نظر شما درباره تحریم های آمریکا و اتحادیه اروپا بر علیه ایران چیست؟
(شامل 998 رای و 17 نظر) موضوعات مورد بحث
انجام شد
[ 14 ] bahramb52 | شامل 3 نظر | صفحه لینک |
![]() فرهنگ و هنر >> ترانه خانه... به بهانه هشتم دی ماه، زادروز فروغ فرخزاد همه هستی من آیه تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستنهای ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم آه من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم... ۸ دی ... سـالـروز بــودنـت خـجـسـتــه .. فروغ فرخزاد | تولدی ديگر همه هستی من آیه تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر " زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد ودر این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست دل من که به اندازهء یک عشقست به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازهء یک پنجره میخوانند آه... سهم من اینست سهم من اینست سهم من ، آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من بگوید : " دستهایت را دوست میدارم " دستهایم را در باغچه میکارم سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم میآویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آن را از محل کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر میگردد و بدینسانست که کسی میمیرد و کسی میماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی صید نخواهد کرد . من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام ، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد سال نو میلادی بر همه آزادی خواهان جهان مبارک... عيد ما زمانيه كه همه جا شادي باشه اشك تو چشمی نمونه تو دنيا آزادي باشه عيد ما وقتيه كه كسي دلش خون نباشه هيشكي تنها نمونه دل كندن آسون نباشه عيد ما جاييه كه كسي گرسنه نمونه كسي با شكسته دل سرود غربت نخونه آره عيد وقتيه كه همه برابر باشن خالي از رنگ و نژاد خواهر،برادر باشن عيد ما اومدني نيس ما بايد عيدو بياريم ما بايد كه مثل بارون رو تن دنيا بباريم سبزه ي عشق بكاريم سيب آرزو بياريم سكه ي عشق و محبت توي قلب هم بزاريم سركه مون بشه محبت عيديمون عشق و صداقت جاي سنبلاي سفره بزاريم مهر و رفاقت پره عشق تو سينه باشيم بي ريا،بي كينه باشيم ما بايد عيدو بياريم واسه هم،آيينه باشيم از من در نخستین ساعت شب، این چراغ رفته را خاموش تر کن من به سوی رخنههای شهرهای روشنایی راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند وندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر دیرگاهی هست می خوانم. در بطون عالم اعداد بیمر در دل تاریکی بیمار چند رفته سالهای دور و از هم فاصله جسته که بزور دستهای ما به گرد ما می روند این بیزبان دیوارها بالا. به مناسبت سالروز درگذشت پدر شعر نو نیما یوشیج علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ خورشیدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشته ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است. نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود. تمام جریانهای اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود. کودکی نیما در سال ۱۲۷۴ هجری شمسی درروستای یوش از توابع بخش بلده شهرستان نور به دنیا آمد. پدرش ابراهیمخان اعظامالسلطنه متعلق به خانوادهای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گلهداری مشغول بود. پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسبسواری را به وی آموخت. نیما تا سن دوازده سالگی درزادگاهش روستای یوش و در دل طبیعت زندگی کرد. نیما خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را آزار میداد و در کوچه باغها دنبال نیما میکرد. 12 ساله بود که به همراه خانواده تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. در مدرسه از بچهها کنارهگیری میکرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار میکرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد. پس از پایان تحصیلات در مدرسه سنلویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد... ...فعالیتهای اجتماعی دوران نوجوانی و جوانی نیما مصادف است با توفانهای سهمگین سیاسی - اجتماعی در ایران نظیر انقلاب مشروطه و جنبش جنگل و تاسیس جمهوری سرخ گیلان، روح حساس نیما نمیتوانست از این توفانهای اجتماعی بی تاثیر بماند. نیما از نظر سیاسی تفکر چپگرایانه داشت، و با نشریه ایران سرخ یکی از نشریات حزب کمونیست ایران (دهه ۱۹۲۰) که برادرش لادبن سردبیر آن بود و در رشت چاپ و منتشر میشد همکاری قلمی داشت. از جمله تصمیم گرفت به میرزا کوچک خان جنگلی بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. دیرتر در دهه بیست خورشیدی در نخستین کنگره نویسندگان ایران عضو هیات مدیره کنگره بود و اشعار وی در نشریات چپگرای این دوران منتشر می گردید. تشکیل خانواده در سال ۱۳۰۵ با عالیه جهانگیر ازدواج کرد تا به گفته خود از افکار پریشان رهایی یابد. درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت. در همین زمان چند شعر از او در کتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد. وی که در این زمان به دلیل بیکاری خانهنشین شده بود در تنهایی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی میاندیشید اما چیزی منتشر نمیکرد.... ترک تهران در سال ۱۳۰۷ خورشیدی، محل کار عالیه جهانگیر همسر نیما به آمل انتقال پیدا کرد. نیما نیز با او به این شهر رفت. یک سال بعد آنان به رشت رفتند. عالیه در اینجا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش میکرد که چرا درآمدی ندارد. او مدتی نیز در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا واقع در مرز شوروی سابق به امر تدریس مشغول بود. تغییر نام علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا میکرد. در نخستین سالهای صدور شناسنامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است. آغاز شاعری نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفتهنامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ رساند. این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملک الشعرای بهار و مهدی حمیدی شیرازی را برانگیخت. شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند. نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسههای مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامههایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت. خدا خوابه زمین مثلِ یه سیگاره که چندتا پُک ازش مونده مسافرخونهای تاریک پر از مهمونِ ناخوونده اتاقاش کهنه و نمناک، بدون پنجره، بیدر اسیرِ یه تئاتریم و رسیده پردهی آخر زمین یه سیبه که کمکم، داره رو شاخه میپوسه نمونده فرصتی باقی، شمارش شکلِ معکوسه دیگه از هیچ طرف نوری به دنیامون نمیتابه، کسی گوشش بدهکاره صدامون نیست... خدا خوابه... خدا خوابه و دنیا رو سپرده دستِ قاتلها همه یا باید از اجبار لبِ تیغو ببوسن یا، مثِ ما زندگیشونو بذارن پای این فریاد بگن از حالِ اون سیبی که داشت از شاخه میافتاد دیگه سکانِ این کشتی تو دستِ گردنهبنداس جهنم هم - اگه باشه - یه جایی شکلِ این دنیاس تو دنیایی که رو خاکش کسی گندم نمیکاره فقط حرفِ کسی حرفه که بمبِ هستهای داره یکی دیگه به جای ما برامون خواب میبینه یکی دیگه به جای ما برامون مُهره میچینه تو این دنیای تاریک هر امیدی نقشِ بر آبه، کسی چشماش به احوالِ من و ما نیست... خدا خوابه... خدا خوابه و دنیا رو سپرده دستِ قاتلها همه یا باید از اجبار لبِ تیغو ببوسن یا، مثِ ما زندگیشونو بذارن پای این فریاد بگن از حالِ اون سیبی که داشت از شاخه میافتاد یغما گلروئی ۲۹ دی ماه، زادروز فرهاد مهراد شـــــاد بــاد ... رفتم از بی جهت، ندانستم توی این خاک مرده، مین مخفی ست سال ها تازه شد، نفهمیدم «سنگ» در پشت «هفت سین» مخفی ست دست هایت گرفته دستم را چونکه خنجر در آستین مخفی ست! فیلم می گیرم از تو، از خنده گریه ام پشت دوربین مخفی ست سید مهدی موسوی از نیمه های من، دهه ی پنجاه با موی تو، سیاهی شب مُد شد از زور می زدی وسط ِ گریه و بچه ای دچار تولد شد پنجاه و پنج مرتبه خون پاشید یک مشت ماجرای پلیسی بود از مادرم جنون زده در چادر در صحنه ی شعارنویسی بود بابا کنار مارکس قدم می زد با لهجه ی شریعتی و قرآن می خواستم که گریه کنم: مادر! روی لبم صدا زده شد: ایران!! از کوچه های تنگ فراریدیم آتش زدند باقی مطلب را زیرم کثیف بود و خودم گریه شاید کسی عوض بکند شب را میدان خون گرفته ی آزادی بانگ کلاغ از سر ِ دلسوزی در توپخانه پخش گل و بوسه! در انقلاب، شادی پیروزی جمع ِ نخورده مستی و استفراغ آواز چند اسلحه ی روسی تغییر اسم های خیابان ها تسخیر چند لانه ی جاسوسی تبلیغ ِ منع کردن ِ تبلیغات! تا شادی ِ عدالت ِ تزریقی از قتل شاه در ورق و شطرنج تا تیغ روی گردن موسیقی بابا نشست گوشه ی انباری من ماندم و سکوت عروسک ها مادر که چادرش به زمین افتاد آژیر بود و حمله ی موشک ها پشت چراغ قرمز طولانی خون بود و جیغ خسته ی ترمز بود تو گریه می کشیدی و سوسنگرد در صحنه ی دو جور تجاوز بود! بمب و شهید، مدرسه ام بودند در سال های مرگ و فراموشی دنبال ِ نفت گشتن ِ مادر بود بابا کنار آنهمه خاموشی بابای نان و آب نداردها اسمی میان دفتر کاهی بود از ابتدای قصه شبی تیره تا انتهای قصه سیاهی بود در فکّه و شلمچه و مجنون ها با اسم های مختلفی مردیم مستی پرید از سرمان وقتی از جام ِ زهر ِ صلح! کمی خوردیم پیمانه را شکست و شکستیدیم مستی کشیده بود به بدنامی چوپان که خواب ماند و به مسلخ رفت در گرگ و میش، بوسه ی اعدامی! خورشید خاوران سر کوهش مُرد با چشمبند، خواب تو را بستم پرشور و استوار نمایان بود! بیلاخ شست در دهه ی شصتم!! بر سر کلاه بود و کلاهی رفت از نیمه های یخ زده ی خرداد انگشت های 7 زمین خوردند افتادم از تو در در دهه ی هفتاد از رقص های قایمکی در باد با ترس در میان عروسی ها از حمل و نقل های عمومی تر تا نصف شهر، دست خصوصی ها! از سنگسار ِ لعنتی ِ گنجشک تا ضربه ی جنون زده ی شلاق من در کتابخانه پر از گیجی از ربط دین به فلسفه یا اخلاق شب ها نماز و صبح، خودارضایی! شک کردنی به پاره شدن از خود در کوچه نامه دادن و در رفتن این هیچ ها، جوانی ِ من می شد! من تیغ توی دستم و در اصلاح از خون محض، بیشتری آمد! از گفتمان حوله و چسب ِ زخم در روزنامه ها خبری آمد ما یار... یار... یار دبستانی... ما کاشف جدایی شب از ماه رویای ما نوشتن اسمت بود بر صندلی خسته ی دانشگاه بحث و کتاب خواندن ِ در کافه سوهان به جای خالی ناخن ها رگبار «تیر» در وسط ِ کوچه معنای گفتگوی تمدن ها! آتش گرفته بود شب غمگین از رقص عاشقانه ی ما با باد من توی انفرادی ِ بی رویا تو توی کوچه های امیرآباد بر گونه ات کبود ِ غروبی تلخ از سیلی ِ رها شده ی «حاجی»! در آسمان ِ ابری ِ دانشگاه خورشید ِ بی تفاوت ِ اخراجی برگشته بودم از همه چی تا هیچ از من - کلاغ ِ قصه ی بی آخر - از گریه ی یواشکی ِ بابا در چادر گره زده ی مادر برگشته بودی از من و از حرفت از خانه های ساخته مان بر باد هشتاد ضربه خوردی و خندیدی خندید رو به ما دهه ی هشتاد ما ناامید در وسط تریاک ما در صفوف ِ! بستنی ِ قیفی هر شب کتاب و فیلم پس از سیگار هر روز، روزنامه ی توقیفی یک سایه می خزید به تنهایی در کوچه های جن زده با سختی هر گوشه بحث ِ داغ ِ عدالت بود تقسیم عادلانه ی بدبختی! شب ها که گرگ بر سر ِ آغل بود ما توی خواب های گمی بودیم شش ماه پول برق، عقب افتاد فکر انرژی اتمی بودیم رویای نفت بر سر هر سفره رویای چای، داخل سینی ها ما محو پای تلویزیون بودیم با انتخاب سیب زمینی ها برگشته بودی و دل من می گفت از روزهای یکسره طوفانی می ساخت خواب رنگی ما با شوق زنجیره های عاشق ِ انسانی! من در صفی رها شده از تاریخ خورشید داغ، روی سر ِ ظهرم یک جای پای سبز که جا مانده توی شناسنامه ی بی مُهرم برگشته بودی و بغلم بودی می سوخت دست من وسط ِ کوره تا صبح پای تلویزیون با هم مُردیم از تحمّل و دلشوره فردای «بُهت و لرزه»... سکوت ِ محض! فردای پاک کردن ِ امکان ها فردای سوختن وسط ِ سیگار فردای ریختن به خیابان ها فردای پس گرفتن ِ یک رویا فریادهای قابل تدریست! فردای گاز ِ موذی ِ اشک آور در چشم های قهوه ای ِ خیست فردای تیر و عکس کسی در مشت فردای اشک و چهره ی خون آلود فردای گم شدن ته یک کوچه... فردای ناپدید شدن در دود فردای دستبند عروسی که... فردای دستبند من از آهن فردای رقص تو وسط ِ سالن فردای انفرادی ِ شب با من فردای بازجویی رویاهام در برگه ای سیاه شده از درد فردای قورت دادن یک بغض و فردای خنده های تو با یک مرد مادر که قرص می خورَد و غصّه از باد سرد در دل تابستان بابا که بی خیال تر از هر شب خوابیده است داخل قبرستان زندان چشم های تو و من که یک عمر بی سبب پی ِ در گشتم هر شب به سقف زل زدم و با درد دنبال خاطرات تو برگشتم برگشتم از گلوله و بی تابی از سال های گریه و بی خوابی شلوارکی سپید و گلی آبی قنداق ِ زیر ِ بوسه ی مهتابی برگشتم از دلی و تنی خسته تا دست های درهم و پیوسته آلوچه ای و مک زدن هسته تا خواب در اتاقک ِ دربسته برگشتم از تمام ِ جهنم ها تا گریه در میان محرّم ها تا زل زدن به چهره ی آدم ها تا لحظه ی رها شدن از غم ها پنجاه و پنج بار دلم لرزید پنجاه و پنج بار زمین خوردم بابا که ریخت آب خودش را دور! مامان که قرص خورد... و من مُردم!... مهدی موسوی بیست و چهارم بهمن ماه، چهل و پنجمین سالروز پرواز "فروغ من" گرامی باد. بزرگ بود و از اهالی امروز بود و باتمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید ... آری او فروغ من بود، فروغی که سهراب چنان وصفش کرد و شاملو در سوگش چنین نوشت: نامت سپیده دمیست که بر پیشانی آسمان میگذرد متبرک باد نام تو! و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را هنوز را ... ۶ اسفند ماه، هشتاد و چهارمین زادروز هوشنگ ابتهاج، بزرگ مردِ ادبیات ایران زمین خجسته باد. ---------------------------------------------------------------- ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه از توست آن بانگ بلند صبحگاهی وین زمزمه ی شبانه از توست من انده خویش را ندانم این گریه ی بی بهانه از توست ای آتش جان پاکبازان در خرمن من زبانه از توست افسون شده ی تو را زبان نیست ور هست همه فسانه از توست کشتی مرا چه بیم دریا ؟ طوفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گرنه ، غم نیست مست از تو ، شرابخانه از توست می را چه اثر به پیش چشمت ؟ کاین مستی شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کند عقل ؟ رام است که تازیانه از توست من می گذرم خموش و گمنام آوازه ی جاودانه از توست چون سایه مرا ز خاک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست. ---------------------------------------- غزل "بهانه" -- هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) یادش جاودان. الان که آگاه سازی اومد گفتم بد نیست این بیت از یکی از اشعار هیلا صدیقی را اینجا بگذارم : غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد / از جنس درخت است ولی ریشه ندارد برای نظر دادن وارد اکانت خود شوید |


