم بر زمین می افتد باور داشته باش گل یخ میعادی با شکوفه های بهار نخواهد داشت از آن پس من بی تردید از تو خواهم گریخت و تو مرا در هیچ نقطه دنیا از دریا گرفته تا کویر از آسمان گرفته تا زمین نخواهی یافت ازتو خواهم گریخت تا تصویر زیبایی من در ذهنت محو نشود کدام سر نوشت ترا . . ای هم سر نوشت اینگونه مهربان به نام من رقم زد که پشیمانی هم سرنوشت مرا دگرگون نکرد پشیمان نیستم نه سلام هایم را از تو پس نمی گیرم حتی . . . سلام های بی جوابم را ولی فقط باش وقتی از چهار سو بر تو باد های نا مساعد می وزد من از چهار سو بی وقفه بر تو ترانه دست تکان می دهم تو روئینه تن از عشق من میشوی شتابت را سوار می شوی و از من دور من شوی من فراقت را درد می شوم مشت به جان می کوبم و سر به ساحل و می نویسم به روی تمام صخره ها هر کجا می روی برو ولی فقط باش. باید در تو می مردم که مردم باید در تو می رفتم که رفتم باید در تو تو می شدم که شدم حالا امده ای که مرا از که پس بگیری از خودت ! من فقط در کوچه ای بن بست در روزی بارانی بدون چتر تو را ملاقات خواهم کرد بدون چتر در زیر باران تا تو اشک هایم را نبینی در کوچه ای بن بست که گریزی از اینهمه بیتابی عاشقانه ی من را نداشته باشی. دلتنگی اگر یک کلاغ چهل کلاغ هست چرا کلاغ پشت پنجره به تو نگفت از توت فرنگی تا پرتقال فصل فصل دلم برای تو تنگ هست. کم کم پاک می شود رد گردنبندم و گوشواره ای که شبی عاشقم بودی کم کم می پذیرم چوپان رمه ما را را گرگ برده است نقطه . این بار من سر سطر رمه ام را نی میزنم تا دشتستانی که بره هایم سردشان نباشد و انگاه فراموش می کنم خاطره ی گوشواره ای را که شبی عاشقم بودی وچوب زد طلا فروش محله به بهای یک لنگه! تا هیزم اجاق بره هایم شود و سیب قرمز از حافظه ی هفت سین خانگی در این بهار گم نشود قرارمان این نبود رفته ای که بروی دیگر از پشت پنجره کوچه را که سبز و زرد و سپید می شود منتظر نمی مانم رفته ای که بروی وقتی توانستم بر مد دریا سوار شوم و نیفتم از بالا ترین اوج موج ترا نیز فراموش خواهم کرد باز نگرد قرارمان این نبود رفته ای که بروی. راز آفتاب گردان من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشقتر باشدواز من برای تو مهربانتر من ترا به کسی هدیه میدهم که صدای ترا از هزار فرسخ راه دور در خشم...درمهربانی...دردلتنگی درهزارهمهمه ی دنیا...یکه و تنها بشناسد من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که رازافتابگردان و تمام سخاوتهای عاشقانه این گل معصوم را بداند و ترنم دلپذیر هر اهنگ...هر نجوای کوچک بزایش یک خاطره ی مشترک باشد او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهدکه امروزهوای دلت افتابی است یا ان دلی که من برایش می میرم سردوبارانی است ای بهانه ی زنده بودنم.... ترا سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی وبی پروایی اولین نگاه من بتپد همانطورعاشق....همانطور مبهوت وقار و جمال بی مثال ایا کسی پیدا خواهد شد از من عاشق تر...و از من مهربانتر برای تو ترا به او سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید واوراکه از من برای تو عاشق تر است هزار بار خواهم بوسید ضیا فت ساده ی مادر من امروز با چمدانی که فقط پیراهن کودکیم در ان جای بگیرد...از این شهر میروم خسته از این چلچراغ و قصرم من به ضیافت ساده ای مهمانم ضیافت سماور نفتی مادر وسفره کوچکش که مرا بسان قالیچه ی حضرت سلیمان می گرداند...می گرداند و به عمق درهٌ کودکیم پرتاب می کند سلام مادر...هزار سلام به خطوط مهربان زیر چشمانت چرا صبحانه تو این قدر برای من خسته دلچسب است؟ یک چای با طعم گس کودکیم برایم بریز مادر من امروز ان قد کوچک شده ام که در آغوشت جای میگیرم من هرگز کفش های پاشنه بلندت را نمی پوشم دیگر قصد بزرگ شدن ندارم می خواخم بعد از صبحانه روی زانویت ارام بخوابم و تو مرا هرگز از خواب بیدار نکنی به تعداد نفس هایم... از تو دروغ شنیدم و به تعداد همان نفس ها...برایت می مردم ماه به من گفت من در امده ام ستاره هارا ببین من در تاکستان های عشق می دویدم...فریاد میزدم...حق با اوست هم اکنون روز است... خورشید به من گفت تابشم را ببین...روشنائیم را ببین او دروغ می گوید در کوچه باغ های عشقم هراسان می دویدم و فریاد می زدم حق با اوست الان شب است... من با باور دروغ هایت فصل های زندگیم را گذراندم چرا که اگر راست می گفتی باید چمدانم را می بستم و در کنار جاده به انتظار اتوبوس می نشستم همیشه حق با توست روز شب است...وشب روز. تو لبریز از عشق من من لبریز از نیاز دوست داشتن تو تو اشباع شده از این همه سخاوت عاشقانه من من تشنه شنیدن یک جمله عاشقانه تو تو از تبار سرزمین یخها من از قبیله ساده خورشید تو تمام زیبایی دریای شمال من همان صخره غمگین دریای جنوب تو خنجری بسته به پهلو من تا آخرین نفس زخمی آن خنجر تو فانوس دریایی...من قایق شکسته ی سر گردان تو آخرین شمع...من عاشق ترین پروانه تو همیشه بد رود...و من همیشه درود تو ومن همیشه بی هم...همیشه با هم... من عاشق ترین افتاب گردان مزرعه عشق بودم که با افتاب نگاهت به هر سو که می خواستی آرام آرام می چرخیدم... با هر چرخشم با صبوری افکارت را می دزدیدم ودر قلب نا با ورت ذره ذره خانه ای برای فردایم می ساختم و در زیر پلک های مهربانت تصویر زیبایی و معصومیتم را تا ابدحک می کردم من عاشق ترین و بی پروا ترین افتاب گردان مزرعه عشق بودم که یک نگاهت را به عالمی نفروختم برای نظر دادن وارد اکانت خود شوید |


